BLOWING IN THE WIND

بازی با مهره های شیشه ای ــ قسمت ششم
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

      

«  اینها همه پَرسیدن در جهنم تحقیر و « خوارداشت » ؛ تجربه ای که حس اش معلول عاملی بیرون نیست :  برون افکنی های روح ، که دیگر برای خود احترامی قائل نیست ؛ روحی متنفر از خویش …

 

 

ماهی رفت در بیابان .  فولکلوری سرشار از جانوران وحشی  ــ  که البته ندیدمشان تا به حال ــ  و باطل السحر . فقط نمی دانم چرا کسی که شبها به ساعت معین ــ  دو ، بعد نیمه شب  ــ  دزدگیر می زند ، دعائی به گردن ماشین اش آزمایش نمی کند به جای تصورخلوت شبی دریده با دستبری به خود :  می ببینی که بر جایم هنوز .

از برجک نگهبانی خبر رخنه ی حصار را با دیده بانی جفتی نر و ماده ، ــ  به زعم خودش گرگ ــ  چماق و چراغ قوه بدست می آورد . دشت بانان امکانش را منتفی نکرده اند ؛ اگر « دشت را همه بارش عشق » بگیرد شاید ، به چشم من هم بیایند . اما همکار زمینی آقای «  باجگیر » گفته که ایشان کفش دروغگوئی ما را وارونه نعل می کرده تا اعلام خبر دیدم ، بشود گریز تنهائی برجک .

سنفونی سگهای آبادی ، عو ، عوعو ، عوعو ، عوووو ، می کشد به حاشیه ی دشت : ما می  تر سیممم . برای هم اند این پاسبانان شب : دور بادِ و دور شو شبگردان و دزدان ؛ کدام شبگرد ، کدام دزد ؟  ( حالیا ، ساکت شدند ) توهمات من ! ، تا برف زمستان نیاورد از گرگ ، خبری نیست اما من ــ که سگ پاسبان باشم  ــ  به دروغ می گویم که بر در لانه ، پنجه ها سائیده اند ــ تا گردن کج نواله نکرده تا ، توهم وظیفه نشده باشد . وظیفه که پارس ــ ترساندن شد ، فقط شرط لازم آبادی ؛ فایده اش را که کفایت نمی کند وقتی ، مفعول عمل خود  شده باشی . بیخود نواله شان را خرج می کنند . ماشین که نیستیم ؛ مستراح هم می خواهیم اما ، وظیفه شناس نه اند جان من ، خطا اینجاست که اعضای ارکستر فلارمونیک قریه « چرب و شیرین » می خورند و خوابشان می گیرد ، که قبل بی هشی بر در لانه هاشان قفل دو زبانه می زنند .

من از تاریکی هراسانم اما ، در را قفل نمی کنم ؛ کلید بر در حتی ، بهانه ی چراغ روشن .  می توانم صامت ، کشیک کش مهمانهای ناخوانده باشم :  تتاران و وحوش مرجحند به تاریکی ؛  و وقت خواب نرمش کنم ! .

دزدی که شبرو نباشد قاطر است .  چا ، چا چا ، چ چ چا ، چا چا …  دی ، بی ، بُب ، کی ، دی بی بُب کی :  روز  که پیروز می شود در را قفل کرده ، می روم دنبال کار . باقی هم بماند با حفاظ  ترسشان : کلید که پیش چشم پیداست . در لانه کیمیاگری می کنم گویا که به روز سر و کله خریداران خاکه طلا پیدا می شود . در کسوت خریدار اما ، نکند خیال دستبَری اکسیر زرکننده  بپزند ؟ چه زیرک است سگم :  جوهر جویند به بهانه ی صورت .  آنچه « من»  به دنبال اش باشد را نشانی می توانم داد ــ  اگر با میل نه گویم به اندکی ، تنها اندککی شکنجه گفته شده باشد اما ، آنچه مرا می جوید چون کنم ؟

همجنس بازمی خواند :  «  امروز در این شهر چو من یاری نی / آورده به بازار و خریداری نی ؛  آنکس که خریدار بدو رایم نی / وانکس که بدو رای خریدارم نی  »  .  مس :  تاریک و بی فضیلت اما ، غریزه ی این دزدان به ذات چه بویاست :  عشق به دنبال عاشق می گردد ؛ اکسیر به دنبال مس و گر نه ،  اثبات قدرت چون کند ؟  زر  ــ  اکسیر نمی فهمد که چیست .  ( ــ   اگه کیمیا ئی بود که لا شک قفل می زد بر درش  )  و برای زیرکترینانتان  ــ  های بیابانی ها !  ــ  حساب روی ساعت خواب می گذارم .

  

 

… تنفر:  خود آگاهی ِ زر ــ عاشقی کور، پی نوری که به دنبال تاریکی می رود اما ،  بس تاریکی ها که نور بدان راه نیافته ست .  گر جذبه را یارای خم کاری نور نبود باری ، جوالدوز « خوارداشت » که هست ؛ روزنگشای : هلا ! ای دل مسین ِ مسکین ، آنگاه که به سنگ فلاسقه زر شدی ، خود را دوست خواهی داشت . »

 

24/9/88  ، ماشین سازی  ــ‌  سامان ِ ایلیا


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت پنجم
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

 

 

     «  سرسگ بچرخانی به تواترمی دود به دنبالانش پارس می کند . بازی مهره ی اسب را عوض ادامه بدهی :  دمی دار با ساز بم صدا ولوله اش ماردور بدن که پیچ نتی را می دمد و می دود بر تندرخت  مشعل صاعقه بالاتر وبالا می درد . »

ــ  قضیه :  چند خرآبیکاررا قرار بود با « کلمسیر » نابود کنند تا کسی غیر از نگهبان نشنود .

ــ  قراربود محل مختصات گذاشت پیدایش کنیم برای بی نظمی فضا ایجاد امکان بشود شیرزنی که بین راه سوار کردیم ومی گفت دارم بلورسال یا دست ؟

ــ  اینجا ام نه نه ؟

ــ  ها ؟ بله تا نگرآن کشیک صبح باشی گرگ تونمی یاد .

ــ  حالا یه بار دیدی شانس ما .

ــ  نه با باد

و

.

.

« ساعت پنهان پارس پیرامون محدوده حتی به عروسی سری کشید . »

ــ  اسلحه گیرشکار .

ــ  پا به اصرارسمت شمال بفرستد .

ــ  شمام هی هلی برد کنید مسخره نیست ؟

ــ  پنج دقیقه پرواز صدا کنیم محل قرارمی .

« حواس به حال باشد :  این دنبال صدا کردن و مختصات سنجی راه به ده می بری ازاول اگریارآی صدای تو کار بیاری فضائی باشد با چاشنی های فعال. »

 

 

 

30/8/88 ، ماشین سازی  

 


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت چهارم
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

 

   « اگر حقیقت زن باشد ...» را غیر از چوب رانی فیلسوفان اهل جزمیت به جرم خامی در عشقبازی و هنر کامجوئی  ــ  تاریخ سکس فوکو مستدل اش می کند ــ  تأویلی دیگر کنیم :

حقیقت گائیدنی است .

اما خود ــ مردی کو؟ : مائی که معتقد به قدیم بودن میل هستی به تعین میل شناسنده ایم ــ  که حادث است ــ  به شناخت ، مردی نمی یابیم که اراده ی هستی با اراده ی خویش فرمان کند . جویندگان ــ  مانند همین پدرجد خودِ ما که در ینگه ی دنیا طلا جو بوده گویا ــ  منتظر به آشکارگی علامت گنج اراده کرده ی هستی ؛ حال بار بشود ، نشود ، تمام باشد یا که «  لمس بی مزه » ...

اما آن مردان اندک شمار و غریب که گاهی از سر تفنن و نه نیاز، آن مستحاضه می خواهند : نزدشان حقیقت غایت نیست ؛ فاحشه ای است نیازمند : از سر لطف حقیقت را ارضاء می کنند و  ارضاء شده ــ  چیزکی افزود و ذوقی حاصل آمد ــ  می گذرند از حقیقت و ــ  مگر انسان محتمل باید بیشترباشد ؟ ــ  از خود گذشته مُقام می کنند در مرگ .

خوب جناب « هاید » ، تأویل سیاهچاله مقرون به صواب است یا این اتفاق ؟ ــ گفته ی نیچه بیشتر بازی زبانی است و شاید خیلی به مادینگی اساطیری حکمت مرتبط نباشد . ــ  بیشینه ایضاح « رام کردن زن سرکش » با شلاق : کلمه ی حقیقت در زبان آلمانی با حرف تعریف مؤنث به کار می رود ، مثل کلمه ی خورشید که اتفاقاً در بسیاری زبانها مذکر است . ــ زبان فارسی اما زبانی هرمافرودیت نیست ؟ .

باری به هر جهت ، برای ما که خیلی درد آمد . ترس عمیق فرویدیمان از عقیمی و خود کمینه کو همرازی سوزنگر یا « هرمینه ای » مشتاق .  درد آمد . درد عنینی اما آتش باید زنی خویش را که لیبیدو مرکز نپذیرد ؛ چرخان شود به روال کوانتومی . (  به جمعی ما را گذر افتاد . ظریفی گفت : اگر زن باشم ، با تو خوش است به بازارشدن و با فلان جماع  ، گو صد بار. ــ هیبت فلانی درگرفته بود یا صدق اش ؟! )

 اما شکارچی منتظر است به ایمان  ــ به معنای  که گوری اش ــ  تا شکار گذر کند . ــ «  از هر کرانه رها کرده ام تیر دعا /  باشد که زان میانه یکی کارگر شود » اما « ... هر که تیر دورتر انداخت ، محروم تر ماند . از آن که ، خطوه ای می باید که به گنج برسد » . شکار ، اما نه با دام . ــ وین مختاری ، اراده کردن می خواهد : شکار را انتخاب کن ، بزن و بلنبان ؛ نه در تاریکی ، نه به رندی کارگری هر کران . ــ  احتمال نشود . 

گو اینکه گفته آمده است در حدیث دیگران که صرف ایمان ، نواله ی گاه ریزترک ، گاه چربتر  نصیب می کند ؛ اما سؤال که نه ، مسئله این است که در مصرف انرژی باید بهینه بود به فرمان آغا ! .  زندگی که فقط خوردن نیست .

 

21/8/88 ، ماشین سازی  

         


 
comment نظرات ()