BLOWING IN THE WIND

پياده رو
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
 

 

 

اشک من از کلاهم می چکد

نمی دانم :

شايد وهم آبی آسمان است

به ارتفاع من .

اندوخته ی ساعت های سرگردانی ام

مساوی می کنم

به سيگار دکه دار و

صله ای برای تو

که شعر منی .

می بينمت :

حجم زوال سيگارم

که کز کرده از سرما

ميزبان خستگی ام می شوی .

اشک من از کلاهم می چکد ،

خيابان و تمامی نئون هايش در چشم های تو

آب می شود از گوشه ی پلک

و تو در آن نيستی

تا آن صله را بر بازوان نيمه ات شعری دست يا پا کنی .

ايکاش اين جهان می ارزيد

به آن قطره که چکيد

برای آخرين دروغت ،

اما دريغ

جهان برای تو جايی ...

و تو تا ابد

چون لکه ی خلطی بر پياده رو

جلوه خواهی فروخت .

اشک من از کلاهم می چکد

و با شادی چشم تو

بر زمين

چرکابه می شود

پيوسته با ته مانده ی سيگار

به جوی آب و

ناپديد می کند در کدورت خويش

خيابان و تمامی نئون هايش را

و جهان همچنان

در تو و بی تو باقی ست .

  • زمستان ۸۲

 
comment نظرات ()