يك صبح پائيزي يا كارگران مشغول كارند

 

 

 

 

     ساكنين حواشي شاليزارهاي شمال هر ساله به فصل گرما با وحشت يك كابوس

زنده به خواب مي روند : حشره اي به قد و قواره يك پشه كه ترشحات اسيدي اش بر

پوست يك خط باريك چركين و دردناك  است و نام محلي اش  يادآور همان ترس  و

درد :  دارآكولا !

 حالا  يك  صبح  سرد پائيزي  است  به مقصدي هر روزه  با همان  نعره ها و الفاظ

چاروداري مسافر كش ها و تك بوق هايي كه مي پرسند : كجا ؟ و چند درجه انحراف 

ميدان ديد از تصوير مسافراني كه  از سرما يا شايد ملال ،  گيج و گول در پاسخ كجا

مي روي ها تنها سر تكان مي دهند : بله ، نه ؛ تا اينكه چيزي تازه در اين تصوير هر

روزه سر بر مي آورد :  هزار كاكايي سفيد بر خط  الرأس  تپه اي كه يك  كانال بتني

دوازده متري چرك آبه اي را از دلش مي گذراند ، پرهايشان را پوش مي دهند و آفتاب

مي گيرند . روي پل اين رودخانه مدرن ! تصوير گسترده تر و شلوغ تر مي شود :

سيصد و هشتاد و شش تاي ديگر در طول دالاني كه بعد 500 متر پشت تپه ناپديد مي

شود  پرواز مي كنند و با  شيرجه هاي نه  چندان عميق  در اين  چرك آبه  ماهي هاي

متلاشي  در رفته  از زير ساطور ماهي فروش ها  را  صيد مي كنند  يا نه  اين نواله

چرب ،  كمينه ميوه گنديده اي ،  پوست خياري يا  تكه چوبي را  تا جزيره هاي  ميان

رودانه ،  متشكل از بطري ها ي  شيشه اي  و پلاستيكي ،  تكه  پارچه ها ،  تايرهاي

ماشين هاي سبك و سنگين ، لنگه كفش ها ، موشهاي مرده ، ران و صورت عروسك

هايي كهنه شده ، دسترنج برس ها ، قايق هاي كاغذي ، كاپوت ها ، لنگه هاي دمپايي،

كاغذ پاره ها  و خار و خاشاك ديگر ، مي آورند و به نيش مي كشند .  خلاصه ؛

ظاهراً هم لوت مستوفي است و هم وقت پس درنگي به فاصله يك سيگار جايز :

 در فاصله پك ها كاكايي هاي سير فرياد سيريشان را مي كشند و بي توجه به 4 زاغي

و  1 سار و 8 گنجشك  كه دزدانه بر اين  خوان  نعمت – كثافت  نشسته اند ،  به آفتاب

روي خط الرأس مي پيوندند و آنها كه سير نشده اند با 5 يا 6 ضربه بال تا افق نگاه بالا

مي آيند و بالها گشوده و بي حركت مثل يك بند باز بر بندي نامريي بطرفم مي آيند و در

فاصله 2 متري ناگهان چرخي مي زنند و دوباره ؛ تا سيري .

سيگار سوخته است و من  همينگونه  خيره اين صحنه  و جزيياتش هستم و هيچ در نمي

يابم !  شايد بايد بيشتر خيره ماند : اين لحظه رازش را با تو مي گويد ! ...  11ته سيگار

توي جيبم منتظر دوازدهمي هستند و هنوز هيچ نفهميده ام . نكند عقلم را از دست داده ام

يا شايد سيزدهمي ...  اما پاكت خاليست  ؛ مچاله و به   ته سيگارها اضافه اش مي كنم .  

«  نه ! عقلت را از دست نداده اي ،  سيگارها هم كم  نبودند ؛  اين صحنه معنايي ندارد .

معنا در ذات  اشياء و تصاوير  پيرامونت  نيست .  هزار سال ديگر هم  اگر اينجا خيره

بماني چيزي در نخواهي يافت و رازي  با تو گفته نخواهد شد .  معنا عَرَض اشياء است

آنهم نه از عالم مُثل كه از تفسير تو، تأويل تو . كشفي در كار نيست ؛ بايد كه كار كني ،

بيفزايي ! »

 و من نمي خواستم چيزي اضافه كنم . آدمي زاده هرجا مي گذرد ردي از كثافت ، ردي

از خون باقي مي گذارد :  درست مثل دارآكولا هاي  تابستاني با توفير اينكه شاليكاران

سرخوشانه  زخم و درداش را  تاب مي آورند :   دارآكولا دشمن كرم ساقه خوار برنج

است !

نه ،  نمي خواهم  چيزي اضافه كنم گو  اينكه  اينها همه خود تفسيري  ديگر ،   تأويلي  

ديگر باشد . پس چند درجه انحراف ميدان ديد را تصحيح مي كنم و راه مي افتم بطرف

جايي كه كارگران مشغول كارند .

 

-------------------------------------------------------------------

 

 

پ ن :  ظاهراً بايد 2 هفته پيش پست مي شد ولي وقتي آدم ايميل هايي از آينده مثلاً  دوم ژانويه 2008

 دريافت كند ، خوب ...

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشکان

کتاب بشه نشه ... ما که از خاروندن خسته نمی شيم روی ماه ! دم ويراستارشون گرم ...

اشکان

زمستان رسيد برادر ... صبح ژابيزی گذشت ...

آتوسا

منم همين حرف اشکان- اومدم بگم زمستون هم کم مونده تموم شه شما هنوز تو صبح پاييزی هستی؟!! ديدم که ايشون حرف دل ما رو زده.

اشکان

... اه باز ای کنه اومد

آتوسا

چاره کنه تی تری اويله!

محمد

بدم نمی ياد يکی بگه چرا چرت گفتم.

اشکان

تو کار و زندگی نداری ؟

ف دال

حاج خانوم تعطيلات تشريف بردن سواحل امن الهی؟ چرا آپ نمی کنن؟

آتوسا

ای صبح پاييزی طولانی کی پس شب ميشوی؟!!!! شما دلتون؟!!!!!!!!!!!

شوما با لهجه ی شومالی خوندی وگرنه آهنگ شعر اشکالی نداشت برادر