Amir S. Morrison

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

مارگريتا گفت : خط روايتو گم كردم .

مرشد نواله ي مغز ميمون را با يك پك King Edward فرو مي دهد و خيره آتش برگ بشكنك ريزش خاكستر را انتظار مي كشد .

- گفتم خط روايتو پيدا نمي كنم .

مرشد آلومينيوم را دور ساندويچ روكش مي كند و بسته را درون سبد روي ميز سر مي دهد .

- روايت من اونقد مه آلود و مبهمه كه از هر طرف برم به يه جاييش مي رسم .

- چرا چرند مي گي ؟ منظورم ...

- وقتي به تعداد آدماي روي زمين و توي زمين روايت وجود داره مي شه فرض كرد اصلا روايتي وجود نداره .

- تو ساختار ذهنت عوض شده ، همشم مال اين كثافتاييه كه مي كشي .

مرشد King Edward را در ته مانده ي سس ظرف سالاد خنك مي كند .

مارگريتا چنگ خودكارهايش را پخش مي كند روي ميز .

- فكر مي كني كدوم يكي از اينا منو روايت كنه ؟

- ايندفه نمي خوام از زير بار مسئوليت شونه خالي كنم .

 

 

مرشد درون وان آب گرمي پرورده به پودر Cool water و مواج به ارتعاش Toccataيله بود ، سينه اش آينه ي ضد مه 65 در 65 را روي آب كنترل مي كرد . آينه مملو از جاده های سفيد منتطر که او را به سرزمين روياهايش برساند . موشله ي 100 دلاري در امتداد جاده هاي موازي حركت مي كند و مرشد مي شمرد : يك ، دو ، سه ... سبك مي شوم ... كوچك مي شوم ... كودك مي شوم . سفيدی راه های نرفته در آب حل می شود تا در رحم شود ، تا ديگر مارگاريتايي نباشد كه بسوزاند دستش را با آمونياك و بي رحم به دنيايش آورد .

 

 

 

 

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
رضا

سرگشتگی، قصه پر غصه انسان امروز است.حیرانی و تردید میهمان ناخوانده روح ماست که کمر به قتل صاحبخانه بسته اند. در این میان ما را مجالی هست آیا که آیینه روح را صیقل دهیم وجانی تازه کنیم ؟ در " نیلی امواج دریایم " به گفتگو خواهیم نشست اگر میهمان شوید. بدرود.

بهنام

سلام..کار خوبی انتخاب کردی.. در مورد مينی مال زياد مطالعه کردم ولی هنوز هيچ چارت خاصی براش پيدا نکردم..ممنون می شم از اينکه با چارت های اون بيشتر آشنام کنی..شاد باشی..

Atoosa

برای يه طبقه خاص مينويسی، به يه شکل خاص مينويسی، من ميفهمم يا فکر ميکنم فهميده ام. من نمیفهمم يا فکر ميکنم نمیفهمم...

isha

آزادی انديشه که می گن اينه ؟؟!!! که ندونيم کجا ميريم ؟!!!

shiva

سلام مرسی سر زدی آب شدن به اين سادگی ها نيست موفق باشی دوست عزيز

علیرضا

سلام.پيام شما را خوندم. مختصر و گويا. دارم نوشته های شما را می خوانم. خوب کمی سنگين است. و نمی شود در همان دفعه اول نظر داد. ولی وقتی کامل خواندم. نظرم را می نويسم. اما در کل وبلاگ پر باری داريد. اما متاسفم که خواندن يه جور وبلاگ های ديگر مد شده. اما اگر قلمتان را سبک تر برانيد حتما تعداد بيشتری از دوستان نوشته را تا انتها خواهند خواند.موفق باشید.

اشكان

Some say " The end is near