شطح شيطان

 

 

 

فرض محال اگر با دستي در جيب شلوار از مد ا‏‎’فتاده ام و چاقويي منصوب به عهد تير و كمان در دست از ميان آن كادر لعنتي نمي گذشتم , ممكن بود توهم داناي كل به اين لجن ماليده شود كه حضرت داس دست توي كادر بعد سماعي مضحك هنگام به نيش كشيدن قطره هاي خون دلمه بستة روي تيغه با ’تك زبان , در جواب حيرت مشاهده كنندگان انگشت مياني دست آزادش را در هوا جولان دهد .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما با دستي در جيب شلوار از مد افتاده ام و چاقويي در دست افتادم وسط كادری كه نرسيده به بزرگراه پيش چشم پيرمرد گشوده بود . با اينكه پيرمرد ديدن صحنه را پا فشرده بود اما لا ارادي بودن شهود بي وقتش توفير آن زنداني L.S.D  زده كه با تمركز روي سوراخي بر ديوار سلولش به لقاء رسيده بود را با پيرمرد تومني هفت صنار مي كرد .

ابتدا يك نيم نگاه و بعد وقتي لذت اضطراب آلودة ديدن تمام صحنه زير دندانش خزيده و بر فكش قفل زده بود با كمال ميل خواهان ورود به كادر شده بود , آنهم با قدمي كه بلنداي بلند پروازانه اي گرفته بود و در نتيجه زمينة آشنايي پيشاني را با كف آبرو فراهم . بيچاره از ياد برده بود كه داناي كل شرط ورود را ترك تن گفته يا نه , روش انتقال مادي را مرموز كرده يا نه , خودش پير شده و ديگر اقتدار كافي ندارد يا هر ياي ديگري كه اگر به ياد آورده بود وقتي بالاي سر شكافته اش رسيدم آنطور خود باخته نمي ديدمش . دستها بر پاهاي گشاده از هم وسط جوي آب نشسته بود و قطره هاي خون , چكان از چانه اش در آب رقيق مي شد .

ـ چي شده پدر جان؟ دهان بازي كه نگاهم مي كرد و كف دستاني كه به بالا چرخيد .

ـ بذار كمكت كنم ... دستي كه به طرف بازو مي رفت با صاعقه اي از ميان چند دندان آويزان از لثه خشك شد : دست نزنم . حالم خوبه .

” نه ريق ماسي خرفت , لااقل اينجا نه , اگه بچه هات تو اين وضع پيدات كنن چي فكر مي كنن ديوث “

.... و راستي اگر كراهت آن صحنه نمي بود چه دليلي داشت كه خشونت سايش دندانه هاي كاردم را پيش چشمش بگشايم تا فرار كند . گو اينكه سماع داس فرا رسيده بود و كارم بار ديگر مصداق فضولي و موجب رنجش پدر مي شد . 

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
ava

از حال و هوای وبلاگت خوشم مياد ... از متنتم ...فرم نوشتاريت هم میپسندم...تا بعد...

marga

بپا غم اينجا تورو خاموش نکنه...من آتيش بودم يه روزی...

isha

نمی شود بگسلد زمان با قیچی کسل کننده ات، و تمام نامهای روز را آب شب می شوید ! هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را : پیتر ؛ چنانکه هیچ زنی : رز یا ماری . ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛ ما ،همه ، بارانیم در باران ! من قراره اينجا پست بنويسم نه کامنت!اين و يه روزی نرودا نوشته! شعره رو!

Atoosa

اين قشنگ يعنی چه که حتی تعبير عاشقانه اشکال هم نيست. راه و روش مضمحل شدن باید قشنگ باشد. این قشنگی که حتی تعبیر........

Atoosa

چرا نشده که پاهام تاب تحملم رو نداشته باشه؟ چرا نشده که حتی برای باور کردن وجودم، دستام رفته باشه تا سردی گونه هام رو لمس کنه؟ چرا شده؟ اما اگه نباشه اینها مزه خوشبختی هراس آور اون پاهايی که ميکشوندتم استوار کجا میره رفیق؟ اینه که یادم میره چطور بود روزگاری که مینوشتم.

ava

باباشما ادبياتچی لااقل يه طوری نقد کن ما فقير فقرای کم ادبيات بفهميم چه بلائی سر ادبيات ايران داريم مياريم...(شوخی) ممنون که سر زدی نقاد اعظم