BLOWING IN THE WIND

« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت دوم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
 

 

 

 

       از نظرگاه فرویدی ، اگرهنر را در مقام خلقی انتقال یافته از شهوت ــ با سرکوبی اش

کاری نداریم ــ  ببینیم ، الهه ای است  فتان و گریزپای که  عشاق را چنان بر سر چشمه ی

 جاودانگی می برد که افتد و دانی .

هنرمندانند که رقت قلب و نازکی طبعشان مانع است ؛ که در واقع خود مخنثند . گرد معشوقه

 چرخان به کاسه لیسی و التجا . گو اینکه این لعبت هر از گاه نه از سر لطف ، که بلهوسانه

 یکی شان را  بار می دهد ،  اما مردی ندارند .  اینان همه  شورند  و  حس  ، عقل  ندارند .

 هنرمند را عقل باید تا شور را کلابه زند :  شور تنها ، همان تیر در تاریکی است  روانه از

 هرکران ، شاید که کارگر شود اما ، بندگی شیطان باید کردن  که کشیدن زه را به اندازه کند

 تدبیری تا تیر بر کنج نشیند . اینجا وحدت است : جائی که هووها موی هم نمی کشند که هیچ

، حجله ی می آرایند از برای هم تا که مردی ،  فیلسوف ــ شاعری برآید و کاری بکند . آهی

 شهوی ، جیغکی یا ...از یکی کافیست تا آن دیگر را سینه رگ کرده و گرمتر به همآغوشی .

 

می گفت : « از کجا که بحر از این ماهی در تعجب نباشد » .  سرفرو بردم تا کجا سر بر کنم

ندارد .  همه ی بحر در اوست و گر نه اگر فرو  شود کی سر بر کند . آنرا که خبر شد خبری

 باز می آید ؟  نه ! اشتباه نکنیم .  مقام وحی خود بودن یا کاتب  وحی  خود بودن یا هر دو را

 بهم داشتن ، مسئولیت است .  ارزشی ننگریم .  این هم امکانی  میان امکانات  دیگر و این

 معنی : آندم  که سفت  می زند مجال صحبت باشد ؟  صحبت اینجا  پرده  است  و  پارازیت .

اینجاست که  باید  همه  شور باشی  و حس .  حال می توانی وضع  حمل  کنی و بار عقل  را

 سبک . نه یاران ، پرهیز چیز بدی نیست . با فهم این که مردی در خرزه نیست تنها و باید که

 جمع وجود جماع کند . اسپرمها در تمام تن بگردند . گاه عشق بازی و تماشا نباید که اشتباه

 موسی  را  تکرار کرد  ــ گو از سر لطف  می خواست  وصف العیش  کند ــ  چه  جای لطف

است؟ کسی در بستر معشوق شریک می خواهد ؟   حکایت عنین و دوست سوزنگراش :

اثبات اینکه مردی نداری .

 

عنین  بودن هم  امکانی است اما مخنث  را با هنر چه کار ؟   فقط کین  ستانی خواهد کرد .

 فرض کنیم معادله ی فروید دو سویه باشد و لذت دریافت هنر برای مخاطب ، بر میل جنسی

 اش اثر کند : گوشه ی چشمی ، راندن انگشتی ، گره گشادن از گیسوئی یا که هجائی برای

 « شدن » .  اما آن عنین کینه جو که  فقط زهر می ریزد  و دندان کروچه می کند ، چگونه

 وصف العیش کند و لذت آفریند .

چه حکمت شگرفی داشتند آسیائیان قدیم و هندوان بالطبع ، آن تانترا یوگاشان . تف به ذات

 عقب افتاده ا ت واضع آنیما و آنیموس که استاد را هم به تنگ آورده بودی . فقط داشتن ؟

 برای چه اش مهم نیست ؟ نگفتی یا نتوانستی گفتن . داشتن اعتباری ، به چه درد می خورد

 ؟  هرمافرودیت ، آدم ـ حوای حقیقی ، دارائی حقیقی نظیرآن بیدل لب دریا و گر نه ، تصرف

 صرف که مخنثی است .  طرف کفران نعمت را ــ  نه به معنای مذهبی اش ؛  به معنی خلاف

 طبیعت رفتن و بهانه کردن  سیب .  کدام گناه ؟  فرض محال هم اگر محال نباشد ، کدام گناه

زشت تر از کفران نعمت ــ  غایت دانسته بود .

 اما صادق باشیم و مرد :  با آنکه  نرد عشق می بازی ،  در هم رفتن قند مکرر نیست ؟  هر

 چند صحبت و مغازله خطی است بینهایت که جهان را محو می کند اما در هنر کامجوئی ، یک

آن است : گاه جهیدن از خود و تکثیر شدن ، که هم جهان محو می شود و هم تو .  می میرد

 آن مرد و اینگونه است که خلق می کند و لذت می آفریند .

 

 

19/8/88 ، ماشین سازی 

 


 
comment نظرات ()