BLOWING IN THE WIND

« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت اول
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
 

 

 

 

   حکایت ما شده است آغوش گیری آقا شیر علی و بو سعید و نقلی به مضمون :             

 

وقت گذریدن از هم دون خنارو می گفت :  سعی کن چیزهائی که در این نشئه گرفتی سهل

 

 ندهی ؛ گو اینکه به قول مهناز جون همه ی کلمات آزار  رسان « شین » دارند : شیشه ، 

 

 شیر ، شمشیر ، شنبلیله ، سنباده ، آبلیمو ! باری به هر جهت ، خنارو از فنون شاد زیستن 

 

 من الجمله فاق خایه نما و قانون جاذبه و تتلو و حقیقت می گفت و ما فوق تأثیر جفت جفت 

 

 کلندین و کلونازپام  ‍‍« تا نیابم آنچه در مغز من است  / یک زمانی سر نخوابم روز و شب » 

 

 می شنیدیم . زهی سعادت کشک . معترضه آن باشد که مستی شراب راستی نیارد . خلاصه 

 

 خنارو مشغول  خرامش  اقتدارش  بود و آینه  گردانی  می کرد  و  ما  برای گفت  ضربان 

 

خار خار  گلوخراشمان  گویا  زیاده روی کرده بودیم :  برای یک « خپه شو » از آدم و حوا 

 

شروع کردیم و تا کجا سر بر کنم . این بود که خفه شو را شنیدیم . کاسه های خون دوخته 

 

 به فالوسمان نفس می بریدیم و : هی !  ما مَردیم خرده شیشه بریز . بیچاره خنارو : هر چه 

 

 لامپ در راسته ی  لامپا  فروشان بود  را یک به یک  می ترکاند و ایراد را حواله ی زردی 

 

 شعله می کرد .  این بود که وقتی خیالش به مرگ ما راحت شد آینه را چرخاند و بیضتین 

 

 به دو دست ایستاده ،  بین فحاشی و خود زنی چشم می بست .  می سوخت و نمی دانست 

 

 ترکش لامپ و سوخت اش از یخ  ماست و ما هم نمی دانستیم که یخمان  موصوف نیچه 

 

نیست ، که تأثیر قرص فشار . باز همین بود که بجای تعبیر خوابمان که بودائیت در ازای 

 

 فاحشگی بود ، سری بر آئینه کوفت و بیضه های بیخ کن شده بر کف دست سراسیمه در 

 

 صور اسرافیل اش دمید که گه خوردم : اندوهت پس بگیر قحبه ی شاد نما !  

 

 

 

 

    


 
comment نظرات ()