BLOWING IN THE WIND

« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت سوم
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

 

 

    بدبینی عمیق و کینه جوئی از هستی ، اعتماد می آورد ؟  طبع ، خنده زن می گوید :   افکار سطحی و چرند ،  پرسش های بلاهت .  دلسوز به  خویش می گوید :   در طبایع عالی شده و ...  تضادی هست :  «  نکند تمامی زندگی بشر چیزی جز یک  لطیفه ی  زشت ،  یک جنین سقط شده بد طالع غیر طبیعی مادر نخستین ،  یا  یک  مصیبت  وحشیانه  و اسفناک طبیعی نباشد . »  و این شوخی تا به  کجاهای روان انسان  که گسترش و نفوذ نمی یابد  ــ  خنده ای به چشمان گرگ می گذرد ــ اما این نمودار سینوسی را نباید کناری گذاشت ؟ نباید از این مدل خروج کرد ؟ هر چند اصل تضاد و تقابل باشد .  مگر چیزی جز درون و بیرون وجود دارد ؟ آری ، مرز . مکان بی تصمیمی ، بودا . اما میل به چیز خاص بودن ؛ چرخ خود چرخ : خدائی ؟ شاید .

مشاهدگی افکار برای شخصیت زدائی از انسان است ؟  به چه هدف ؟  اصولاً بند بازی بر این مرز راهی به دهی می برد ؟ گریزی از تضاد هست ؟ ـ  بدون عرفان بازی و قس علی هذه  ـ  مگر تضاد نیست که فضا را معنا می دهد ؟ نقیضِ بودن  تضاد  و امکان  فضا .  اما جائی هست :  مرز ، وین  ندای طبع بدبین و کینه جوست .

اندککی روان پژوهی  وجودی لازم شد :  چه  اهمیت دارد  که شخص مورد نظر ریشش را خشک می زند یا تر . چیزی یادش نرفته ؛ کله شقی بیمار گونه و مقدسی  ـ  با معنائی اخلاقی  ــ  که همواره در تقابل با محیط پیرامون اش قرار می گرفته  و همه  دست به دست  سعی در شکستن  و انقیاداش داشته اند .  اما مهم این است که  ماهیتی  را اراده کرده  ــ  همان انتخاب ؛  اما در عوامل مؤثر بر این انتخاب باید درنگید ــ  و بسوی اش حرکت می کند . فقط مفعول نحوی اراده اینجا خود تخریبی ، خود آزاریی بدبین و مرگ ؟ 

آنک نابغه  ــ  همان دلسوز به خویش خودمان  ــ  و بررسیدن امکانات  پیش روی شخص مذبور :  با در نظر آوردن شوخ طبعی و انسان اخته ی امروز ، امکان وقوع بدبینِ کینه جو  یا  اگر  نمایشی تر بخواهند ، گرگ را  درون اجتماع و بورژوازی محتمل تر می دانیم .  با  این افزوده  که  چون خنده ی چشمان گرگ را دیده ، طنازی را جهت تعادل شاهین میل و رنج ،  نه اراده ای یا  انتخابی ، که  جبری  می داند :  هزل و خنده  در گرگ بذات  است و روانشناسی وجودی هم به کار نمی آید . خیر جناب هسه برای گرگان اجتماع خنده مقدر و محتوم است .  اگر انتخابی هست ،  قبل گرگ  شدن باید  شده باشد ؛  و گر نه انسانی که برای داشتن  نگاه خنده زن به هستی  ــ  گو رنج کش ــ  گرگ شدن  را اراده می کند که قوزی است  بر بالای قوز :  بدبینی و شکاکیت  لازم طبع گرگی اش ، خود مشکوک می شود :   گرگ  بودن  وسیله نباشد ؟  اینجاست که خنده  یادش  می رود و البته باز به  کشفی نمی رسد ، چراکه  وقتی  ماهیت هزل محتوم باشد ، آنگاه است  که آن جدیت هولناک  و پیله وار حادث می شود .

وقتی با حسی از تضاد دائم زندگی کنی  ـ  مصداق نیم کردار ـ  نه فقط تفکر، که تازه  کار آغاز  می شود :  شخصیت زدائی  ــ  همان فردیت پسامدرن ــ  تماشاگر  و تحلیل گر افکار بودن  تا  کوچک ترین  اجزاء و  رانه هایش ؛  و اینگونه بود که چرخ خود چرخ و جاودانگی اختراع شد :  فکری که فکر می آورد . حال این آوردن  بر خط باشد  یا حلقه ،  بر مسیر هذلولی بیاید  یا ابر ریسمانی  ــ  بسته  به هوشش یکی  را می گزیند  ــ  فرقی نمی کند .  چنین شخصی برای بند بازی آفریده شده ، با تکامل و رشد تمامی ملزومات و ابزار در درون اش :  سفسطه ، جدل ، دروغ بافی و داستان سرائی و ...  کنشش مهم نیست .  اهمیت بودن بر مسیر است .  می دانیم که ابر ریسمان را برمی گزیند که  جهت  ندارد ، بالا  و پائین ندارد .  چون مرز ، اما مرزی که مقسم چیزی نیست .  این  خروج کامل از عقلانیت انتقادی ،  فردیتی پسامدرن  ــ  کاش عبارت رسائی باشد  ــ   می پذیرد .  برای  خروج از نظم تضاد  و مدل سینوسی باید بر مرز حرکت کند و این مرز نه آن مرز است !

حکمران این  مرز  ــ  نمایشی  در سیرکی ایتالیائی :   زنی بر بند  با  بادبزن بزرگ حفظ تعادل در دست و چنان متمرکز که ...  و مردی  زیر پایش آرشه اش را به آتش می کشد ــ  بیرحمی است ؛ بیرحمی خدای گونه و حیوانی . در این نشئه دیگر نمی توان به حال خود دل سوزاند و در نتیجه از ضعف ها و کژی های دیگران  هم کین ستانی  نمی توان ؛ بیهوده است و مرگبار . این همان پلی نیست که به ابر انسان می رسد ؟ خنده یا جزمیت چرا .  کسی ظاهر می شود : بودا ؟ 

آی امان ،  ای داد ، ای بیداد  :  مگر قرار نبود  «  آنکه بر راه خود می رود کسی را نبیند »  ؟  دال ِ «  بازِ » قبل کسی  دلالت  به تکرار است  :  تضاد . مگر این راهی تازه یافته نبود ؟  مگر این امتداد اراده ی کودک خوب خانواده و منتخب اجتماع نیست که جایزه می برد : قدری علف شیرین و آبدار برای استحاله اش به گوسفند . هوش متوسط در جمع عقب افتادگان  ـ  دلیل این عقب افتادگی محل مناقشه نیست اکنون هر چند وجدان دست بردار نیست  ـ  چه فرهمند است اما در .... باز هم بدبینی در مغز استخوان می نشیند . غرور زخم خورده درد می کشد :  قرار بود این راه «  من » باشد . اما اینگونه تکرر خط واره  ـ  تکلیف دایره ای اش که یکسره شده  ـ  دیگر ملال آور است . همان ابر ریسمان بهتر نیست ؟ بی نهایت را چون خطی رونده در نظر آوردن مهمل نیست ؟  بی نهایت فقط در صورت دور امکان وقوع نمی یابد ؟ جالب شد :  بی نهایت چون یک امکان و نه جبر ! وزین منظر این نهایت قابل ارزش گذاری ـ  بی نهایت به مثابه ی فضا نه دال  ـ   نیست  .  برای پژوهنده ی ریاضیات و تحلیل گر هیچ چیز مهمتر از دریافت تناسبات نیست : انتخاب های ممکن و محتمل برای ماهیت دار شدن شخص بس بسیارند اما در تناسب با تعداد انسانهای مانده و رفته ، انتخاب هائی مشترک ناگزیر می شود . پس تحمل ملال خط ، وصل به بی نهایت نمی شود ؛ مگر اینکه اراده را حذف کند . خیر ، بودا ول کن معامله ی ما نیست . نکش ! درست است که کش می آید ولی کنده می شود ؛ زینهار!

اگر اراده کردن را نه چون بودا کینه جویانه و نه چون نیچه ذات زندگی ، بلکه محصول و نتیجه ی راهی که می رویم در نظر آوریم ، می توان از راههائی شخصی و بس شخصی به انتخابهای مشترک و اراده کردن رسید . راه خود را رفت و اگر کسی هم ظاهر شد سر به ندیدن زد . اما مگر راه برای ماهیت پذیرفتن اراده نمی شود ؟ نه . جواب منفی است . کسی راه خود را انتخاب نمی کند ؛ در راه انتخاب می کند . پس نابغه ـ هنرمندی که به راه خود می رود تفاوتی با یک نانوا ، یک کفاش ، بنا یا یک ... ندارد . تنها امکانی است بین امکانات و احتمالات دیگر که البته می تواند ماهیت بپذیرد . هر چند بدبین بگوید :  مسکنی یافت .

راه بنمایدت که چون باید رفت اما به رفتن اجباری نیست . اینجا انتخاب معنائی متفاوت دارد : فقط در« چون» امکان انتخاب است به معنای بعیدتراش .

راه خود رفتن یعنی : کسی نیابی که آتش افروزد و تو درد بی دردی را علاجی کنی به دست خویش ؛ کسی نیابی یعنی : دلداری دهنده ای ، راهنمائی و کمکی که احتمالات کمینه را با تو تحلیل کند و هشدارگوی انحراف از مسیر نیابی .  و ین گونه رفتن ظرفیت اندوهان  ـ  رنج کلیشه نشده ؟ ـ  هولناکی می طلبد . چه بیراه رفتن ، شکست ، سرخوردگی و هرگز نرسیدن احتمالات یکسانی است . به ازا ، وجد رسیدن هم ژرف تر می شود : کداممان کودکی نبودیم که بازی اکتشاف خوراکی ـ گنج پنهان شده ی مادرـ معشوق را نیازموده باشد .

 

20/8/88 ، ماشین سازی

         

 


 
comment نظرات ()