BLOWING IN THE WIND

هيشکی هيچی به تخم اش نيس ؟!
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
 

 

 

دلتنگم . دلتنگم امير ... دلم تنگ شده براي يه دست پيچ دو تايي توي حياط دانشكده ( هر چند جاي كثافتي بود و براي من جز اين « سلسله اعصاب در حال انقراض » و براي تو جز يه دست سوخته با آمونياك چيزي نداشت . ) دلتنگم امير براي دنيايي كه ملوثمون كرد , دنيايي كه توي اتاقت تصميم به عوض كردنش گرفتيم ( يحتمل زيادي زده بوديم ) و عوضمون كرد . دلتنگم براي اوقاتي كه دلم تنگ بود و يهو سر مي رسيدي و توي سوراخ سنبه هاي اين « ماده گاو رنگارنگ » فرو مي رفتيم . دلتنگم كه موقع برگشتن از فيلمبرداري دونكيشوت كرگدن ( اين پفيوزم معلوم نيست تو كدوم خراب شده اي داره موهاشو سفيد مي كنه ــ بخون توي خيابون يك طرفه نشسته زخماشو مي خارونه .) كنار بزرگراه « يه حركت اگزيستانسياليستي » بزنيمو و تو jethro tull بخوني . دلتنگم كه نتونستم سر قرار با محسن براي اومدن به خونتون بيام . مي دو نستم كه ديگه نمي تونيم تو چشم هم نگاه كنيم . تازه مي اومدم كه چي ؟ ببخشيد كه شاخ شمشادتون overdose كرد . دلتنگم براي خيلي سوالهايي كه به يه آدرس موهوم مي فرستمو: the answer my friend is blowing in the wind . دلتنگم از اين چس ناله كردن و از اينكه يكي پيدا نمي شه يه لگد به اين چارپايه كثافت بزنه .......... بهر حال تولدت مبارك !

حتی اگه هيشكي تخم اش هم حساب نكنه . ( تولدم هميشه يادت بود شايد به خاطر صادق ... مهم نيست .)  

 

 

 

 


 
comment نظرات ()