BLOWING IN THE WIND

يك صبح پائيزي يا كارگران مشغول كارند
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

 

 

 

 

     ساكنين حواشي شاليزارهاي شمال هر ساله به فصل گرما با وحشت يك كابوس

زنده به خواب مي روند : حشره اي به قد و قواره يك پشه كه ترشحات اسيدي اش بر

پوست يك خط باريك چركين و دردناك  است و نام محلي اش  يادآور همان ترس  و

درد :  دارآكولا !

 حالا  يك  صبح  سرد پائيزي  است  به مقصدي هر روزه  با همان  نعره ها و الفاظ

چاروداري مسافر كش ها و تك بوق هايي كه مي پرسند : كجا ؟ و چند درجه انحراف 

ميدان ديد از تصوير مسافراني كه  از سرما يا شايد ملال ،  گيج و گول در پاسخ كجا

مي روي ها تنها سر تكان مي دهند : بله ، نه ؛ تا اينكه چيزي تازه در اين تصوير هر

روزه سر بر مي آورد :  هزار كاكايي سفيد بر خط  الرأس  تپه اي كه يك  كانال بتني

دوازده متري چرك آبه اي را از دلش مي گذراند ، پرهايشان را پوش مي دهند و آفتاب

مي گيرند . روي پل اين رودخانه مدرن ! تصوير گسترده تر و شلوغ تر مي شود :

سيصد و هشتاد و شش تاي ديگر در طول دالاني كه بعد 500 متر پشت تپه ناپديد مي

شود  پرواز مي كنند و با  شيرجه هاي نه  چندان عميق  در اين  چرك آبه  ماهي هاي

متلاشي  در رفته  از زير ساطور ماهي فروش ها  را  صيد مي كنند  يا نه  اين نواله

چرب ،  كمينه ميوه گنديده اي ،  پوست خياري يا  تكه چوبي را  تا جزيره هاي  ميان

رودانه ،  متشكل از بطري ها ي  شيشه اي  و پلاستيكي ،  تكه  پارچه ها ،  تايرهاي

ماشين هاي سبك و سنگين ، لنگه كفش ها ، موشهاي مرده ، ران و صورت عروسك

هايي كهنه شده ، دسترنج برس ها ، قايق هاي كاغذي ، كاپوت ها ، لنگه هاي دمپايي،

كاغذ پاره ها  و خار و خاشاك ديگر ، مي آورند و به نيش مي كشند .  خلاصه ؛

ظاهراً هم لوت مستوفي است و هم وقت پس درنگي به فاصله يك سيگار جايز :

 در فاصله پك ها كاكايي هاي سير فرياد سيريشان را مي كشند و بي توجه به 4 زاغي

و  1 سار و 8 گنجشك  كه دزدانه بر اين  خوان  نعمت – كثافت  نشسته اند ،  به آفتاب

روي خط الرأس مي پيوندند و آنها كه سير نشده اند با 5 يا 6 ضربه بال تا افق نگاه بالا

مي آيند و بالها گشوده و بي حركت مثل يك بند باز بر بندي نامريي بطرفم مي آيند و در

فاصله 2 متري ناگهان چرخي مي زنند و دوباره ؛ تا سيري .

سيگار سوخته است و من  همينگونه  خيره اين صحنه  و جزيياتش هستم و هيچ در نمي

يابم !  شايد بايد بيشتر خيره ماند : اين لحظه رازش را با تو مي گويد ! ...  11ته سيگار

توي جيبم منتظر دوازدهمي هستند و هنوز هيچ نفهميده ام . نكند عقلم را از دست داده ام

يا شايد سيزدهمي ...  اما پاكت خاليست  ؛ مچاله و به   ته سيگارها اضافه اش مي كنم .  

«  نه ! عقلت را از دست نداده اي ،  سيگارها هم كم  نبودند ؛  اين صحنه معنايي ندارد .

معنا در ذات  اشياء و تصاوير  پيرامونت  نيست .  هزار سال ديگر هم  اگر اينجا خيره

بماني چيزي در نخواهي يافت و رازي  با تو گفته نخواهد شد .  معنا عَرَض اشياء است

آنهم نه از عالم مُثل كه از تفسير تو، تأويل تو . كشفي در كار نيست ؛ بايد كه كار كني ،

بيفزايي ! »

 و من نمي خواستم چيزي اضافه كنم . آدمي زاده هرجا مي گذرد ردي از كثافت ، ردي

از خون باقي مي گذارد :  درست مثل دارآكولا هاي  تابستاني با توفير اينكه شاليكاران

سرخوشانه  زخم و درداش را  تاب مي آورند :   دارآكولا دشمن كرم ساقه خوار برنج

است !

نه ،  نمي خواهم  چيزي اضافه كنم گو  اينكه  اينها همه خود تفسيري  ديگر ،   تأويلي  

ديگر باشد . پس چند درجه انحراف ميدان ديد را تصحيح مي كنم و راه مي افتم بطرف

جايي كه كارگران مشغول كارند .

 

-------------------------------------------------------------------

 

 

پ ن :  ظاهراً بايد 2 هفته پيش پست مي شد ولي وقتي آدم ايميل هايي از آينده مثلاً  دوم ژانويه 2008

 دريافت كند ، خوب ...


 
comment نظرات ()