ترديد

 

 

 

ابهام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تاب مي خورد

ميان سپيدي تا خورده

فرازش:

قلم

كه در سكوت دستش

پشكي فرو مي برد نيش

بر نان خويش.

 

با زبان سر انگشتانم

مي گويمت

كه كمين مي كشند

ديده هايی بي رحم

ـ در انجماد پوچشان ـ

ما دو را

و دنيا

رهگذر كوچه اي بي انتها.

 

كسي ايستاده در ميان

ـ با كوبه مدام دستها ـ

تا باز گشايم

آن دريچه ي از ياد رفته را

تا افسون زن بر بلوغ

سراسر سيل شود در رگانم.

 

شعاع شرارت سر مي كشد از رويا

مي شود چتر سياه

در مي يابي

كابوسي مي زندم به خوابي.

نجوايت اوج مي گيرد:

ـ آهنگش حيله, هراس ـ

طپيدن جهان شعور نبض توست

خدا را!

باري ديگر گواه زندگي باش.

سرانگشتانم  نمي يابدت

نمي يابم جهان را,

لطافت و سختي را,

شرم و شور را.

 

مرگم مي پنداري؟

تلخ ترديدي بر زبان,

رعشه دردي در انگشتان

وين گرهي

كه نه مي گشايدش دندان

نه شكوه غم

با پرتواني دمادم.

 

                                                                          زمستان ۸۲

/ 4 نظر / 3 بازدید
reza

لينکت را گذاشتم.عزيزم چون ....!بگذار چيزی نگويم.دوستت دارم!

ava

باشه تا شما هستی من بايدم برم استراحت کنم ... باباجون.........

farbod

دنيا گلي است که گلبرگ هايش خيالي و خارهايش حقيقي است! خوشبخت ترين انسان کسي است که خداوند دلي پر از احساس به او داده باشد! عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست!

isha

در بالای سر سارا دروغ تاب می خورد.در پايين سرش . طنين اين تکرار. برو سارا . بگو سارا . شکنجه عقل را ياوه می کند. چرا اينخا کسی واسه نوشته ها نظر نمی ده!!!!!! اه!!!!! پس منم ميام تو کامنتت وبلاگ می زنم! امروز هر چه بادا باد....... (فرنگی مآ بانه:happy b.... ohhhh to male u )