BLOWING IN THE WIND

امير آباسِ هايکو شده
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
 

 

 

 

باز پرس ورني هاي پوست سوسمارش را لبه ميز روي هم جفت كرد و روي صندلي

شاهوارش يله شد . امير آباس نشسته در مخروط نور با لاي سرش چند قطره خون

جمع شده بين لب و دندان هايش را با دردي كه از پرده پاره گوش چپش به ا نتها ي

زبا نش مي ريخت فرو خورد. تاريكي روبرويش گفت: حالا بازم مزخرف بگو .

اميرآباس درد سنگين شده را از روي سينه اش بلند كرد و دو مشكي مشتعلش را

دوخت به تاريكي روبرويش.

از وقتي اميرآباس به اتهام عدم حضور زير نظر بود سالي مي گذشت و هفته اي از

باز داشتش در قصر كه نگهبان هايش در طول آ ن هفت شب شطح  نجوا گونه اش

را شنيده بودند كه از جرز هاي سلول مخصوص نگهداري نارنجي ها ـ اصطلاح بندي

هاي خطرناك در قصر ـ صعود مي كرد و خودش را در سلول نديده بودند و اين بها نه

اي كافي بود تا تمام خلاقيت بازپرس براي ابداع انواع شكنجه ها صرف شود.

بازپرس با نوك انگشت انگشتر دست راستش انحناي زير سبيلش را لمس كرد و

گفت: بالاخره اعتراف مي كني .

... سِري از انگشت كوچك دست چپ بالا آمد و دور شقيقه ها پيچيد, بعد در امتداد

مهره ها پايين آمد و نشست بين دو كتف جايي كه دست به آن نمي رسيد تا من

كرگدن شده باشم ... فقط اين چشم ها اين چشم ها كه هيچ كاردي, هيچ كاردي

كورشان نمي تواند...

بازپرس براي رهايي از فشاري كه به اعصابش وارد مي شد به ناخن هايش سوهان

مي كشيد. فشاري كه بيشتر ناشي از شعله هاي روي صورت امير آباس بود كه باز

پرس ديدن آنها را تاب نمي آورد تا اين كلمات ؛ دست آخر هم عصب هاي بازپرس وا

دادند. بازپرس خشمش را به نخ جراحي گره زد و از سوراخ لب هاي امير آباس گذراند.

 

 

                                                                    ادامه دارد...  

 


 
comment نظرات ()