« انسانهائی که خیلی به دیگران محبت می کنند ، از نظر جنسی ارضاء نشده اند . »*

 

« ظلمات »

  

 

 

 

جأده پهن زیر ظلمات . سمت مخالف را برویم تا سه راهی دارائی ــ پارسی .  آه ! غنیمتی است در این بیابان :  لامپ های تنگستن ۴٠ وات . 

 

لامپ اول :

 

تازه پشت لب اش سبز شده ؛ از درون دخمه ای آفتابه به دست بیرون می زند :   می خواهد سبزی های دسته کرده ی باغ خانواده را تر و تازه کند .

 

لامپ دوم :

 

دست از بازی می کشد . آرام ، سرش را بالا می گیرد . خودش را با هییّه ی نفسی پس می کشد .  دست چپ روسری مغز پسته ای اش را نگه می دارد تا دست دیگر موهای به اصطلاح بیرون افتاده اش را زیر لچک پنهان کند . بعد ، می آویزد به کودکی که به چشمان اش خاک می پاشد .  بعد ؟ :  موهای کودک را نوازش و از گوشه ی چشم دزدی می کند .

البته که این کنش ها غریزی نیستند .  تک  تکشان ، اکتساب از واکنش های مادری جوان به احساس شرم اند ، طابق بالنعل .  اما این نمایشگری برای دخترک تنها بازی کودکانه ای است که نگاهی غریبه مجال ارائه اش می شود :  شرمی ساختگی ، و ای وای که چه کامل و شیرین بازی می کند . چشمان اش زیر این نور ، سبز خواهد شد در عکس ؟

 

لامپ سوم :

 

بقالی سر سه راه . می خواهم دو نخ چراغ بگیرم . ظلماتی است امشب .

 

ــ  سر و وضع غریبه شو نیگا .  تا حرف نزده سرتو بالا نیاریا .

ــ  بده در راه خدا . (  وارد می شود )  بده در راه خدا . (  با لبخندی دندان نما ) عمو سلام .

ــ  سلام دائی . امری داشتی ؟

ــ  گفتم یه سیگار بگیرم تا لب ترانزیت که می رم ، تنها نباشم . ( دو سکه برنزی بر کفه ی ترازو می چرخند . )

ــ  بفرما بزرگوار . قابلی نداره .  (  اول یک نخ سیگار و بعد دو عدد شکلات کشی  )

ــ  بزن .

ــ  چی دائی ؟

ــ  فندک بزن .

ــ  خدمتت بزرگوار . ( روی آتش سیگار فوت می کند )

ــ  اینارم با سیگار عوض کن .

ــ  بروی چشم . خدمتت بزرگوار .

 

روی خط سفید :  تا ترانزیت به ماشین هائی که نزدیک می شوند ، علامت می دهم .

 

لامپ چهارم :

 

چند سال پیش از مرگ عمه جان در طهران ، یادش آمد که زیر پل آزمایش بر بزرگراه فلج شده بود . انبوه ماشین ها ی سرعت گرفته در سراشیب سوت می شدند ، اما آن مزاحم دست بردار نبود : 

« نکنه سرم کلاه بره .  نکنه می خوان خفتم کنن .  کجا قراره بریم ؟ »

«  کنترل ؟ ؛  جواب این سوالو فقط وقتی می فهمم که پریده باشم وسط این خل مشنگا . »

می دوم .  وسط اتوبان ، ماشین ها را دریب می کنم . عجبا ، حیرتا ، چه کیفی . شش ، هفت ، هشت  ، آوخ ، نه ؛ اتوبوس جهانگردی . شنیده ام گویا احمق واکنش نشان می دهد و عاقل کنش : پس پرش جفت را عشق است که زمانی رکورد دارش بودم ... صدای شیپوری دور می شود . چشمانم را در رفوژ وسط باز می کنم .

 

ــ  یعنی همه ی این فکر و خیالا وسط اون  تخته و شلنگ  اومد سراغت ؟

ــ  اونا تحلیل بود جانم . اگه فکر و خیال بود که با اتوبوس جهانگردی رفته بودم . بعدشم ، اصلاً هر کی دروغ بگه ، خره !.

 

لامپ پنجم (  آویزان از پل پیاده رو ، نیمسوز می شود ) :

 

ــ  حالا تخم داری برو وسط  مرتیکه ی مشنگ .  اصلاً مرده خایه می خواد چکار ، ها ؟  جون نداری بگوزی الدنگ . وایستا ، سر صبح که شغالا اومدن سر وقت دنبلانت بهت می گم ...  اِ اِ ، نکنی ها . چیزتم خوردم  جون داداش . خر نشی سر جدت دوباره .

 

از پایه ی وسط رفوژ بالا می روم و خودم را روی عرشه بالا می کشم . برمی گردم نیمه ی رفته را از روی پل پیاده .

 

لامپ ششم :

 

کلاهم را برعکس می کنم . لبخند ، گوشاگوش ؛ با فندکی خیالی چراغ دوم را می گیرانم .  بزرگوار راست نخی را روی لت بسته ی بقالی می گیرد و می کشد . تشکر می کنم و بر آتش فوت می کنم . بر می گردم طرف پسرکی که تمام صورت براندازم می کند .

« پس چرا دستتو به کمرت نمی زنی ؟ مقلد شاش کف کرده های آبادی .»

«  قیافشو . با اون کلاه مسخره ... »  به راستی در دلش چه می گذرد ؟

چند قلاج پدر مادر دار می زنم توی صورتش و شکلاتی تعارفش می کنم که صد البته با پا می گیرد . 

باید بروم سمت مخالف . نور لامپ سایه ام را وصل می کند به سگی آنطرف جأده . به موتوری علامت می دهم . ترکی دلش را زیر گوشم خراش می دهد . سگ دنبالم می آید . می دانم که کمی پائین تر دست انداز دارد . اما با این یکی نمی شود شوخی کرد :  گویا یک پایش کوتاه است ؛ چون برای فشردن ته پدال گاز تراکتوراش یکبری شده . می زنم به شانه ی خاکی .  سگ از کنارم رد می شود . سیاه نیست .  برایش سوت می کشم . می ایستد . با نگاه یکبری نه می کند و پشت دیوار خرابه ای ناپدید می شود .

 

لامپ هفتم :

 

لازم نیست علامت بدهم . چراغ دود می کند زیر مخروط تنگستن . می زنم به دشت . « کی گفته باید حتماً از راه رفت و آمد ؟  گور بابای کفش های نو هم کرده . »

 چه خوب که خدمات شهری شامل حال اهالی اینجا نیست . مالرو بین دم اسبی ها مشخص است . فقط باید لبه کلاه را مثل نظامی ها پائین بکشم ...

 

لامپ هشتم :

... تا طرف هر چه زل بزند نتواند چشمها را ببیند . پشت سرم در تاریکی فرو می رود و بعد :  صدای آوازش اوج می گیرد تا فحش های آب نکشیده را از دیوار خانه ها بالا بکشد ؛  تا طی رساندن شام خانواده به خانه ، قوت قلبی بوده باشند  از شر آل و اجنه و غریبه های نظامی .

«  استاد درختی هم آیا به کودکی ، همینگونه تحریر خارج می کردند ؟ »

 

لامپ نهم ( منور الفکری ) :

 

زرد و قرمز . سقف پارگینگ کارگاه آتش گرفته . من هم با کنترل راه دورم هی ، خاموش و روشن اش می کنم . دزدگیر ، آژیر ، جغ جغ قفل مرکزی ،  تا که من نیز در جنون آزادی و استقلالی که طبیعت از بطن به دهلیز اهالی روستا سرازیر می کند ، شریک شده باشم :  این ضرباهنگ جانانه ی تخلیه گاز باروت خفیف ها ، کمری ها و 309 های لوله بلند ، چیزی کم ندارد ؟  بله ، صحیح است : ملودی با شکوه خلفسکی باجی جی جانف بر لیریک : « دزدمو گله می برم ؛ چوپون داره ، نمی ذاره  » .

 

ــ  ای قربون اون سر تراشیدت برم ، بز گر من . ای قربون اون چشای باباغوری و صدای انکرالاصواتت برم که حرف زدنتم ، سکوته . لامپ اضافی من !

ــ  می گم با این همه هنر مندی که کردم ، نکنه بیرونش کنن ، ها ؟  من که مطمئن نیستم ولی بالا غیرتاً هر کی نیاد ، خره .  به قلی گفتی ؟

ــ  می گن دزده کفش ما رو برده یه جای دور . هزار شکر که در آن کفش پای من نبود جناب ناظم الاطباء .

ــ  موندم تو این تاریکی چطور از این ور اومدی . بیا تو ، بیا تو دیگه .  همینجا می خوابی ؟ ...  آخه نمی گی می گیرن چپقتو چاق می کنن ...

ــ  ای بابا ، حالا چه وقته اصول دین پرسیدنه ؟  ما رو که عنقریب ، یا به جرم پخش شب نامه ی اعتراض به وضع بهداشت روستا ، یا به خاطر بالا رفتن از دیوار خونه مردم در شبی مثلاً تاریک و طوفانی با قصد تجاوز به عنف ــ  اینو بخاطر نریختن آبروی خونواده دختره قبول می کنم ــ  دستگیری می کنن . برام کارت پستال کردی ، نکردیا . می خوام تو حبس مانیفسیت کنم ، ما تحت افلاطون .  تو کفشاتو بچسب پدر آمرزیده . فعلاً ...   راستی یکی باس حساب کنه ببینیم با اداره برق چن چندیم . اصلاً چیزی باقی می مونه ته جیبمون که واسه سیم زدن انگورا کارگر بگیریم یا باس خودم خوشه ها رو نخ کنم زیر آفتاب ... ( سلام علکم ) ... می دونی که شراب بهم نمی سازه . ضمناً زعفرون و نبات و قهوه و هلش ام پای توئه ها ... (  شوما بفرمائین . غریبی نکنین ، اینجا خونه ی مام نیست . بفرمائین . )

 

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pouria

dashty del tangetam..bi ira

اشکان

ما و الواتی؟

pouria

key va koja vadeye didare ma?shayad in jome biyay

مریم

جمله هایی که آخرشون این شکلی میشه ... و حرفهایی که آخرشون ... آدماشم باید گم و گور بشن در ... اما من هنوز نرفتم در ... هستم هنوز در ... تو خوبی ؟

آوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو هم ادایی؟ زدی؟ نوش جونم...

اشکان

بد نیست. کار زیاده ها؟ اومدی می بینمت ...

اشکان

شب. دو سه ساعت ... روزمره غالبه.

اشکان

زدین جایی که مرتیکه می خواست؟ پله رو می گم

مریم

تو میدانی که آنچه نگاشته میشود از آن نگارنده هست و از آن نگارنده نیست / گاهی در این میانه چیزکی از ماست گاهی بر ماست / با اینهمه به قول قدما عقل بالاترین صفت روح در قلب که بالاترین رکن بدن است ظهور می یابد پس هر اندازه نور عشق بیشتر نور عقل بیشتر ولیکن نه هرکجا نور عقل بیشتر نور عشق هم بیشتر ... میدانم که من و تو هم و ما هم مبرا نیستیم / جایی باید باشد که تمام باخت ... جایی که دوباره آغاز میشوی شاید تکیده و خسته اما مصمم که همیشه هرچا که بوده ای تمام بوده ای / خود را تمام بوده ای کم ات را زیادت را تمام بوده ای ... این پر زیاده است . گاهی اینگونه گفتن وقتی که یک روز تمام خسته ای و چایی داغ در پهلو داری می چسبد / جستن یک گوش که بشنود و تو آن گوشی اکنون / چشمهایت مال خودت ...

امانوئل کانت

در مورد عبارت فخیمه‌ ای که از فروید نقل شده باید گفت طبق این وحی منزل 1- تمام کسانی که به نوعی هنوز حس انسان دوستی در وجودشان نخشکیده است از نظر جنسی مشکل دارند و ارضا’ نشده‌اند! 2- هرچه وحشی تر باشی نشان میدهی که از نظر جنسی مشکلی نداری و از نظر جنسی سیر و پر هستی! 3 - وحشی باش تا انگ نخوری !