BLOWING IN THE WIND

افسانه ي آفرينش به روايت يك ورنه *
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

 

 

 

                                       فصل نخست ــ عدم

 

 

برهوت . روشنايي مبهم . نه سايه , نه سراب . تنها وضوح . وضوح چشم انداز تا قدرت چشم , و روزها رفته بود يا سال ها يا سده ها و اكنون آخرين باربد , آخرين بازمانده ي نسل خنياگران كهن , آخرين درمانگر آنجا بود و دانه هاي شن صداي بي رمق گام ها يش را از كف پاتاوه ها مي شنيدند . آن بكارت , آن تمركز فوق العاده و نفس و قلبي كه ديگر نمي شنيدشان و شك , شكي آمده از ناكجا كه از حصارهاي محدود كننده ي افكارش مي گريخت :  نكند مَجاز باشد ! نكند در روياي كسي ديگر باشم !  و اين خوره به مغز استخوانش زده بود تا ترس كه درك كرده بود از وسوسه ي فرو شدن به مرداب گريز نمي تواند :  « ... و آبراكاس آس** نور مرداب بود . آبراكاس آس زل به حبابي شناور بر اقيانوس بود گاهِ مرگ آفتاب . » و مردمك هايش گوي شيشه اي را باز مي تاباند كه باربد در آن غوطه زن بود .

روزها گذشته بود , يا سال ها يا سده ها از نمايش مضحكي كه انجامش قتل عام يارانش شد و زندان . زنداني كه چون جذام در تن و روان باربد نشست : يك چشم , تمامي ناخن ها , هفده دندان و هفتاد شكستگي در استخوان ها و سوختگي هاي پر شمار بر پوست و دست آخر برش گوش هايش يادگاران اعترافات نكرده اش بود بر تن و ضجه هاي ياران آندم كه چهار پاره مي شدند يا به روغن داغ می گداختند , هنگامي كه بر عطششان سرب مذاب سرازير و به چشمانشان ميل سرخ كشيده مي شد يا ... كابوس هميشه ي روانش شد .  توده ي هيمه به بلنداي سي دست واپسين نمايش را انتظار مي برد و مردم به شعاع سيصد دست ايستاده به تماشا . تماشاي قدرت . قدرتي كه قرار بود آتش را مغلوب كند . مشعل ها به پرواز در آمدند به برافروختن .

نوري به چشم نمي آمد اما , روشنايي مبهمي بود كه از درون همه چيز شعله مي كشيد . بار فضايي چگال تر را حس مي كرد و فشار نگاهي نگران را بر دوش . نه سايه اي , نه سرابي , تنها وضوح چشم انداز بود تا قدرت چشمش . ( آه , گم شده ام ! از كدام طرف ؟ كدام طرف ؟ كدام ؟ ) و دانه هاي سرد شن ياري رسان پاهايي شد كه ديگر پاتاوه نداشت .

سردٍ معجزه نيامد و باربدي ميانه ي شراره ها همچنان بر اثبات ادعايش زخمه زد . زخمه مي زد و فرياد مي زد و ناله مي كرد و ضجه مي كشيد و همراه سازش با خاكستر مي آميخت . محافظان تا فرو خفتن شعله ها ي سركش و محو شميمِ سوختِ گوشت مانع نزديكي جمعيت شدند و دامن زنِ يك شايعه :  تل هيمه را بر حوضي سياه و بد بو گذاشته بودند !  او باربد نبود !    شك در اصالت نوازنده و حوض سياه از بار شكستِ ادعاي جدال با آتش نكاهيد و حكم ارتداد باربدها صادر شد و شكارچيان انسان كمر به انقراض نسل آن درمانگران بي ادعايِ تن و روان بستند .

ذي روحي به چشم نمي آمد . باربد آيا خود زنده بود ؟ نمي دانست . كه مي توانست دانست ...

 

 

            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* ــ  ورنه به فتح واو يا ورنيه به كسر واو : كوه نشينان غرب سلسله جبال البرز كه بعد از ورود آريايي ها به فلات ايران به اين نام خوانده شدند و آن را معني داستان سرا , دروغپرداز , شيطان پرست يا شيطان صفت باشد . ( شايد هنوز در كنام هاي بازمانده ي حسن صباح بر منطقه ي الموت می زیند . شايد . )

 

** ــ خدايي با نيمه اي اهريمني در آيين غنوسي .

 

 


 
comment نظرات ()