« تمام معلمان من »

 

 « ... اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ، آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد . » * 

       

   نشسته ام ، و حالا جمعیت الهی به امید توئی را برانداز می کنم که می دانم عنقریب الهی

 به امید توئی  گفته ، سرپا  شده و می روند  با رد نیشخندی  بر جا .  پدربزرگ هم همان جا

 بر دروازه ی اِرم ،  با آن نگاه  کدر بی حالت ، در حالیکه  سِرُم از گوشه ی لب  تا شانه ی

 چپ اش کش می کشد ، حین سقوط  دانه ای بر دانه ی تسبیح کهر بایش فصلی را خاکستر

 می کند .

حالا دیگر راضی ام . حتی  زیر  قیمت . دیگر  نمی خواهمش :   هر روز صد و هفده هکتار

 برهوت در پردیس نو ، تیغ انداختن و چپه تراش کردن هر روزه ی سر و صورت و ابروها

 ،  دعا و دخیل و استغاثه ی هر روز و فحش و فضیحت و افتضاح ، همه روز و ...  چه بی

فایده . در این اتمسفر اشباع از « دِ دِ تِ »  و « تری تی اویل » آفت کش ، مگر دیگر ذی-

وجودی مانده ؟  فرض محال هم اگر محال نباشد ، برای شوالیه ی اردوی کک های کولی با

 این عضلات تحلیل رفته و اسلحه ی  زنگ زده ، گذر از آن  دیواره های الکترو منیه تیک و

رشته لیزرهای کائوتیک و برق فشار قوی تا تنبان پدربزرگ سیری است نامیسر که این هم

اگر فرض شود با لابیرنت آن برهوت چه کند ؟  

حالا دیگر می فهمم . انعکاس برکه : یکی نشسته بردو پا خود را برانداز می کرد و وقتی به

 خطوط تنبان می رسید به جای برآمدگی تا خوردگی می دید و سر و صورتی براق . این بود

 که هر روز  لاغرتر و رنگ پریده تر می شد و بی آنکه دست یا پائی بزند  در باتلاق سکوت

 ‍ژرفتر و ژرفتر . اما من  که  « ناریسیس » نبودم و « پیگمالیون » هم مجسمه ساز بود .

 بیشینه « پاریائی » با « شمشیر داموکلس » بر صحنه ی « ودویل » مرحمتی پدر بزرگ:

خیلی  سعی کرده بودم مستحکم  و با  وقار به نظر بیایم اما به فرمانده  که  رسیدم خنده ها

اوج گرفت . وقتی برگشتم لگدی حواله ی مخرج مشترک پاهای « جیم » کردم که به هدف

 ننشست چون خودش را فرز عقب کشیده بود .

--  نه بابا ! این واقعیه ها .

نفهمیدم چه می گوید ولی جری تر شدم و حمله ور . اما بی فایده بود : هر چه انرژی داشتم

بالا می آوردم و به جا خالی هایش  می فرستادم و مدام به جای اول برمی گشتم .  اینگونه

 حقیرتر جلوه می کردم .  با دستها و زانوان  بر زمین  خرخر کنان  کوتاه آمدم . نزدیک بود

بزنم زیر گریه که گفت :

--   می تونستم لباس بپوشم   ( صورتش  را  پائین آورد  و  با  دست  چپ اشاره کنان  به

جمعیت ) و سرتو جدا کنم .

راست ایستاد و شصت چپ اش را فرو برد زیر کمربند و زل زنان به نوک چکمه اش گفت :

--  تو دروغی ، فریبی و انگشت سبابه ی راستش عمود بر زمین چند بار بالا و پائین رفت.

فریاد زدم :

--  ولی من ثبت شدم : 130122157  و خیره فرمانده شدم  تا  تائیدم کند . اما فرمانده لب

 پائین اش را درلب بالائی فشرد ، هنّی کرد و سرش را چپ و راست : نه .

--  پس این چیه ؟ این شماره ... ثبت ... من این ...

--  ولی هنوز سیستم اونو قبول نکرده . جدی می گم . می خوای امتحان کن : ببین می تونی

 یه غذا باهاش بگیری ؟

--  ولی من ... من ...

احساس زبونی : مرّ و گس . چشمهایم پر آب شده بود . آب برکه ی تصویر . پس به این

 خاطر می خندیدند .

نمی دانست این کارکرد منطقی ذهنی مغبون است یا به سطح آمدن حباب خاطرات که کف

 می شوند و کم کم ناپدید . هر چه بود موثر بود :

--  برار ، تو نخوای ازدواج کنی ؟

--  فکر می کنی برای شروع سوال خوبیه ؟

-- ....

--  البته تمکن مالی و توانائی و مردی و اینا دارما !

--  خوب تا آخرشو خوونی ها .

--  ....

--  منم خوونم . از قیافت خوونم برار.

--  اینا رو از اون مسافره یاد گرفتم . یادته که ؟ دون ژوانی بود واسه خودش .

--  کی ؟

--  همونی که چتر خونه ی دامادشون بود دیگه .  سوراخ کنده بود توی تشک ابریش .

--  آها ، یادم آ . یادم آ .

--  می گفت اینقدر توش اَشپل ریختم مورچه گذاشته !

--  خیلی تیز بو .

--  هووم . فقط نمی دونم چرا پاهاشو از زانو به پائین می تراشید .

--  این کار کنه برار ؟

/ 9 نظر / 14 بازدید
اشکان

الل اف کردی ما را از سر صب تا حالا! خوش اومدی برار ...

مریم

حیرت !

پیپ قرمز

کمی را خواندم ... خوشم آمد از نوسان بین شعریت و نثریت... پیپ قرمز

نوتر

مرسی، می تو. برای ابن رنج لذت آلود سفید خوانی.

فرزانه

مرسی که بهم سر زدی دوست عزیز.من لینکت میکنم دوست داشتی تو هم منو لینک کن. نوشته های فوق العاده ای داری.هر وقت اپ کردی بم خبر بده. هوای زندگیت البالویی.طعم لحظه هات به شیرینی کیک خامه ای[گل]

غریبه

آره! ولی نفهمیدم منظورت رو؟!

مائده

شما چرا آپ نمی شوید؟؟؟؟ خودتان نه وبلاگتان؟؟!!! این آقای مکالمات هم آپ نمی شوند!!!! با هم فاقد دسترسی به اینترنت شدین!!!!؟؟؟ قرض می دهیم........ راستی یه مدت نیستم. میام سر می زنم صفحتونو خط خطی می کنم جیغ می زنم میرم. گفتم فکر نکنی از صفحه روزگار محویدیم! خیر برار