‌‌« هميشه از يك سوراخ كوچك شروع مي شود . سوراخي كوچك كه شن ها را خالي مي كند . »

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

                                   آخرين صحنه ي مرد شني

 

 

 

ساعت سه و نيم عصر نشده بود كه قادر گوش سپرده به طنين گام هايش خلوت دالان منتهي به سكو را طي كرد . باد ٬ آرام آرام از پله هاي سكو بالا مي آمد . مي پيچيد به بالايش و مي ساييد به پلاك آويز از زنجير تا قادر سر بگرداند و نه حك شده روي پلاك را ببيند كه اگر غژغژ بادآورده اش با لخ لخ پاشنه ها بر پلكان سكو همراه نمي شد , در آن سكوت فراموش كرده بود كجا آمده و براي چه .

رمق رسته نشسته بود بر زايده ي سيماني دور ستون سقف سكو . سكوي خالي مخيله اش كه نه دانه چيدن كبوتر سپيد زمينه ي خاكستري طرحي بر آن مي انداخت , نه خيال مملو از جمعيتي كه براي سفر كردنشان حضور پانصد اسب هم كم مي آمد . سيگار گوشه ي لبش را گيراند و پشت داد به ستون سقف , نيم دور فرود عقربه ي بزرگ چقدر طول مي كشيد ؟ , بايد خودش را آماده مي كرد : قدمهاي آخر , و لرزش هايي كه به سوي سكو مي آمدند . گوش خوابانيد . خبري نبود كه بيايد . سر به ستون داد و قلاجي به سيگار زد . عجله در راه معده اش بالا و پايين مي رفت و قادر شيطان را لعنت مي كرد تا كابوسش نيم دور ديگر بزند و بار همه ي خفت هايي كه اين چند ساله شانه هايش را آويزان كرده بود يك جا زمين بگذارد .

سماجت آفتاب آب تنش را بيرون مي كشيد تا دست كشيده به قطره هاي روي پيشاني خشك شود بالاي ابروي چپش و بلغزد بر سرخي عصب مرده ي ور آمده اي تا كنار پره ي بيني كه هر بار اول بار بود لمسش مي كرد انگار . زخم عميق بي حسي كه اگر سيزده سال پيش وقتي شب درماندگي اش را پرسه مي زد آنقدر پا به حفظ يادگاري هاي درون ساكش نفشرده بود , حالا خاطره اش را دردناك نمي كرد . آنهم چه ؟ چند عكس تا خورده ي بيات كه سوژه هايشان اگر جواز خروجشان را تا آن موقع نگذاشته بودند كف دست بو يحيي در غيبتي كبري , قادر گريخته بود از حصارهاي خاطرشان , اما ولگردهاي آن شب به اين خيال كه طرف نمي خواهد گنج گران بهايش لوطي خور شود سرماي تيزي را براي يك عمر حواله ي صورتش كرده بودند . دست لرزانش روي رانش افتاد .

ساعت سه ونيم عصر نشده بود و چه سنگين مي گذشت عقربه ي بزرگ . ظاهر چروكيده اش بر زمينه ي بتني يكي از همان عكس هاي قديمي فراموش شده بود : انجمادي از زمان انگار كه مردي نشسته در آن پك مي زند به سيگار و غوطه مي خورد چون ماهي درون آكواريم پشت سرش در اوهام و خاطراتي مغشوش . كف دستش را روي پيراهنش گذاشت . جواز خروج در جيبش بود اما نامنظم شده بود قلبش و تير مي كشيد با تيره ي پشت . لرزش ها . نفس را حبس سينه كرد و پلك ها را هم گذاشت . سكوت , سكوت بود تا كوبه هاي شريان در سرش اوج گرفت . هيجانش را باز دميد و چشم باز كرد به ساعت سكو كه عقربه هايش تاب برداشته بود چون دم عقرب و عميق تر مي شد با هر ضربه ي نبض در زخم هاي كهنه اش . صورت را در كاسه ي دست ها گذاشت . نيم دور ديگر بايد تاب مي آورد تا ترس مغلوب روياي كودكي اش مي شد : چنگه ي يال هايي سفيد در دست و گله اي پانصد تايي كه فرو مي رفت در افق دشت .

سيگاري ديگر گيراند و راه افتاد به طرف آب سرد كن . شير آب حول محورش هرز مي گشت و قادر بي تفاوت خيره ي آبي بود كه نمي آمد براي تشنگي اش . روي استيل سايه روشن پرهيبي مي لرزيد . كنج چپ انتهاي سكو بود . رمال آهني خبر از طالع مي داد اما قادر گذشت . شايد سيزده سال پيش كه بر اين سكو پا گذاشت اگر دست به دامنش زده بود حاصل بيگاري هايش از لباس تن و چند سكه در جيب هايش دندان گيرتر مي شد اما حالا ...

چمباتمه ي چهار شير سنگي جعبه اي شيشه اي را نگاه داشته بود و آيينه اي چرخان بر كف جعبه خرت و پرت هاي رويش را مضاعف مي كرد . بر فراز اين ها هم چنگكي آويزان كه گويي ابديتي را در خوابي عميق مانده بود . محسور شده بود , نه به شكوه مرموز چراغ هاي الوانش , چيزي درونش گير كرده بود به آن چنگك تا باز عيار كند بختش را يا به خيال خودش سنگين گذري عقربه ي بزرگ را حس نكند . سكه اي راه انباري دستگاه  را طي كرد . چنگك بي حوصله چنگي به هوا زد و بر جاي اول آرام گرفت . سكه اي ديگر انداخت و انگشتانش كورمال كليد فرمان را فشرد تا چشم بر نداشته از چنگك خالي آرام بالا بيايد . با پشت دست عرق روي پيشاني اش را پاك كرد و سكه را تكرار . ديگر قادر نبود دست بكشد كه هر بار چشمك قرمز دستگاه مي گفت : دوباره .

ساعت سه و نيم عصر بود . سكو پر مي شد از جمعيتي كه برايشان ديدن نبرد مردي با بختش در آن كنج تاريك  جالب نبود . سكو مي لرزيد و آيينه مي چرخيد و قادر مسخ شده سكه به دستگاه مي داد . بر كليد فرمان مي كوبيد و هيچ نمي گرفت . جمعيت كه به طرف در هاي قطار پراكنده مي شد , چند نفري قادر را ديدند و رندانه نيشخند زدند به تقلايي كه براي تصاحب چيزي نبود . قادر خو كرده بود به نداشتن . خيره به سرنوشتش چنگكي خونسرد را مي ديد كه ريشخندش مي كرد . اين بود كه خونش را مي جوشاند و اعصابش را فلج مي كرد . شايد اگر آخرين سكه اش گلوي آن عروسك بد تركيب را نگرفته بود , سوت حركت قطار را مي شنيد و از صرافت تصاحب تحفه ي بختش مي افتاد . چنگك عروسك را بر فراز سياه چاله اي كه به بيرون دستگاه مي رسيد رها كرد . عروسك اما فرو رفته در دهانه , دست به لبه ي سياه چاله انداخت تا هيجان شادي در رگ هاي قادر شلتاق جنون شود و خشم تمام سال هاي هدر رفته ي زندگي اش را روي دستگاه قي كند . عروسك زير باران مشت و لگد وا نداد و قادر پاي شير هاي سنگي زانو زد .

نفسش خرخر شده بود وقتي قطار براي سرعت گرفتن نفس چاق مي كرد . حالا ديگر به وضوح لرزش ها را حس مي كرد . لرزش هايي كه پاهايش را بي حس كرده بود و بالا مي آمد تا به قلبش برسد . جواز خروجش را بيرون آورد . باد آرام آرام از پله هاي سكو پايين آمد و پيچيد دور قادر و جواز خروج را از دستش كشيد . كبوتري سپيد در چشم هاي خسته اش پرواز مي كرد به افقي كه قطار را ناپديد مي كرد و سكوي شماره ي نه در سكوتي ماورايي خالي دست هايي بود كه بايد تحسين كننده ي آخرين صحنه ي بازي اش مي شدند . 

 

 

 

 

   

 

/ 20 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خود قدم علی!

بد قولا! ديگه نه من نه شما ها ! کتاب گول زن ها!

اوا

من از گفتن جزئيات و ريزبينی خوشم مياد . . . خوبه واقعا

پیپ قرمز

خوب می نويسی ... خوشم می آيد ... همين ... با "ستاد بزرگداشت ِ ( بیا – والس ) " به – روزم ... پیپ قرمز

آتوسا

هميشه از جايی شروع ميشود اما کجا ول کرده ای قادر بينوا را روی سکوی شماره ۹، با بادی که ميبرد از دست همه جوازهای خروج را؟

آتوسا

Just I did not get yur point!

اتوسا

نمی دونم اين فاصله مکانی اين ور دنيا تا اونجاست که شده -فاصله- يا شما اينقدر سخت شديد که نميشه فهميد. يا شايد من شدم يه غريبه. غريبه غريبه است،حسادت هم نداره. چراغش روشن باشه يا خاموش. وجودش راست باشه يا دروغ!

آتوسا

من نميدونم. شما به من بگين. باشه؟

عليرضا

اصلا از اون شعر ملانصرالدينينت خوشم نيومد. حتما تقصير گرگ ها بوده وگر نه از تو توقع بيشتری داشتم. راستی نکنه اونهايی که دور برت را گرفتند تو را تنبل کردند. مراقب باش خودت رو از دست ندی..... راستی بايد بگم تو اين روزها دنيا چقدر شبيه سکوی شماره ۹ تو شده. داره حالم از بهم می خوره.

عليرضا

شرمنده. نمی دونم چه مرگم شده تو اين چند وقته هر چی می نويسم بعدش بايد چند تا اصلاحيه بددم. اول اينکه تو خط آخر «ازش» درسته. نکته مهم تر اينکه منظورم از دوربری ها يکسری از اين وبلاگ نويس ها بود و ادامه نکته مهم اينکه، بيرون که بودن تازه معنی گرگ ها را فهميدم که نبايد بيدار بشوند. و بايد بگم اگر جمله ام طوری بود که به گرگ ها بی احترامی ميشه، گردنم از مو نازک تره. البته تقصير تو هم هست، بايد کمی واضح تر می گفتی. به هر حال باز هم شرمنده..... برای گرگ ها آرزوی سلامتی و شادی می کنم.

اوا

اگر دوست داری مطلب جديدم رو بخونی به وبلاگ کيش شدن در بازی عشق سر بزن ....خوشحال ميشم .....