BLOWING IN THE WIND

برائت استهلال ؟
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

 

 

 

   مدتها بود که ناخودآگاه در ارتباطات رودررو نگاهم خیره ی دهان گوینده می شد و گویا این

 از علائم است . نه ، چیز مهمی نیست . یعنی بیماری کشنده ای نیست . فقط در سن و سال ما

 دیگر قابل  درمان  نیست . این هم از سبکسری ها و بلهوسی های هستی است  که  شوری  و

 اشتیاقی در انسان بکارد و ابزار و ملزومات  بروزاش را مخدوش یا که  پنهان  کند : نویسنده

 ای که از برقراری و تحلیل واقعیت ارتباط انسانی عاجز است ؛ و اگر این « اوتیست » بر آن

 کار عبث اصرار داشته باشد می بایست گونه ای جانشینی پدید آورد . (  بلا تشبیه گویا جائی

 خوانده بودم  که جناب  ناباکوف هم بعله ! )  اما زندگی  اوبژکتیو که سوبژکتیو نیست .  ( از

 کرامات شیخ ما عجب است ! ) گاهی که ارتباط ناگزیر می شود ،  بعد صرف مقدار متنابهی

 انرژی برای تمرکز ،  قضیه به درجه ای از تجرید و  تفرد می رسد کاین ره که تو می روی

 به ترکستان هم نیست .  این ها را گفتم تا دلیل هم جواری این دو ترجمه  باشد .  مکالمه ی دو

 انسان .  چرا که در طبیعت  هم همواره این دو در پس هم برایم حادث شده :  در زمزمه های

 روان بر تیغه ی دیوار ،  در مهمانی ها و حتی در گوشی همراهی که  مرحمتم شد .  حالا نه

اینکه بخواهم مدل کائوسی باشم که محاط اش هستم . شایدعذر خواهی از کسی . شاید ...

 

 

مهتاب پائیزی ! *

 

گمانم می رود که می شناسمت

چگونه ، چرا ؟

نمی دانم .

نگاهت می کنم : اندوهان و مویه ات را

 دل خواسته ات تا

 سر به راهم درافکنی .

نیک می دانم که محتاجم و

می خواهم ات نیز

فرا سوی تمام آن رنج هائی

که در درون داری و

نهفتن نمی توانی .

کوشیده ای ، می دانم

بودنی که توان بودن ات نیست :

کوشیده ای که باطنم را دریابی .

اما کنون

ترکت خواهم کرد

ــ نه ، نمی خواهم رهایت کنم ــ

درک کن .

یاریم بپذیر و

آزاد شو

از تمام آن دردها که درون داشته ای و

نهفتن نمی توانی .

می کوشی که لمس اش کنی

لمس اش می کنی

می دانم .

 

 

 سلام **

 

زنگ دوباره ی تفریح

دوباره ابرهای بارانی به نواختن می آیند .

کسی نگفتت دخترک نفس نمی کشد ؟

هی ! منم : خیال تو

بگذار کسی سلامت گوید .

اگر متبسم باشم ، بی ایمانی

می دانم که خواهم پرید از این رویا .

نگاهم مدار که رام نشدنی ام

هی ! ماندنی نیستم .

زنده ی توام پس نهانم نمی توانی

فریاد مکن ...

ناگاه درمی یابم این خواب نیست

هی ! اینجایم هنوز

وان همه ، پس دیروز

رها شده است .

 

___________________________________________________

 

 

*  ترجمه ای آزاد ازآهنگ "  " Parisienne Moonlight (Lyrics & Music by Danny Cavanagh  )

از آلبوم " Judgement " محصول سال 1999 ، اثر گروه " Anathema " .

(  Parisienne  به معنای زنی با فطرت پاریسی است ! اما ترکیب این معنا با مهتاب در زبان فارسی احتمالاً چیز

لغوی می شد بنابراین « مهتاب پائیزی » گذاشتیم تا کفری شود که جهان را بیالاید . جالب شد ؛ مسمای این گروه هم

 هر آن چیزی است که مورد لعن و تکفیر قرار گرفته یا هر آن کسی که کلیسا مرتداش خوانده باشد . )

 

 

 

 

* *    ترجمه ی آزاد ازآهنگ "  hello  "   songwriter Amy Lynn Lee  & Ben Moody ) ) ازآلبوم

" Fallen " محصول سال 2003 ، اثر گروه  "  Evanescence " که مسمایشان زوالی تدریجی است .

 پر بیراه هم نیست : گو اینکه موسیقی ارائه شده توسط این دو گروه در مقوله کلی " ROCK " گنجانده می شود و

 اتفاقاً جزو بهترین ها هم هستند و گلی هم به گوشه ی جمالشان که هنوز راک می زنند اما نشان به سر آمدن زمانه

 آن و روز شمار زوال و محو تدریجی اش هم هستند . دیگر موزیک خوب کیمیاست .

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
« تمام معلمان من »
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

 

 « ... اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ، آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد . » * 

       

   نشسته ام ، و حالا جمعیت الهی به امید توئی را برانداز می کنم که می دانم عنقریب الهی

 به امید توئی  گفته ، سرپا  شده و می روند  با رد نیشخندی  بر جا .  پدربزرگ هم همان جا

 بر دروازه ی اِرم ،  با آن نگاه  کدر بی حالت ، در حالیکه  سِرُم از گوشه ی لب  تا شانه ی

 چپ اش کش می کشد ، حین سقوط  دانه ای بر دانه ی تسبیح کهر بایش فصلی را خاکستر

 می کند .

حالا دیگر راضی ام . حتی  زیر  قیمت . دیگر  نمی خواهمش :   هر روز صد و هفده هکتار

 برهوت در پردیس نو ، تیغ انداختن و چپه تراش کردن هر روزه ی سر و صورت و ابروها

 ،  دعا و دخیل و استغاثه ی هر روز و فحش و فضیحت و افتضاح ، همه روز و ...  چه بی

فایده . در این اتمسفر اشباع از « دِ دِ تِ »  و « تری تی اویل » آفت کش ، مگر دیگر ذی-

وجودی مانده ؟  فرض محال هم اگر محال نباشد ، برای شوالیه ی اردوی کک های کولی با

 این عضلات تحلیل رفته و اسلحه ی  زنگ زده ، گذر از آن  دیواره های الکترو منیه تیک و

رشته لیزرهای کائوتیک و برق فشار قوی تا تنبان پدربزرگ سیری است نامیسر که این هم

اگر فرض شود با لابیرنت آن برهوت چه کند ؟  

حالا دیگر می فهمم . انعکاس برکه : یکی نشسته بردو پا خود را برانداز می کرد و وقتی به

 خطوط تنبان می رسید به جای برآمدگی تا خوردگی می دید و سر و صورتی براق . این بود

 که هر روز  لاغرتر و رنگ پریده تر می شد و بی آنکه دست یا پائی بزند  در باتلاق سکوت

 ‍ژرفتر و ژرفتر . اما من  که  « ناریسیس » نبودم و « پیگمالیون » هم مجسمه ساز بود .

 بیشینه « پاریائی » با « شمشیر داموکلس » بر صحنه ی « ودویل » مرحمتی پدر بزرگ:

خیلی  سعی کرده بودم مستحکم  و با  وقار به نظر بیایم اما به فرمانده  که  رسیدم خنده ها

اوج گرفت . وقتی برگشتم لگدی حواله ی مخرج مشترک پاهای « جیم » کردم که به هدف

 ننشست چون خودش را فرز عقب کشیده بود .

--  نه بابا ! این واقعیه ها .

نفهمیدم چه می گوید ولی جری تر شدم و حمله ور . اما بی فایده بود : هر چه انرژی داشتم

بالا می آوردم و به جا خالی هایش  می فرستادم و مدام به جای اول برمی گشتم .  اینگونه

 حقیرتر جلوه می کردم .  با دستها و زانوان  بر زمین  خرخر کنان  کوتاه آمدم . نزدیک بود

بزنم زیر گریه که گفت :

--   می تونستم لباس بپوشم   ( صورتش  را  پائین آورد  و  با  دست  چپ اشاره کنان  به

جمعیت ) و سرتو جدا کنم .

راست ایستاد و شصت چپ اش را فرو برد زیر کمربند و زل زنان به نوک چکمه اش گفت :

--  تو دروغی ، فریبی و انگشت سبابه ی راستش عمود بر زمین چند بار بالا و پائین رفت.

فریاد زدم :

--  ولی من ثبت شدم : 130122157  و خیره فرمانده شدم  تا  تائیدم کند . اما فرمانده لب

 پائین اش را درلب بالائی فشرد ، هنّی کرد و سرش را چپ و راست : نه .

--  پس این چیه ؟ این شماره ... ثبت ... من این ...

--  ولی هنوز سیستم اونو قبول نکرده . جدی می گم . می خوای امتحان کن : ببین می تونی

 یه غذا باهاش بگیری ؟

--  ولی من ... من ...

احساس زبونی : مرّ و گس . چشمهایم پر آب شده بود . آب برکه ی تصویر . پس به این

 خاطر می خندیدند .

نمی دانست این کارکرد منطقی ذهنی مغبون است یا به سطح آمدن حباب خاطرات که کف

 می شوند و کم کم ناپدید . هر چه بود موثر بود :

--  برار ، تو نخوای ازدواج کنی ؟

--  فکر می کنی برای شروع سوال خوبیه ؟

-- ....

--  البته تمکن مالی و توانائی و مردی و اینا دارما !

--  خوب تا آخرشو خوونی ها .

--  ....

--  منم خوونم . از قیافت خوونم برار.

--  اینا رو از اون مسافره یاد گرفتم . یادته که ؟ دون ژوانی بود واسه خودش .

--  کی ؟

--  همونی که چتر خونه ی دامادشون بود دیگه .  سوراخ کنده بود توی تشک ابریش .

--  آها ، یادم آ . یادم آ .

--  می گفت اینقدر توش اَشپل ریختم مورچه گذاشته !

--  خیلی تیز بو .

--  هووم . فقط نمی دونم چرا پاهاشو از زانو به پائین می تراشید .

--  این کار کنه برار ؟

--  آره ، ولی لازم نیست . راحت باش . در ضمن سر و صداش هم اذیت می کنه .

--  همین خوبه دِ . خوام چن تا گنده شو ول دم !  

 

---------------------------------------------------------------------------------------- 

 

*  فراسوی نیک وبد ، پاره ی 146 .


 
comment نظرات ()