BLOWING IN THE WIND

يک لحظه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۸
 

 

قبل از اين که سوار شوم نگاه دقيقی انداخت . با سايه ای که رويش بود فقط چشم هايش را ديدم يا فکر کردم که ديدم . دو لکه ی نورانی - سوار شدم . سرد بود . چيزی حواسم را متمرکز كرد ، فشار آورد و به زور وارد بينی شد . چند دقيقه ای بدون آگاهی فقط نفس کشيدم . انگار بی حس شده باشم يا يادم رفته باشد که دست دارم و می توانم راه ورودش را سد کنم . صداها گنگ ، رنگ ها بدون تغيير . حجم سينه ام از ماده ای لزج و خنک انباشته می شد . مچ پاهايم را حس نمی کردم . روسری آبی کم رنگ ، الماس هاي چپ و راست سر و چروک های نامحسوس لبه ها . خيلی نامحسوس . چرو ک ها ، چروک ها ، حجم لزج و خنک سينه را مسدود کرده بود. بدن سريع سرد و کرخت می شد . توان برگرداندن سر يا بستن چشم ها را نداشتم دو دست عضلاني محكم دو طرف سرم را چسبيده بود . هر لحظه ممكن بود استخوان جمجمه بالاي گوش ها ترك بردارد . تارهاي حنايی و کرک هاي قرمز در نور آفتاب . حرکت ماشين را احساس نمی کردم . جسم نك تيزی قلب را لمس کرد . ايستاد ، بعد يک ضربه ی آزمايشی و دوباره طپيد تا تواتر و فشاری که ارواح هم صدا و ارتعاش آن را حس نمي كردند . باز ترس و باز بازي تيزی و قلب . حجم لزج . سکون . سکوت . دو سرشانه ی فربه لرزان زير سورمه ای بافته و موهای حنايی . حنايي . ميل فرياد کشيدن و کمک خواستن در مهي غليظ و خنک پوشيده بود . تنفس قطع مي شد . ترس سوراخ شدن قلب و آرزوها ، آرزوها كه همه کوچک بودند و دور ، خيلی دور . مادرم را به ياد نياوردم و نه زنم را و كساني كه دوستشان داشته بودم ، همه كوچك بودند و دور . فقط يك لبخند ، نيشخند ، ريشخند ، ريشخند . آماده بودم . به همين راحتی ؛ که ماشين ترمز کرد . در باز شد . لزج سبز و سرد از در بيرون ريخت . اسكناس كه عرض ماشين را طی مي کرد انگشت اشاره اش چند بار نشانه ام گرفت و توانستم نفس بکشم . راننده گفت : سر مرزدارانه ها ! ... و آن لزج سرد رسوب کرده در سينه كه با من خواهد بود . خواهد بود تا ما ...

 


 
comment نظرات ()