End of the night ¹

                                      

                        

 

 

 

                                        ( ۱ )

 

     جين ، دينگ ، جيلگ ، جينگ ، جينگ ، جينگ ، جين ، جِن ، جن ، جن ، جن ، جن ، جن . ايستگاه شلوغ است و گرم . از بخش باجه هاي تلفن و دستگاه هاي خود پرداز اما ، كمتر كسي گذر مي كند . چند سياهپوست پيش باجه اي مشغولند . سر تا پا سياه پوشيده اند با چترهاي سياه .  يكي شان با گوشي صحبت مي كند و دزدانه اطراف را مي پايد  . بقيه اطراف را مي پايند و با هم حرف مي زنند . تلاش بي فايده است ؛ نمي توانم بشنوم چه مي گويند . آن صدا ، آن صدا پاندول شده بين گوش هايم .

( زود باشين كاكاهاي سياه ، زود باشين ! نمي بينين مي لرزم ؟ )

بالاخره رضايت مي دهد مردك گوشي به دست . كارت اعتباري را فرو مي كنم . تا كارتها و كاغذ پاره هايي  كه براي پيدا كردن شماره ي ساقي روي زمين پخش كرده ام را جمع كنم بوق آزاد قطع مي شود ؛ بايد كارت را دوباره فرو كنم . كاكاسياها نگاهم مي كنند . شايد حق داشته باشند : دستهاي لرزاني كه نمي توانند چند تكه كاغذ را نگاه دارند ، عرق گير زير كاپشن ، موهاي ژوليده و شكل خاص ايستادن به دليل انقباض شديد ماهيچه هاي سُريني : نبايد كثيف شوم . به جان كندني شماره ها را فشار مي دهم . بوق اشغال . درود بر دكمه ي تكرار : تمركز نيرو نبايد از سُريني ها منحرف شود .

( اين كثافتا سردشون نمي شه ؟ سردشون نيست ؟ اينا كه از جاي ... )  فرشته اي گوشي را بر مي دارد .

_  الو ، سلام ... بهشت ؟ ... ببخشيد ... خانوم ساقي ، هستن ؟ 

_  بله ، چند لحظه لطفن ... خطشون مشغوله ، لطفن گوشي رو نگه دارين ...

( منو شناخت ؟ )

مخاطبان بي توجه را پله هاي برقي فرو مي كشد و اعضاي گروه موسيقي « آويزان بر بند رخت » نمي توانند بينند : باد مخالف ، قبضه هاي محاسن را برگردانده بر صورت هاشان : آزاد داوودي ، ميربوچَللي ،  خليلِ نژاده ، فرمان ،  ژيان ِ...

_  ببخشيد شما آقاي ؟

_  من ... بفرماييد آزاد . خليل آزاد . فقط لطفن سريع ...

از بهشت ، هنوز موسيقي حماسي پخش مي شود و سياه ها پا به پا مي كنند براي اعتراض و من عنقريب كه خودم را كثيف كنم . بايد بيشتر فشار بياورم . بيشتر فشار مي آورم و نفس را حبس مي كنم .

( نبايدم منو مي شناخت . با اين حال و روز خودمم خودمو ... )   

_  الو ، بفرمايين .

_  سلام ساقي .

_  شما ؟

_  منم بابا ، سامان !

_  سلام ! ... صدات چرا اينجوريه ؟

_  مجبورم نفسمو نگه دارم ، و گر نه ... آخ ، ولش كن ... ببين ساقي ، حالم خيلي بده ... يعني بد شده ...

_  چرا ، مگه طوري شده ؟ ... ها ، اتفاقي افتاده ؟ ... كجايي الان ؟

_  چي ؟

_  مي گم كجايي الان ؟

_  كجا ؟ ... همين جا ، تو مترو ... داشتم مي رفتم دنبال كار كه يهو ... چه طور بگم ؟ ...  يهو دل و رودم پيچيد به هم .

_  مگه صب جارو نكردي ؟

_  ربطي به اين نداره ... شايدم داشته باشه ... نمي دونم ... ديشب تا صب خوابم نبرد ... همش يه صدا تو گوشم بود ... يه صدا تو گوشمه كه ... 

_  من كه نمي فهمم چي مي گي ... گفتي تو مترويي ؟ همين ايستگاه پايين برج ؟

_  آره ، آره ، همين جام .

_  خب، چرا نمي ياي بالا ؟

_  نه ، واست بد مي شه ... سر و وضم ناجوره ... ببينم تو چيزي داري ؟ ... مي توني يه تك پا بياي پايين ؟

_  سرم خيلي شلوغه . همين الانشم صداي مشتريا در اومده ... مي توني صبر كني ؟

_  نه ... شايد ... نمي دونم .

_  خيلي خوب ، يه گِلِه دارم ... مي ذارم توي پاكت مدارك ، مي دم پورعميد  بياره پايين ... پيره مرده آبدارچيمونو مي شناسي كه ؟ ... فقط ، اين بدرد خط خطي كردن نمي خوره ها ، حواست باشه !

_  باشه ... با اين اوضا احوال ، سرسره بازي كه نمي تونم ... شايد شوت كردم .

_  برو خونه ... عصري ميام پيشت ... باز برات مي گيرم ... فقط مواظب خودت باش ، ببينم ... پول داري ؟

_  آره ، تا خونه مي رسم ... ساقي !

_  ديگه چيه ؟

_  ممنونم . تو ... تو ...

_  خيلي خوب ، نمي خواد خودتو لوس كني ، جناب سين فرياد ! ... من ديگه بايد برم به مشتريا برسم ، ورودي  شرقي ، مي گم بياد تو ، فعلن ... همين جور شلاقي داره مي ريزه.

 

 

 

                                                           

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱-  عنوان يك آهنگ از آلبوم the doors  اثر جيم موريسون فقيد ! كه همچنين طابق بالنعل بخشي از شعر غمگين زنده ياد فروغ فرخزاد مي باشد : ( من از نهايت شب حرف مي زنم ، من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف مي زنم ... ) روحش شاد كه اگر زنده مي ماند شايد خيلي ها جرات ... هاي پلنگ درون ، پلنگ .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن :  براي مدتي كه نبودم نياز به هيچ توضيحي نمي بينم . ولي دستهايم بسته بود و اكنون كه يكي شان باز شده چون بالني در آسمان مي لرزد و بهترين راه درمانش ...

واقعه اي اتفاق خواهد افتاد كه هيچ ربطي به اين مطلب ندارد كه البته آن هم طولاني است و براي اينكه اين فضاي مجازي را خوب فهميده ام و از طرفي نمي خواستم عزيزانم را ( همه كساني كه توانايي خواندن دارند عزيز من هستند ) خسته كنم ، بنابراين داستان را چند پاره كردم كه هر بار كه دماغي ( به كسر دال ) بود ، بخشي را در وبلاگم قرار دهم . فعلا .

 

/ 62 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی-=-=-دفتر عشق

اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ...... خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم .... حالا دیگر وقت آمدنت است.... بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم.... وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ، دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم.... بیا که بیش از این دیگر طاقت این انتظار تلخ را ندارم.... طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!

wind

ما اينجا از اين تريبون هرگونه انحراف جنسی را قويا تاييد می کنيم . ( ای قربون اون دفترت )

donkhowan

ba salam khili jalbe bi man ham sar bizan

تورج بخشایشی

سلام با جنون خودبيني معرفي وبلاگ نمايش/گاه تو اهل دانش و فضلي همين گناه ات بس لطفا فقط از اين طناب استفاده كنيد و ديگر هيچ... و دو شعر با حال و هواي مشابه بروزم.

ilia

يه نفر از چك هر چه زودتر خودشو معرفي كنه كارش دارم !

غلامی

سلام همولایتی از حضور سبزت سپاسگزارم کجا تشريف داريد شوئيل را می شناسيد از دودمان کدام طايفه در شوئیل هستيد من اهل روستای دشتک حدود ۵کیلومتری شوئیل هستم ولی الان در تهران ساکن می باشم . در صورت تمايل به ايميل نماييد

ilia

بابا گفتم از چک نه شوييل !

شوئيلی

ميشه بگم شما اصلاْ شوئيلی هستيد يا ربطی به شوئيل داريد؟ چون مطالب وبلاگتون هيچ ربطی به شوئيل نداره

پس کوچه

سلام دوست عزیز... آمدم که دعوتتان کنم که به وبلاگم سری بزنید... هر چند این فقط بهانه بود راستش می خواستم به خاطر حرفهایم از شما عذر خواهی کنم هیچ وقت دوست نداشته و ندارم که کسی را از دست خودم ناراحت کنم ولی متاسفانه در مورد شما اتفاق افتاد (هر چند شاید برای هیچ کدام از ما این قضیه چندان مهم نباشد که اساسا رابطه و آشنایی خاصی در بین نبوده با این حال ناراحتی یک دوست غریبه نیز مرا ناراحت میکند)به هر حال ما را حلال کن گل پسر راستی! یک بار دیگر کار ترجمهتان را خواندم... بسیار زیبا و هنرمندانه بود ولی زبانش چندان امروزی نیست... بگذریم... باز هم میگویم مرا ببخش و به شدت!حلال کن راستی! دوستی بعد از دعوا میتواند خیلی مح