دنيس تانوويچ روح

چه سود از اين همه بويناک جلوه دادن و تحقير غريزه-که وقتی بر سپيده دم چشم میگشايی و گوش را بر آن سکوت سنگين- بوی تلاشی اندام زنده ات از ... چنان منگت کند که به مدد پنجه ها از کشاله رانهايت خون سرازير کنی. آی لذت خاريدن زخم...خاريدن زخم... و اکنونی که گوشها آواها را در قاب پنجره باز می شناسد : زخم بر کف دست توست.

نوشتن ؟ گفتن؟ اين فاصله انداز شنيدن٬ يک مکانيسم سرکوب و کنترل- وهم ناچيز ارضاء که همواره استخوانهايم را گرسنه نگاه می دارد- و چه دور و چه دور است آن لذت. ابلهانی از جنس بينايی: بيچاره روکانتن٬ روکانتن بيچاره٬ دايم السکوت شکن٬ بيمار به جنبش آرواره که قلمش انکار وجودش بود...وهر تلاشی برای گذشتن از اين سطح لذت جويی٬ هر تلاش برای به ميان آوردنش انکارش خواهد کرد. او اينجا و در اين لحظه برای توست و فقط برای توست که می خواند . گفتن می خواهی؟ پس کر شو. اين هم وجوب زخم٬ اين هم چيرگی غريزه.....و چگونه اين غريزه را چيره توان شد؟ شگفتا از اين اهريمن٬ نجوا می کند: با نوشتن.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

-می خواهم قطره ای باشم از بحر بی معنی٬ پس بيا دکمه بارانيت را در جا دکمه بارانی ... ببند.

/ 1 نظر / 10 بازدید
ava

سلام ... من نوشته هاتو خوندم از وبلاگتم خوشم اومد...خواستی به من سری بزن.