BLOWING IN THE WIND

Amir S. Morrison
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱
 

 

 

 

مارگريتا گفت : خط روايتو گم كردم .

مرشد نواله ي مغز ميمون را با يك پك King Edward فرو مي دهد و خيره آتش برگ بشكنك ريزش خاكستر را انتظار مي كشد .

- گفتم خط روايتو پيدا نمي كنم .

مرشد آلومينيوم را دور ساندويچ روكش مي كند و بسته را درون سبد روي ميز سر مي دهد .

- روايت من اونقد مه آلود و مبهمه كه از هر طرف برم به يه جاييش مي رسم .

- چرا چرند مي گي ؟ منظورم ...

- وقتي به تعداد آدماي روي زمين و توي زمين روايت وجود داره مي شه فرض كرد اصلا روايتي وجود نداره .

- تو ساختار ذهنت عوض شده ، همشم مال اين كثافتاييه كه مي كشي .

مرشد King Edward را در ته مانده ي سس ظرف سالاد خنك مي كند .

مارگريتا چنگ خودكارهايش را پخش مي كند روي ميز .

- فكر مي كني كدوم يكي از اينا منو روايت كنه ؟

- ايندفه نمي خوام از زير بار مسئوليت شونه خالي كنم .

 

 

مرشد درون وان آب گرمي پرورده به پودر Cool water و مواج به ارتعاش Toccataيله بود ، سينه اش آينه ي ضد مه 65 در 65 را روي آب كنترل مي كرد . آينه مملو از جاده های سفيد منتطر که او را به سرزمين روياهايش برساند . موشله ي 100 دلاري در امتداد جاده هاي موازي حركت مي كند و مرشد مي شمرد : يك ، دو ، سه ... سبك مي شوم ... كوچك مي شوم ... كودك مي شوم . سفيدی راه های نرفته در آب حل می شود تا در رحم شود ، تا ديگر مارگاريتايي نباشد كه بسوزاند دستش را با آمونياك و بي رحم به دنيايش آورد .

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()