BLOWING IN THE WIND

End of the night ¹
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
 

                                      

                        

 

 

 

                                        ( ۱ )

 

     جين ، دينگ ، جيلگ ، جينگ ، جينگ ، جينگ ، جين ، جِن ، جن ، جن ، جن ، جن ، جن . ايستگاه شلوغ است و گرم . از بخش باجه هاي تلفن و دستگاه هاي خود پرداز اما ، كمتر كسي گذر مي كند . چند سياهپوست پيش باجه اي مشغولند . سر تا پا سياه پوشيده اند با چترهاي سياه .  يكي شان با گوشي صحبت مي كند و دزدانه اطراف را مي پايد  . بقيه اطراف را مي پايند و با هم حرف مي زنند . تلاش بي فايده است ؛ نمي توانم بشنوم چه مي گويند . آن صدا ، آن صدا پاندول شده بين گوش هايم .

( زود باشين كاكاهاي سياه ، زود باشين ! نمي بينين مي لرزم ؟ )

بالاخره رضايت مي دهد مردك گوشي به دست . كارت اعتباري را فرو مي كنم . تا كارتها و كاغذ پاره هايي  كه براي پيدا كردن شماره ي ساقي روي زمين پخش كرده ام را جمع كنم بوق آزاد قطع مي شود ؛ بايد كارت را دوباره فرو كنم . كاكاسياها نگاهم مي كنند . شايد حق داشته باشند : دستهاي لرزاني كه نمي توانند چند تكه كاغذ را نگاه دارند ، عرق گير زير كاپشن ، موهاي ژوليده و شكل خاص ايستادن به دليل انقباض شديد ماهيچه هاي سُريني : نبايد كثيف شوم . به جان كندني شماره ها را فشار مي دهم . بوق اشغال . درود بر دكمه ي تكرار : تمركز نيرو نبايد از سُريني ها منحرف شود .

( اين كثافتا سردشون نمي شه ؟ سردشون نيست ؟ اينا كه از جاي ... )  فرشته اي گوشي را بر مي دارد .

_  الو ، سلام ... بهشت ؟ ... ببخشيد ... خانوم ساقي ، هستن ؟ 

_  بله ، چند لحظه لطفن ... خطشون مشغوله ، لطفن گوشي رو نگه دارين ...

( منو شناخت ؟ )

مخاطبان بي توجه را پله هاي برقي فرو مي كشد و اعضاي گروه موسيقي « آويزان بر بند رخت » نمي توانند بينند : باد مخالف ، قبضه هاي محاسن را برگردانده بر صورت هاشان : آزاد داوودي ، ميربوچَللي ،  خليلِ نژاده ، فرمان ،  ژيان ِ...

_  ببخشيد شما آقاي ؟

_  من ... بفرماييد آزاد . خليل آزاد . فقط لطفن سريع ...

از بهشت ، هنوز موسيقي حماسي پخش مي شود و سياه ها پا به پا مي كنند براي اعتراض و من عنقريب كه خودم را كثيف كنم . بايد بيشتر فشار بياورم . بيشتر فشار مي آورم و نفس را حبس مي كنم .

( نبايدم منو مي شناخت . با اين حال و روز خودمم خودمو ... )   

_  الو ، بفرمايين .

_  سلام ساقي .

_  شما ؟

_  منم بابا ، سامان !

_  سلام ! ... صدات چرا اينجوريه ؟

_  مجبورم نفسمو نگه دارم ، و گر نه ... آخ ، ولش كن ... ببين ساقي ، حالم خيلي بده ... يعني بد شده ...

_  چرا ، مگه طوري شده ؟ ... ها ، اتفاقي افتاده ؟ ... كجايي الان ؟

_  چي ؟

_  مي گم كجايي الان ؟

_  كجا ؟ ... همين جا ، تو مترو ... داشتم مي رفتم دنبال كار كه يهو ... چه طور بگم ؟ ...  يهو دل و رودم پيچيد به هم .

_  مگه صب جارو نكردي ؟

_  ربطي به اين نداره ... شايدم داشته باشه ... نمي دونم ... ديشب تا صب خوابم نبرد ... همش يه صدا تو گوشم بود ... يه صدا تو گوشمه كه ... 

_  من كه نمي فهمم چي مي گي ... گفتي تو مترويي ؟ همين ايستگاه پايين برج ؟

_  آره ، آره ، همين جام .

_  خب، چرا نمي ياي بالا ؟

_  نه ، واست بد مي شه ... سر و وضم ناجوره ... ببينم تو چيزي داري ؟ ... مي توني يه تك پا بياي پايين ؟

_  سرم خيلي شلوغه . همين الانشم صداي مشتريا در اومده ... مي توني صبر كني ؟

_  نه ... شايد ... نمي دونم .

_  خيلي خوب ، يه گِلِه دارم ... مي ذارم توي پاكت مدارك ، مي دم پورعميد  بياره پايين ... پيره مرده آبدارچيمونو مي شناسي كه ؟ ... فقط ، اين بدرد خط خطي كردن نمي خوره ها ، حواست باشه !

_  باشه ... با اين اوضا احوال ، سرسره بازي كه نمي تونم ... شايد شوت كردم .

_  برو خونه ... عصري ميام پيشت ... باز برات مي گيرم ... فقط مواظب خودت باش ، ببينم ... پول داري ؟

_  آره ، تا خونه مي رسم ... ساقي !

_  ديگه چيه ؟

_  ممنونم . تو ... تو ...

_  خيلي خوب ، نمي خواد خودتو لوس كني ، جناب سين فرياد ! ... من ديگه بايد برم به مشتريا برسم ، ورودي  شرقي ، مي گم بياد تو ، فعلن ... همين جور شلاقي داره مي ريزه.

 

 

 

                                                           

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱-  عنوان يك آهنگ از آلبوم the doors  اثر جيم موريسون فقيد ! كه همچنين طابق بالنعل بخشي از شعر غمگين زنده ياد فروغ فرخزاد مي باشد : ( من از نهايت شب حرف مي زنم ، من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف مي زنم ... ) روحش شاد كه اگر زنده مي ماند شايد خيلي ها جرات ... هاي پلنگ درون ، پلنگ .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ نبراي مدتي كه نبودم نياز به هيچ توضيحي نمي بينم . ولي دستهايم بسته بود و اكنون كه يكي شان باز شده چون بالني در آسمان مي لرزد و بهترين راه درمانش ...

واقعه اي اتفاق خواهد افتاد كه هيچ ربطي به اين مطلب ندارد كه البته آن هم طولاني است و براي اينكه اين فضاي مجازي را خوب فهميده ام و از طرفي نمي خواستم عزيزانم را ( همه كساني كه توانايي خواندن دارند عزيز من هستند ) خسته كنم ، بنابراين داستان را چند پاره كردم كه هر بار كه دماغي ( به كسر دال ) بود ، بخشي را در وبلاگم قرار دهم . فعلا .

 


 
comment نظرات ()