جمعه نحس

 

 

 

« پس عیدی برای بهرام : اولیسی که به افسون برگ های پائیزی تن داد . »

 

چه دشوار است چون منی را  نوشتن از کسی که تا بود ، همه شور زندگی بود و پی جویی حقیقت -- چه آن حقیقت تلخ چون دلیل اعدام بی گناه پدری قربانی خشم کور انقلابیون ، چه کهنه چون معمای آمدن و رفتن و زیستن ، یا که ساده چون دوست داشتن و دوست داشته شدن --  هرچند دردرون  سر در گریبانی نشسته باشد .

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

                                         که من خموشم و او درفغان و درغوغاست

با این همه به رسم مألوف شرح وقایع :

 ساعت 3 عصر ،  GCS 13 :

دکتر گفت :  فاکتور سطح هشیاری در حالت معمول و طبیعی باید 15 باشه ...  و او هیچگاه ، گاهی ...

 :GCS 11ساعت 5 عصر ،

بو یحیی نشسته  بر داربست  پا می تکانَد :  نامت را به من بگو ، دستت را به من بده تا رهایت کنم ! ... و او آنقدر هوشیار نبود تا جیغ جوجه ی مرگ فجیع اش را در آسمان بشنود .

 ، روایت از بالا :GCS 9ساعت 7 عصر ،  

صدای آنسوی خط کاملاً گویاست :  آخر وقت ... هر چی گفتیم ... نمی دونم ... خطرنا ... گره باز شد ... میله ی آخر ... خون ...خیلی خون ... کارگرای پمپ ...  نزدیک ترین جا ... میمنت ... می گم نمی دونم ... میمنت ... آزادی ... بچه ها رفتن ... «  به فرانی بگو ترس تمام  وجودم رو گرفته . »

ساعت 5/7 عصر ،  روایت از پایین :

می خندید ...  منو می گیری ؟ ...  نزدیک ...  خیلی نزدیک ...  نتونستم ... سریع ... خیلی سریع ... یک شکست ... دو روی لبه ... سه برگشت ... دنگگگگ ... یه دسته مو ...  جیغ ... دستم ... سرش ... خون ... از آرنجم ... خیلی خون ... نفس سخت ... کارگرای پمپ ... می دونستم .

 

                                                                          ادامه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ ن :  فعلا که GCS ما حدود ۲ رسیده و این عذر موجهی است

 

تا با شاد باشی برای بهرام مطلب را ادامه دار کنیم .

 

شاید هم همینجا قضیه را درز گرفتیم .  تا GCS مان چه خواهد !

 

 

 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
from lia to tosa

نه والا !

آتوسا

راستش يه متن بلند بالا چند روز قبل نوشتم که از گوسفند قربونی کردن شروع ميشد و يه نتايجی هم داشت!!!! اما نميدونم چرا ارسال نشد. الان ديگه نه يادم هست که چی نوشته بودم و نه حسش.

ilia

آها !

آتوسا

چی رو ديدم؟!!!! راستی کجا بودید که اصلاْ نبودید؟!!!!!! فضولم من از بس!

اوا

خواندمش....

مريم

میدانم که میدانی اما به قول فروغ : همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیت بفرستیم . و به قول حافظ : طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند توبا خدای خود انداز کارو دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند . در آن بیم و در این رجاء رمزی است و زمین پر است از انسانهاییکه در کمال هوشیاری می میرند و انسانهایی که در احتضار تمام حی میشوند .و ما اما به هر سوی این نوسان که باشیم مرگ لاجرم آمدنی است. این پستت منو بدجوری یاد ِ لحظه های ِ مرگ عزیزی انداخت کسیکه در یکی از همین جمعه های نحس ... .

اوا

حتی اگر نوشتم نثر غلطی داشته باشه نبايد مفهوم رو فدا کنی ... البته نقد تو هم حالا........

سيما بازيار

اگه مختصات اشفتگی های ذهن من دقيقاْ مثل مال شما بود مسلما کامنت هاتون رو بهتر درک می کردم.

عليرضا

1-یه دسته مو ... جیغ ... دستم ... سرش ... خون ... از آرنجم ... خیلی خون ... نفس سخت ... کارگرای پمپ ... می دونستم. ساعت...دیوار...چشمات....قلبم....نمی یای...آلبوم...گریه....نامه.....عاشق....نمی خوای ایلیا وارث بنیامین! 2- در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او درفغان و درغوغاست با شنیدن این بیت، ناخوداگاه با گویندش احساس قریبی می کنم، حتی اگه اون غریبه یه.... مثل تو باشه. 3-در کل نوشته ی خوبی بود، فقط از شرح وقایع به بعدش رو نفهمیدم! البته این رو فهمیدم که احتمالا حال جناب عالی خوب نبوده، اما خوب، مثل اینکه قسر در رفتی.

سيما بازيار

اميدتون رو نااميد نکردم...فهميدم....البته به نفع خودم....