BLOWING IN THE WIND

‌‌« هميشه از يك سوراخ كوچك شروع مي شود . سوراخي كوچك كه شن ها را خالي مي كند . »
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
 

 

 

 

                                   آخرين صحنه ي مرد شني

 

 

 

ساعت سه و نيم عصر نشده بود كه قادر گوش سپرده به طنين گام هايش خلوت دالان منتهي به سكو را طي كرد . باد ٬ آرام آرام از پله هاي سكو بالا مي آمد . مي پيچيد به بالايش و مي ساييد به پلاك آويز از زنجير تا قادر سر بگرداند و نه حك شده روي پلاك را ببيند كه اگر غژغژ بادآورده اش با لخ لخ پاشنه ها بر پلكان سكو همراه نمي شد , در آن سكوت فراموش كرده بود كجا آمده و براي چه .

رمق رسته نشسته بود بر زايده ي سيماني دور ستون سقف سكو . سكوي خالي مخيله اش كه نه دانه چيدن كبوتر سپيد زمينه ي خاكستري طرحي بر آن مي انداخت , نه خيال مملو از جمعيتي كه براي سفر كردنشان حضور پانصد اسب هم كم مي آمد . سيگار گوشه ي لبش را گيراند و پشت داد به ستون سقف , نيم دور فرود عقربه ي بزرگ چقدر طول مي كشيد ؟ , بايد خودش را آماده مي كرد : قدمهاي آخر , و لرزش هايي كه به سوي سكو مي آمدند . گوش خوابانيد . خبري نبود كه بيايد . سر به ستون داد و قلاجي به سيگار زد . عجله در راه معده اش بالا و پايين مي رفت و قادر شيطان را لعنت مي كرد تا كابوسش نيم دور ديگر بزند و بار همه ي خفت هايي كه اين چند ساله شانه هايش را آويزان كرده بود يك جا زمين بگذارد .

سماجت آفتاب آب تنش را بيرون مي كشيد تا دست كشيده به قطره هاي روي پيشاني خشك شود بالاي ابروي چپش و بلغزد بر سرخي عصب مرده ي ور آمده اي تا كنار پره ي بيني كه هر بار اول بار بود لمسش مي كرد انگار . زخم عميق بي حسي كه اگر سيزده سال پيش وقتي شب درماندگي اش را پرسه مي زد آنقدر پا به حفظ يادگاري هاي درون ساكش نفشرده بود , حالا خاطره اش را دردناك نمي كرد . آنهم چه ؟ چند عكس تا خورده ي بيات كه سوژه هايشان اگر جواز خروجشان را تا آن موقع نگذاشته بودند كف دست بو يحيي در غيبتي كبري , قادر گريخته بود از حصارهاي خاطرشان , اما ولگردهاي آن شب به اين خيال كه طرف نمي خواهد گنج گران بهايش لوطي خور شود سرماي تيزي را براي يك عمر حواله ي صورتش كرده بودند . دست لرزانش روي رانش افتاد .

ساعت سه ونيم عصر نشده بود و چه سنگين مي گذشت عقربه ي بزرگ . ظاهر چروكيده اش بر زمينه ي بتني يكي از همان عكس هاي قديمي فراموش شده بود : انجمادي از زمان انگار كه مردي نشسته در آن پك مي زند به سيگار و غوطه مي خورد چون ماهي درون آكواريم پشت سرش در اوهام و خاطراتي مغشوش . كف دستش را روي پيراهنش گذاشت . جواز خروج در جيبش بود اما نامنظم شده بود قلبش و تير مي كشيد با تيره ي پشت . لرزش ها . نفس را حبس سينه كرد و پلك ها را هم گذاشت . سكوت , سكوت بود تا كوبه هاي شريان در سرش اوج گرفت . هيجانش را باز دميد و چشم باز كرد به ساعت سكو كه عقربه هايش تاب برداشته بود چون دم عقرب و عميق تر مي شد با هر ضربه ي نبض در زخم هاي كهنه اش . صورت را در كاسه ي دست ها گذاشت . نيم دور ديگر بايد تاب مي آورد تا ترس مغلوب روياي كودكي اش مي شد : چنگه ي يال هايي سفيد در دست و گله اي پانصد تايي كه فرو مي رفت در افق دشت .

سيگاري ديگر گيراند و راه افتاد به طرف آب سرد كن . شير آب حول محورش هرز مي گشت و قادر بي تفاوت خيره ي آبي بود كه نمي آمد براي تشنگي اش . روي استيل سايه روشن پرهيبي مي لرزيد . كنج چپ انتهاي سكو بود . رمال آهني خبر از طالع مي داد اما قادر گذشت . شايد سيزده سال پيش كه بر اين سكو پا گذاشت اگر دست به دامنش زده بود حاصل بيگاري هايش از لباس تن و چند سكه در جيب هايش دندان گيرتر مي شد اما حالا ...

چمباتمه ي چهار شير سنگي جعبه اي شيشه اي را نگاه داشته بود و آيينه اي چرخان بر كف جعبه خرت و پرت هاي رويش را مضاعف مي كرد . بر فراز اين ها هم چنگكي آويزان كه گويي ابديتي را در خوابي عميق مانده بود . محسور شده بود , نه به شكوه مرموز چراغ هاي الوانش , چيزي درونش گير كرده بود به آن چنگك تا باز عيار كند بختش را يا به خيال خودش سنگين گذري عقربه ي بزرگ را حس نكند . سكه اي راه انباري دستگاه  را طي كرد . چنگك بي حوصله چنگي به هوا زد و بر جاي اول آرام گرفت . سكه اي ديگر انداخت و انگشتانش كورمال كليد فرمان را فشرد تا چشم بر نداشته از چنگك خالي آرام بالا بيايد . با پشت دست عرق روي پيشاني اش را پاك كرد و سكه را تكرار . ديگر قادر نبود دست بكشد كه هر بار چشمك قرمز دستگاه مي گفت : دوباره .

ساعت سه و نيم عصر بود . سكو پر مي شد از جمعيتي كه برايشان ديدن نبرد مردي با بختش در آن كنج تاريك  جالب نبود . سكو مي لرزيد و آيينه مي چرخيد و قادر مسخ شده سكه به دستگاه مي داد . بر كليد فرمان مي كوبيد و هيچ نمي گرفت . جمعيت كه به طرف در هاي قطار پراكنده مي شد , چند نفري قادر را ديدند و رندانه نيشخند زدند به تقلايي كه براي تصاحب چيزي نبود . قادر خو كرده بود به نداشتن . خيره به سرنوشتش چنگكي خونسرد را مي ديد كه ريشخندش مي كرد . اين بود كه خونش را مي جوشاند و اعصابش را فلج مي كرد . شايد اگر آخرين سكه اش گلوي آن عروسك بد تركيب را نگرفته بود , سوت حركت قطار را مي شنيد و از صرافت تصاحب تحفه ي بختش مي افتاد . چنگك عروسك را بر فراز سياه چاله اي كه به بيرون دستگاه مي رسيد رها كرد . عروسك اما فرو رفته در دهانه , دست به لبه ي سياه چاله انداخت تا هيجان شادي در رگ هاي قادر شلتاق جنون شود و خشم تمام سال هاي هدر رفته ي زندگي اش را روي دستگاه قي كند . عروسك زير باران مشت و لگد وا نداد و قادر پاي شير هاي سنگي زانو زد .

نفسش خرخر شده بود وقتي قطار براي سرعت گرفتن نفس چاق مي كرد . حالا ديگر به وضوح لرزش ها را حس مي كرد . لرزش هايي كه پاهايش را بي حس كرده بود و بالا مي آمد تا به قلبش برسد . جواز خروجش را بيرون آورد . باد آرام آرام از پله هاي سكو پايين آمد و پيچيد دور قادر و جواز خروج را از دستش كشيد . كبوتري سپيد در چشم هاي خسته اش پرواز مي كرد به افقي كه قطار را ناپديد مي كرد و سكوي شماره ي نه در سكوتي ماورايي خالي دست هايي بود كه بايد تحسين كننده ي آخرين صحنه ي بازي اش مي شدند . 

 

 

 

 

   

 


 
comment نظرات ()