BLOWING IN THE WIND

جمعه نحس
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٧
 

 

 

 

« پس عیدی برای بهرام : اولیسی که به افسون برگ های پائیزی تن داد . »

 

چه دشوار است چون منی را  نوشتن از کسی که تا بود ، همه شور زندگی بود و پی جویی حقیقت -- چه آن حقیقت تلخ چون دلیل اعدام بی گناه پدری قربانی خشم کور انقلابیون ، چه کهنه چون معمای آمدن و رفتن و زیستن ، یا که ساده چون دوست داشتن و دوست داشته شدن --  هرچند دردرون  سر در گریبانی نشسته باشد .

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

                                         که من خموشم و او درفغان و درغوغاست

با این همه به رسم مألوف شرح وقایع :

 ساعت 3 عصر ،  GCS 13 :

دکتر گفت :  فاکتور سطح هشیاری در حالت معمول و طبیعی باید 15 باشه ...  و او هیچگاه ، گاهی ...

 :GCS 11ساعت 5 عصر ،

بو یحیی نشسته  بر داربست  پا می تکانَد :  نامت را به من بگو ، دستت را به من بده تا رهایت کنم ! ... و او آنقدر هوشیار نبود تا جیغ جوجه ی مرگ فجیع اش را در آسمان بشنود .

 ، روایت از بالا :GCS 9ساعت 7 عصر ،  

صدای آنسوی خط کاملاً گویاست :  آخر وقت ... هر چی گفتیم ... نمی دونم ... خطرنا ... گره باز شد ... میله ی آخر ... خون ...خیلی خون ... کارگرای پمپ ...  نزدیک ترین جا ... میمنت ... می گم نمی دونم ... میمنت ... آزادی ... بچه ها رفتن ... «  به فرانی بگو ترس تمام  وجودم رو گرفته . »

ساعت 5/7 عصر ،  روایت از پایین :

می خندید ...  منو می گیری ؟ ...  نزدیک ...  خیلی نزدیک ...  نتونستم ... سریع ... خیلی سریع ... یک شکست ... دو روی لبه ... سه برگشت ... دنگگگگ ... یه دسته مو ...  جیغ ... دستم ... سرش ... خون ... از آرنجم ... خیلی خون ... نفس سخت ... کارگرای پمپ ... می دونستم .

 

                                                                          ادامه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ ن :  فعلا که GCS ما حدود ۲ رسیده و این عذر موجهی است

 

تا با شاد باشی برای بهرام مطلب را ادامه دار کنیم .

 

شاید هم همینجا قضیه را درز گرفتیم .  تا GCS مان چه خواهد !

 

 

 


 
comment نظرات ()