نتيجه ي اخلاقي' يك شوخي زمخت در حال استمراري

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

حس كنجكاوي زن بالاخره كار دستش مي دهد . همه چيز مرد درست است و به قاعده . زن براي زخم قاعدگي اش مرهم مي جويد بنابراين تصميم مي گيرد دست به اكتشافي غريب بزند . سراغ دختر خاله ي هنرمندش مي رود و مقاديري سبزك مي گيرد . دختر خاله ي هنرمند به مخدر هاي گران قيمت دسترسي دارد چون به هنري بورژوايي مشغول است ولي به خاطر خست ذاتي اش يا به دليل در نظر گرفتن ظرفيت زن به همان يك سير سبزك بسنده مي كند .

مرد اصولا به آبگوشت علاقه مند است . بعد از صرف كاسه اي تريد حال مي آيد ، يعني كبوترش كره مي كند و ميان تشويق هاي ديوانه وار زن همراه باقي محتويات ديگ هشت نان سنگك را با انگشت شست زن لاجرعه سر مي كشد . مرد ساعت چهل و هفتم خواب را پشت سر مي گذارد . زن اما نگران نيست چون دليل اين خواب طولاني را بلع يك لوارده آبگوشت مي داند . فقط يك پارچ آب يخ خرج سر و صورت مرد مي كند . مرد وحشتزده از خواب مي پرد و بر آمدگي هاي روي سرش را مي مالد و آروغي پر ملاط در صورت خندان زن مي فشاند . زن هنوز نگران نيست كه مي داند هاضمه ي مرد با آبگوشت سازگاري كامل دارد . مرد درباره ي دويست و دو روش مهرورزي حرف مي زند و زن ديوانه وار تشويق مي كند .

مرد به كمانچه اش اشاره مي كند و خطاب به زن از جادوگر شهر اوز مي خواهد كه ويولونسل اش را بياورد . بعد به دختر خاله ي هنرمندش تلفن مي زند كه در آكسسوار صحنه چيزي شبيه افسار دارند يا نه ؟ و درباره ي رام كردن زن سركش سئوالاتي مي پرسد . بعد چشمان وغ زده اش را به زن مي دوزد و مي گويد كه او را سوار كند و به محل كنسرت برساند . نگراني زن از آنجا شروع مي شود كه ...

مرد هيچگاه بر نمي گردد و نويسنده را به اين نتيجه گيري غير اخلاقي مي رساند كه اين جماعت را جو به اندازه دهد .

 

 

 

 

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

١ _ آوخ ! چه گونه بي لينك تو در دنياي مجازي بزيم ؟ رحمي بنما تا گشايشي ببري !

 

 

 

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رزا

چه خبره اينجا.فکر نمی کنی جريانات هميشه ما رو از اصل دورميکنه؟تو خوبی

اشکان

امان از درام های زنده گی .

فانوس خاموش ...

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هيچکسي نيز دو گوشم نشنود کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

don khenaro

کيست که سری به ادبيات قرن نوزدهم فرانسه زده باشد و به بورژواها و خرده بورژواها برخورد نکرده باشد . بالزاک ، فلوبر و زولا کمترک و ... بورژواها طبقه ی سرمايه دار جامعه و وابستگانشان که همگی ! جز طبقه متوسط جامعه محسوب می شوند . البته به لحاظ ذهنی . طبقه ای ميان مايه با اميال و آرزوهايی پست که پس از زوال اشرافيت خواهان جايگزين شدن به جای ايشان بودند . دشمنان تخيل و نوآوری و پايبندانی متعصب به اخلاق ، اخلاقی که جز چراگاه رمه نبوده و نخواهد بود . ممکن است کسی بپرسد مگر سرمایه باعث پیشرفت تمدن نیست ؟ پاسخ منفی است . اگر سیر حرکت تمدن را تا به امروز پیشرفتی برای بشری که به قول نیچه از مرتبه ی میمونی خود فراتر نرفته فرض کنیم ، تجربه نشان داده که در هر عصر و دوره ای یکسری نوابغ بوده اند که دست به نو آوری و اکتشاف زده اند و متاسفانه در عصر ما این دست آوردها توسط همین طبقه ی بورژوا مصادره به مطلوب و به لجن کشیده شده . آخ آخ زیاده روی شد ! به هر حال بایدم در روزگاری که دیگر برشتی نیست چون بوردیار از هنر بورژواها نفرت داشت !

don khenaro

دستگاه بسته بندی علوفه سراغ نداری ؟

اشکان

کاستاندا و خنارو و خوان و خوليان و الياس و برو بکس با هم کف مرتب بزنيد .

reza

...دون خنارو عزيز.برادر استالين نيز در باب هنر بورژوازي كتابي نوشته بود.آنرا بخوانيد بد نيست.در ضمن در باب داستاني كه نوشته ايد هر روز كامنتهاي مهيج بگذاريد تا تنور خاموش حال استمراري همچنان بجوشد. به فيدل جان سلام برسانيد.همه با هم : مرگ بر بورژواي خونخوار لجن پست علفخوار.راستي شما جز كدام طبقه هستيد ايليا جان! ببخشيد!!! دون خنارو عزيز!اين كامنتتان را انگار مسئول ارشاد اسلامي فيدل جان يا برادر حسين ! نوشته اند. اي كلك...بسيار تنفر انگيز !!!نگاشته شده .باي براي هميشه.هرچند داستان در مورد من است.

reza

منظور اين بورژواي علفخوار از باي همان خداحافظ است برادران!

برادر حسين

آقا حق با بونوئل است ! بورژوازی جذابيتهای پنهان دارد ! باز يکی اينجا گفت : به ريشم ؟ ما جزء طبقه ی حرامزادگان هستيم . به اين معنی که « نه فرزنديم زمانه ی خويش را » .