از نظرگاه فرویدی ، اگرهنر را در مقام خلقی انتقال یافته از شهوت ــ با سرکوبی اش
کاری نداریم ــ ببینیم ، الهه ای است فتان و گریزپای که عشاق را چنان بر سر چشمه ی
جاودانگی می برد که افتد و دانی .
هنرمندانند که رقت قلب و نازکی طبعشان مانع است ؛ که در واقع خود مخنثند . گرد معشوقه
چرخان به کاسه لیسی و التجا . گو اینکه این لعبت هر از گاه نه از سر لطف ، که بلهوسانه
یکی شان را بار می دهد ، اما مردی ندارند . اینان همه شورند و حس ، عقل ندارند .
هنرمند را عقل باید تا شور را کلابه زند : شور تنها ، همان تیر در تاریکی است روانه از
هرکران ، شاید که کارگر شود اما ، بندگی شیطان باید کردن که کشیدن زه را به اندازه کند
تدبیری تا تیر بر کنج نشیند . اینجا وحدت است : جائی که هووها موی هم نمی کشند که هیچ
، حجله ی می آرایند از برای هم تا که مردی ، فیلسوف ــ شاعری برآید و کاری بکند . آهی
شهوی ، جیغکی یا ...از یکی کافیست تا آن دیگر را سینه رگ کرده و گرمتر به همآغوشی .
می گفت : « از کجا که بحر از این ماهی در تعجب نباشد » . سرفرو بردم تا کجا سر بر کنم
ندارد . همه ی بحر در اوست و گر نه اگر فرو شود کی سر بر کند . آنرا که خبر شد خبری
باز می آید ؟ نه ! اشتباه نکنیم . مقام وحی خود بودن یا کاتب وحی خود بودن یا هر دو را
بهم داشتن ، مسئولیت است . ارزشی ننگریم . این هم امکانی میان امکانات دیگر و این
معنی : آندم که سفت می زند مجال صحبت باشد ؟ صحبت اینجا پرده است و پارازیت .
اینجاست که باید همه شور باشی و حس . حال می توانی وضع حمل کنی و بار عقل را
سبک . نه یاران ، پرهیز چیز بدی نیست . با فهم این که مردی در خرزه نیست تنها و باید که
جمع وجود جماع کند . اسپرمها در تمام تن بگردند . گاه عشق بازی و تماشا نباید که اشتباه
موسی را تکرار کرد ــ گو از سر لطف می خواست وصف العیش کند ــ چه جای لطف
است؟ کسی در بستر معشوق شریک می خواهد ؟ حکایت عنین و دوست سوزنگراش :
اثبات اینکه مردی نداری .
عنین بودن هم امکانی است اما مخنث را با هنر چه کار ؟ فقط کین ستانی خواهد کرد .
فرض کنیم معادله ی فروید دو سویه باشد و لذت دریافت هنر برای مخاطب ، بر میل جنسی
اش اثر کند : گوشه ی چشمی ، راندن انگشتی ، گره گشادن از گیسوئی یا که هجائی برای
« شدن » . اما آن عنین کینه جو که فقط زهر می ریزد و دندان کروچه می کند ، چگونه
وصف العیش کند و لذت آفریند .
چه حکمت شگرفی داشتند آسیائیان قدیم و هندوان بالطبع ، آن تانترا یوگاشان . تف به ذات
عقب افتاده ا ت واضع آنیما و آنیموس که استاد را هم به تنگ آورده بودی . فقط داشتن ؟
برای چه اش مهم نیست ؟ نگفتی یا نتوانستی گفتن . داشتن اعتباری ، به چه درد می خورد
؟ هرمافرودیت ، آدم ـ حوای حقیقی ، دارائی حقیقی نظیرآن بیدل لب دریا و گر نه ، تصرف
صرف که مخنثی است . طرف کفران نعمت را ــ نه به معنای مذهبی اش ؛ به معنی خلاف
طبیعت رفتن و بهانه کردن سیب . کدام گناه ؟ فرض محال هم اگر محال نباشد ، کدام گناه
زشت تر از کفران نعمت ــ غایت دانسته بود .
اما صادق باشیم و مرد : با آنکه نرد عشق می بازی ، در هم رفتن قند مکرر نیست ؟ هر
چند صحبت و مغازله خطی است بینهایت که جهان را محو می کند اما در هنر کامجوئی ، یک
آن است : گاه جهیدن از خود و تکثیر شدن ، که هم جهان محو می شود و هم تو . می میرد
آن مرد و اینگونه است که خلق می کند و لذت می آفریند .
19/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()