« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت سوم

 

 

    بدبینی عمیق و کینه جوئی از هستی ، اعتماد می آورد ؟  طبع ، خنده زن می گوید :   افکار سطحی و چرند ،  پرسش های بلاهت .  دلسوز به  خویش می گوید :   در طبایع عالی شده و ...  تضادی هست :  «  نکند تمامی زندگی بشر چیزی جز یک  لطیفه ی  زشت ،  یک جنین سقط شده بد طالع غیر طبیعی مادر نخستین ،  یا  یک  مصیبت  وحشیانه  و اسفناک طبیعی نباشد . »  و این شوخی تا به  کجاهای روان انسان  که گسترش و نفوذ نمی یابد  ــ  خنده ای به چشمان گرگ می گذرد ــ اما این نمودار سینوسی را نباید کناری گذاشت ؟ نباید از این مدل خروج کرد ؟ هر چند اصل تضاد و تقابل باشد .  مگر چیزی جز درون و بیرون وجود دارد ؟ آری ، مرز . مکان بی تصمیمی ، بودا . اما میل به چیز خاص بودن ؛ چرخ خود چرخ : خدائی ؟ شاید .

مشاهدگی افکار برای شخصیت زدائی از انسان است ؟  به چه هدف ؟  اصولاً بند بازی بر این مرز راهی به دهی می برد ؟ گریزی از تضاد هست ؟ ـ  بدون عرفان بازی و قس علی هذه  ـ  مگر تضاد نیست که فضا را معنا می دهد ؟ نقیضِ بودن  تضاد  و امکان  فضا .  اما جائی هست :  مرز ، وین  ندای طبع بدبین و کینه جوست .

اندککی روان پژوهی  وجودی لازم شد :  چه  اهمیت دارد  که شخص مورد نظر ریشش را خشک می زند یا تر . چیزی یادش نرفته ؛ کله شقی بیمار گونه و مقدسی  ـ  با معنائی اخلاقی  ــ  که همواره در تقابل با محیط پیرامون اش قرار می گرفته  و همه  دست به دست  سعی در شکستن  و انقیاداش داشته اند .  اما مهم این است که  ماهیتی  را اراده کرده  ــ  همان انتخاب ؛  اما در عوامل مؤثر بر این انتخاب باید درنگید ــ  و بسوی اش حرکت می کند . فقط مفعول نحوی اراده اینجا خود تخریبی ، خود آزاریی بدبین و مرگ ؟ 

آنک نابغه  ــ  همان دلسوز به خویش خودمان  ــ  و بررسیدن امکانات  پیش روی شخص مذبور :  با در نظر آوردن شوخ طبعی و انسان اخته ی امروز ، امکان وقوع بدبینِ کینه جو  یا  اگر  نمایشی تر بخواهند ، گرگ را  درون اجتماع و بورژوازی محتمل تر می دانیم .  با  این افزوده  که  چون خنده ی چشمان گرگ را دیده ، طنازی را جهت تعادل شاهین میل و رنج ،  نه اراده ای یا  انتخابی ، که  جبری  می داند :  هزل و خنده  در گرگ بذات  است و روانشناسی وجودی هم به کار نمی آید . خیر جناب هسه برای گرگان اجتماع خنده مقدر و محتوم است .  اگر انتخابی هست ،  قبل گرگ  شدن باید  شده باشد ؛  و گر نه انسانی که برای داشتن  نگاه خنده زن به هستی  ــ  گو رنج کش ــ  گرگ شدن  را اراده می کند که قوزی است  بر بالای قوز :  بدبینی و شکاکیت  لازم طبع گرگی اش ، خود مشکوک می شود :   گرگ  بودن  وسیله نباشد ؟  اینجاست که خنده  یادش  می رود و البته باز به  کشفی نمی رسد ، چراکه  وقتی  ماهیت هزل محتوم باشد ، آنگاه است  که آن جدیت هولناک  و پیله وار حادث می شود .

وقتی با حسی از تضاد دائم زندگی کنی  ـ  مصداق نیم کردار ـ  نه فقط تفکر، که تازه  کار آغاز  می شود :  شخصیت زدائی  ــ  همان فردیت پسامدرن ــ  تماشاگر  و تحلیل گر افکار بودن  تا  کوچک ترین  اجزاء و  رانه هایش ؛  و اینگونه بود که چرخ خود چرخ و جاودانگی اختراع شد :  فکری که فکر می آورد . حال این آوردن  بر خط باشد  یا حلقه ،  بر مسیر هذلولی بیاید  یا ابر ریسمانی  ــ  بسته  به هوشش یکی  را می گزیند  ــ  فرقی نمی کند .  چنین شخصی برای بند بازی آفریده شده ، با تکامل و رشد تمامی ملزومات و ابزار در درون اش :  سفسطه ، جدل ، دروغ بافی و داستان سرائی و ...  کنشش مهم نیست .  اهمیت بودن بر مسیر است .  می دانیم که ابر ریسمان را برمی گزیند که  جهت  ندارد ، بالا  و پائین ندارد .  چون مرز ، اما مرزی که مقسم چیزی نیست .  این  خروج کامل از عقلانیت انتقادی ،  فردیتی پسامدرن  ــ  کاش عبارت رسائی باشد  ــ   می پذیرد .  برای  خروج از نظم تضاد  و مدل سینوسی باید بر مرز حرکت کند و این مرز نه آن مرز است !

حکمران این  مرز  ــ  نمایشی  در سیرکی ایتالیائی :   زنی بر بند  با  بادبزن بزرگ حفظ تعادل در دست و چنان متمرکز که ...  و مردی  زیر پایش آرشه اش را به آتش می کشد ــ  بیرحمی است ؛ بیرحمی خدای گونه و حیوانی . در این نشئه دیگر نمی توان به حال خود دل سوزاند و در نتیجه از ضعف ها و کژی های دیگران  هم کین ستانی  نمی توان ؛ بیهوده است و مرگبار . این همان پلی نیست که به ابر انسان می رسد ؟ خنده یا جزمیت چرا .  کسی ظاهر می شود : بودا ؟ 

آی امان ،  ای داد ، ای بیداد  :  مگر قرار نبود  «  آنکه بر راه خود می رود کسی را نبیند »  ؟  دال ِ «  بازِ » قبل کسی  دلالت  به تکرار است  :  تضاد . مگر این راهی تازه یافته نبود ؟  مگر این امتداد اراده ی کودک خوب خانواده و منتخب اجتماع نیست که جایزه می برد : قدری علف شیرین و آبدار برای استحاله اش به گوسفند . هوش متوسط در جمع عقب افتادگان  ـ  دلیل این عقب افتادگی محل مناقشه نیست اکنون هر چند وجدان دست بردار نیست  ـ  چه فرهمند است اما در .... باز هم بدبینی در مغز استخوان می نشیند . غرور زخم خورده درد می کشد :  قرار بود این راه «  من » باشد . اما اینگونه تکرر خط واره  ـ  تکلیف دایره ای اش که یکسره شده  ـ  دیگر ملال آور است . همان ابر ریسمان بهتر نیست ؟ بی نهایت را چون خطی رونده در نظر آوردن مهمل نیست ؟  بی نهایت فقط در صورت دور امکان وقوع نمی یابد ؟ جالب شد :  بی نهایت چون یک امکان و نه جبر ! وزین منظر این نهایت قابل ارزش گذاری ـ  بی نهایت به مثابه ی فضا نه دال  ـ   نیست  .  برای پژوهنده ی ریاضیات و تحلیل گر هیچ چیز مهمتر از دریافت تناسبات نیست : انتخاب های ممکن و محتمل برای ماهیت دار شدن شخص بس بسیارند اما در تناسب با تعداد انسانهای مانده و رفته ، انتخاب هائی مشترک ناگزیر می شود . پس تحمل ملال خط ، وصل به بی نهایت نمی شود ؛ مگر اینکه اراده را حذف کند . خیر ، بودا ول کن معامله ی ما نیست . نکش ! درست است که کش می آید ولی کنده می شود ؛ زینهار!

اگر اراده کردن را نه چون بودا کینه جویانه و نه چون نیچه ذات زندگی ، بلکه محصول و نتیجه ی راهی که می رویم در نظر آوریم ، می توان از راههائی شخصی و بس شخصی به انتخابهای مشترک و اراده کردن رسید . راه خود را رفت و اگر کسی هم ظاهر شد سر به ندیدن زد . اما مگر راه برای ماهیت پذیرفتن اراده نمی شود ؟ نه . جواب منفی است . کسی راه خود را انتخاب نمی کند ؛ در راه انتخاب می کند . پس نابغه ـ هنرمندی که به راه خود می رود تفاوتی با یک نانوا ، یک کفاش ، بنا یا یک ... ندارد . تنها امکانی است بین امکانات و احتمالات دیگر که البته می تواند ماهیت بپذیرد . هر چند بدبین بگوید :  مسکنی یافت .

راه بنمایدت که چون باید رفت اما به رفتن اجباری نیست . اینجا انتخاب معنائی متفاوت دارد : فقط در« چون» امکان انتخاب است به معنای بعیدتراش .

راه خود رفتن یعنی : کسی نیابی که آتش افروزد و تو درد بی دردی را علاجی کنی به دست خویش ؛ کسی نیابی یعنی : دلداری دهنده ای ، راهنمائی و کمکی که احتمالات کمینه را با تو تحلیل کند و هشدارگوی انحراف از مسیر نیابی .  و ین گونه رفتن ظرفیت اندوهان  ـ  رنج کلیشه نشده ؟ ـ  هولناکی می طلبد . چه بیراه رفتن ، شکست ، سرخوردگی و هرگز نرسیدن احتمالات یکسانی است . به ازا ، وجد رسیدن هم ژرف تر می شود : کداممان کودکی نبودیم که بازی اکتشاف خوراکی ـ گنج پنهان شده ی مادرـ معشوق را نیازموده باشد .

 

20/8/88 ، ماشین سازی

         

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
نیازمندی های روزانه

سلام دوست عزیز از وبلاگ شما خیلی خوشم اومد سایت من یه سایت تحقیقاتی است ونیازمندی های شمارا در هرزمینه ای برطرف خواهد کرد حتما به من سربزنید اگه دوست داشتید من را لینک کنید و به سایتم بیاید ولینک خودرا دربخش نظرات قرار دهید تا لینک شما در لینکستان به نمایش دراید[خداحافظ] www.Classified.vov.ir

Lithium

سلام . سر در نیاوردم . راستش حوصله نداشته ام هم نکشید که تا آخر و سه قسمت رو هم با هم بخونم . مطمئنا از حوصله منه نه از نوشته شما .... جریان کتابیه که الان یه هفته ست هنوز نتونستم صفحه اولش رو تموم کنم

وای دور

[نیشخند] اه آدم و انگار دارن خفه میکنن وقتی نوشته هات و میخونه بابا یه کم هم برای ما جماعت آمی بنویس ببینم اصلا بلدی؟ دوستم تو اهل طیاترم هستی؟

وای دور

آوای دور

ف

انگار چشم هام برای دنبال کردن این کلمات خیلی پیر شدن.... نویسا باشی

اشکان

مگه تموم می شه عمو؟