BLOWING IN THE WIND

« انسانهائی که خیلی به دیگران محبت می کنند ، از نظر جنسی ارضاء نشده اند . »*
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱
 

 

« ظلمات »

  

 

 

 

جأده پهن زیر ظلمات . سمت مخالف را برویم تا سه راهی دارائی ــ پارسی .  آه ! غنیمتی است در این بیابان :  لامپ های تنگستن ۴٠ وات . 

 

لامپ اول :

 

تازه پشت لب اش سبز شده ؛ از درون دخمه ای آفتابه به دست بیرون می زند :   می خواهد سبزی های دسته کرده ی باغ خانواده را تر و تازه کند .

 

لامپ دوم :

 

دست از بازی می کشد . آرام ، سرش را بالا می گیرد . خودش را با هییّه ی نفسی پس می کشد .  دست چپ روسری مغز پسته ای اش را نگه می دارد تا دست دیگر موهای به اصطلاح بیرون افتاده اش را زیر لچک پنهان کند . بعد ، می آویزد به کودکی که به چشمان اش خاک می پاشد .  بعد ؟ :  موهای کودک را نوازش و از گوشه ی چشم دزدی می کند .

البته که این کنش ها غریزی نیستند .  تک  تکشان ، اکتساب از واکنش های مادری جوان به احساس شرم اند ، طابق بالنعل .  اما این نمایشگری برای دخترک تنها بازی کودکانه ای است که نگاهی غریبه مجال ارائه اش می شود :  شرمی ساختگی ، و ای وای که چه کامل و شیرین بازی می کند . چشمان اش زیر این نور ، سبز خواهد شد در عکس ؟

 

لامپ سوم :

 

بقالی سر سه راه . می خواهم دو نخ چراغ بگیرم . ظلماتی است امشب .

 

ــ  سر و وضع غریبه شو نیگا .  تا حرف نزده سرتو بالا نیاریا .

ــ  بده در راه خدا . (  وارد می شود )  بده در راه خدا . (  با لبخندی دندان نما ) عمو سلام .

ــ  سلام دائی . امری داشتی ؟

ــ  گفتم یه سیگار بگیرم تا لب ترانزیت که می رم ، تنها نباشم . ( دو سکه برنزی بر کفه ی ترازو می چرخند . )

ــ  بفرما بزرگوار . قابلی نداره .  (  اول یک نخ سیگار و بعد دو عدد شکلات کشی  )

ــ  بزن .

ــ  چی دائی ؟

ــ  فندک بزن .

ــ  خدمتت بزرگوار . ( روی آتش سیگار فوت می کند )

ــ  اینارم با سیگار عوض کن .

ــ  بروی چشم . خدمتت بزرگوار .

 

روی خط سفید :  تا ترانزیت به ماشین هائی که نزدیک می شوند ، علامت می دهم .

 

لامپ چهارم :

 

چند سال پیش از مرگ عمه جان در طهران ، یادش آمد که زیر پل آزمایش بر بزرگراه فلج شده بود . انبوه ماشین ها ی سرعت گرفته در سراشیب سوت می شدند ، اما آن مزاحم دست بردار نبود : 

« نکنه سرم کلاه بره .  نکنه می خوان خفتم کنن .  کجا قراره بریم ؟ »

«  کنترل ؟ ؛  جواب این سوالو فقط وقتی می فهمم که پریده باشم وسط این خل مشنگا . »

می دوم .  وسط اتوبان ، ماشین ها را دریب می کنم . عجبا ، حیرتا ، چه کیفی . شش ، هفت ، هشت  ، آوخ ، نه ؛ اتوبوس جهانگردی . شنیده ام گویا احمق واکنش نشان می دهد و عاقل کنش : پس پرش جفت را عشق است که زمانی رکورد دارش بودم ... صدای شیپوری دور می شود . چشمانم را در رفوژ وسط باز می کنم .

 

ــ  یعنی همه ی این فکر و خیالا وسط اون  تخته و شلنگ  اومد سراغت ؟

ــ  اونا تحلیل بود جانم . اگه فکر و خیال بود که با اتوبوس جهانگردی رفته بودم . بعدشم ، اصلاً هر کی دروغ بگه ، خره !.

 

لامپ پنجم (  آویزان از پل پیاده رو ، نیمسوز می شود ) :

 

ــ  حالا تخم داری برو وسط  مرتیکه ی مشنگ .  اصلاً مرده خایه می خواد چکار ، ها ؟  جون نداری بگوزی الدنگ . وایستا ، سر صبح که شغالا اومدن سر وقت دنبلانت بهت می گم ...  اِ اِ ، نکنی ها . چیزتم خوردم  جون داداش . خر نشی سر جدت دوباره .

 

از پایه ی وسط رفوژ بالا می روم و خودم را روی عرشه بالا می کشم . برمی گردم نیمه ی رفته را از روی پل پیاده .

 

لامپ ششم :

 

کلاهم را برعکس می کنم . لبخند ، گوشاگوش ؛ با فندکی خیالی چراغ دوم را می گیرانم .  بزرگوار راست نخی را روی لت بسته ی بقالی می گیرد و می کشد . تشکر می کنم و بر آتش فوت می کنم . بر می گردم طرف پسرکی که تمام صورت براندازم می کند .

« پس چرا دستتو به کمرت نمی زنی ؟ مقلد شاش کف کرده های آبادی .»

«  قیافشو . با اون کلاه مسخره ... »  به راستی در دلش چه می گذرد ؟

چند قلاج پدر مادر دار می زنم توی صورتش و شکلاتی تعارفش می کنم که صد البته با پا می گیرد . 

باید بروم سمت مخالف . نور لامپ سایه ام را وصل می کند به سگی آنطرف جأده . به موتوری علامت می دهم . ترکی دلش را زیر گوشم خراش می دهد . سگ دنبالم می آید . می دانم که کمی پائین تر دست انداز دارد . اما با این یکی نمی شود شوخی کرد :  گویا یک پایش کوتاه است ؛ چون برای فشردن ته پدال گاز تراکتوراش یکبری شده . می زنم به شانه ی خاکی .  سگ از کنارم رد می شود . سیاه نیست .  برایش سوت می کشم . می ایستد . با نگاه یکبری نه می کند و پشت دیوار خرابه ای ناپدید می شود .

 

لامپ هفتم :

 

لازم نیست علامت بدهم . چراغ دود می کند زیر مخروط تنگستن . می زنم به دشت . « کی گفته باید حتماً از راه رفت و آمد ؟  گور بابای کفش های نو هم کرده . »

 چه خوب که خدمات شهری شامل حال اهالی اینجا نیست . مالرو بین دم اسبی ها مشخص است . فقط باید لبه کلاه را مثل نظامی ها پائین بکشم ...

 

لامپ هشتم :

... تا طرف هر چه زل بزند نتواند چشمها را ببیند . پشت سرم در تاریکی فرو می رود و بعد :  صدای آوازش اوج می گیرد تا فحش های آب نکشیده را از دیوار خانه ها بالا بکشد ؛  تا طی رساندن شام خانواده به خانه ، قوت قلبی بوده باشند  از شر آل و اجنه و غریبه های نظامی .

«  استاد درختی هم آیا به کودکی ، همینگونه تحریر خارج می کردند ؟ »

 

لامپ نهم ( منور الفکری ) :

 

زرد و قرمز . سقف پارگینگ کارگاه آتش گرفته . من هم با کنترل راه دورم هی ، خاموش و روشن اش می کنم . دزدگیر ، آژیر ، جغ جغ قفل مرکزی ،  تا که من نیز در جنون آزادی و استقلالی که طبیعت از بطن به دهلیز اهالی روستا سرازیر می کند ، شریک شده باشم :  این ضرباهنگ جانانه ی تخلیه گاز باروت خفیف ها ، کمری ها و 309 های لوله بلند ، چیزی کم ندارد ؟  بله ، صحیح است : ملودی با شکوه خلفسکی باجی جی جانف بر لیریک : « دزدمو گله می برم ؛ چوپون داره ، نمی ذاره  » .

 

ــ  ای قربون اون سر تراشیدت برم ، بز گر من . ای قربون اون چشای باباغوری و صدای انکرالاصواتت برم که حرف زدنتم ، سکوته . لامپ اضافی من !

ــ  می گم با این همه هنر مندی که کردم ، نکنه بیرونش کنن ، ها ؟  من که مطمئن نیستم ولی بالا غیرتاً هر کی نیاد ، خره .  به قلی گفتی ؟

ــ  می گن دزده کفش ما رو برده یه جای دور . هزار شکر که در آن کفش پای من نبود جناب ناظم الاطباء .

ــ  موندم تو این تاریکی چطور از این ور اومدی . بیا تو ، بیا تو دیگه .  همینجا می خوابی ؟ ...  آخه نمی گی می گیرن چپقتو چاق می کنن ...

ــ  ای بابا ، حالا چه وقته اصول دین پرسیدنه ؟  ما رو که عنقریب ، یا به جرم پخش شب نامه ی اعتراض به وضع بهداشت روستا ، یا به خاطر بالا رفتن از دیوار خونه مردم در شبی مثلاً تاریک و طوفانی با قصد تجاوز به عنف ــ  اینو بخاطر نریختن آبروی خونواده دختره قبول می کنم ــ  دستگیری می کنن . برام کارت پستال کردی ، نکردیا . می خوام تو حبس مانیفسیت کنم ، ما تحت افلاطون .  تو کفشاتو بچسب پدر آمرزیده . فعلاً ...   راستی یکی باس حساب کنه ببینیم با اداره برق چن چندیم . اصلاً چیزی باقی می مونه ته جیبمون که واسه سیم زدن انگورا کارگر بگیریم یا باس خودم خوشه ها رو نخ کنم زیر آفتاب ... ( سلام علکم ) ... می دونی که شراب بهم نمی سازه . ضمناً زعفرون و نبات و قهوه و هلش ام پای توئه ها ... (  شوما بفرمائین . غریبی نکنین ، اینجا خونه ی مام نیست . بفرمائین . )

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  قولیست از فروید علیه الرحمة ؛ که می توان بر قانون خلاء منطبق اش کرد !

 

 

 


 
comment نظرات ()