افسانه ي آفرينش به روايت يك ورنه *

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

                                       فصل نخست ــ عدم

 

 

برهوت . روشنايي مبهم . نه سايه , نه سراب . تنها وضوح . وضوح چشم انداز تا قدرت چشم , و روزها رفته بود يا سال ها يا سده ها و اكنون آخرين باربد , آخرين بازمانده ي نسل خنياگران كهن , آخرين درمانگر آنجا بود و دانه هاي شن صداي بي رمق گام ها يش را از كف پاتاوه ها مي شنيدند . آن بكارت , آن تمركز فوق العاده و نفس و قلبي كه ديگر نمي شنيدشان و شك , شكي آمده از ناكجا كه از حصارهاي محدود كننده ي افكارش مي گريخت :  نكند مَجاز باشد ! نكند در روياي كسي ديگر باشم !  و اين خوره به مغز استخوانش زده بود تا ترس كه درك كرده بود از وسوسه ي فرو شدن به مرداب گريز نمي تواند :  « ... و آبراكاس آس** نور مرداب بود . آبراكاس آس زل به حبابي شناور بر اقيانوس بود گاهِ مرگ آفتاب . » و مردمك هايش گوي شيشه اي را باز مي تاباند كه باربد در آن غوطه زن بود .

روزها گذشته بود , يا سال ها يا سده ها از نمايش مضحكي كه انجامش قتل عام يارانش شد و زندان . زنداني كه چون جذام در تن و روان باربد نشست : يك چشم , تمامي ناخن ها , هفده دندان و هفتاد شكستگي در استخوان ها و سوختگي هاي پر شمار بر پوست و دست آخر برش گوش هايش يادگاران اعترافات نكرده اش بود بر تن و ضجه هاي ياران آندم كه چهار پاره مي شدند يا به روغن داغ می گداختند , هنگامي كه بر عطششان سرب مذاب سرازير و به چشمانشان ميل سرخ كشيده مي شد يا ... كابوس هميشه ي روانش شد .  توده ي هيمه به بلنداي سي دست واپسين نمايش را انتظار مي برد و مردم به شعاع سيصد دست ايستاده به تماشا . تماشاي قدرت . قدرتي كه قرار بود آتش را مغلوب كند . مشعل ها به پرواز در آمدند به برافروختن .

نوري به چشم نمي آمد اما , روشنايي مبهمي بود كه از درون همه چيز شعله مي كشيد . بار فضايي چگال تر را حس مي كرد و فشار نگاهي نگران را بر دوش . نه سايه اي , نه سرابي , تنها وضوح چشم انداز بود تا قدرت چشمش . ( آه , گم شده ام ! از كدام طرف ؟ كدام طرف ؟ كدام ؟ ) و دانه هاي سرد شن ياري رسان پاهايي شد كه ديگر پاتاوه نداشت .

سردٍ معجزه نيامد و باربدي ميانه ي شراره ها همچنان بر اثبات ادعايش زخمه زد . زخمه مي زد و فرياد مي زد و ناله مي كرد و ضجه مي كشيد و همراه سازش با خاكستر مي آميخت . محافظان تا فرو خفتن شعله ها ي سركش و محو شميمِ سوختِ گوشت مانع نزديكي جمعيت شدند و دامن زنِ يك شايعه :  تل هيمه را بر حوضي سياه و بد بو گذاشته بودند !  او باربد نبود !    شك در اصالت نوازنده و حوض سياه از بار شكستِ ادعاي جدال با آتش نكاهيد و حكم ارتداد باربدها صادر شد و شكارچيان انسان كمر به انقراض نسل آن درمانگران بي ادعايِ تن و روان بستند .

ذي روحي به چشم نمي آمد . باربد آيا خود زنده بود ؟ نمي دانست . كه مي توانست دانست ...

 

 

            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* ــ  ورنه به فتح واو يا ورنيه به كسر واو : كوه نشينان غرب سلسله جبال البرز كه بعد از ورود آريايي ها به فلات ايران به اين نام خوانده شدند و آن را معني داستان سرا , دروغپرداز , شيطان پرست يا شيطان صفت باشد . ( شايد هنوز در كنام هاي بازمانده ي حسن صباح بر منطقه ي الموت می زیند . شايد . )

 

** ــ خدايي با نيمه اي اهريمني در آيين غنوسي .

 

 

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترک چرک رو !

شمیم مشمئز گوشته های سوخته علت قاطعی است بر خاکستر شدن پنجه های پر زخمه باربد ها که پرده هایشان افسانه های شوریدگی و شیفتگی ست و بر روال جهان زوال اهل دلان حیرت نیست که جهل جاهلان هماره شکوه عشق را به شکنجه گاه عاشق بدل ساخته است و موسیقی فاصله شکاف این تازیانه ها تا شکافه سازهاست.

قدم علی وقتی .....

Epitafio para un poeta سنگ گور شاعر: سعی کرد سرودی سر دهد نه بخاطر آورد زندگی واقعی، دروغهایی را که پراکنده بود و بخاطر آورد زندگی دروغین وقایعی را که بر او گذشته بودند.

مارگا

ساز پبشکش.توی دهن ادم نزنند.

محسن

سلام .. خوبی .. ميدونی نظر من در مورد هگل چيه .. مخصوصن در مورد تزهای رياضی که داده: يه ابله که سواد کمی از رياضی داری .. عزيز ما اگه واسه هم کامنت ميذاريم راره به هم کمک کنيم نه اينکه به هم بپرونيم .. به هرحال ممنون از کامنتت .. پايدار باشی ..

محسن

ببخشيد .. يه ابله که سواد کمی از رياضی داره .. همين .. بای

AVERA

باربد های جهرمی ..کو آن خنياگر غم گين؟

علیرضا

بعضی وقتها نمی دانم چرا اینقدر حالم ازت بهم می خوره. اونقدر که، می خواهم آرزو کنم 1000 سال عمر کنی. اما نه، تو اونقدر حرام زاده نیستی که بتونی 1000 سال عمر کنی.

رضا

باربد...مرده اي كه رويا ميبافد در گوري نمناك و سرد و تاريك.

ميثم متاجی

سلام. اقای روزبه صدر وبلاگ شما را معرفی کرد .خوشحال شدم.موفق باشيد.من هم منتظر حضور شما هستم.

اوا

خوندمش ....