BLOWING IN THE WIND

 
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 

                                                       

                                                 براي آتوسا و خالي وجودش

                            گزارش

   وقتي بازتاب تاج بنفش رنگ آن سر بزرگ از شيشه هاي رفلكتوري پنجره هاي

كوچك كلوپ شبانه آنجلان به مردمك هاي ايكس رسيد ، زي  توانست ازخيره ماندن

به  آن حفره معروف درون  ذهنش دست  بردارد و متوجه  ايكس باشد كه  داشت در

همان پنجره هاي كوچك رفلكتوري ، خشماگين شصت و چهارمرد تنومند كله پوستي

را دنبال مي كرد كه بعد  بستن درب عقب  شصت و چهار روزرويس عنابي  رنگ

پشت پاي شصت و چهار ارباب ِ ‍-- كه كوتوله هاي ژنتيكي  ملبس به شلوار كوتاه و

بندك و كت جير چهل تكه  باشند -- آويزان از دست هاي سنگين از طلاي  شصت و

چهار نشمه ي  عربي با  شصت و چهار سيگار برگ هاواناي  درجه ي يك   بدل

آلات شق شده شان -- درمشت ديگر ، ازدحام پياده رو را تا در لولايي كلوپ دريده

و هاواناي چرخ زني كه ارباب بعد گذر از زير در لولايي  پشت  سر رها كرده را

درست پيش پاي زي زير پاشنه آرام مي كند .

     كوتوله و نشمه ي عرب اش پيش اندام باشكوه محافظ ميان دالان ورودي كلوپ

آنجلان ناپديد شدند و زي كه از آن حفره معروف درون ذهنش دست برداشته بود ،

دچار يك وضعيت ذهني جديد شد : حيرت ؛ چون ايكس همانطور نشسته پشت ميز

كافه  پياده رو هاواناي لهيده را  بين لبها  گذاشته  بود و عصب كشان دستها را به 

دنبال  كبريتي كه نداشت در جيبهاي ژاكت كاموايي نخ نمايش فرو می برد . 

ايكس سيگار از لب مي گيرد و بعد اينكه دود خيالي اش را حلقه حلقه  بيرون داد ،

چشمهاي ابلهي  كه گوشه پلك راستش پرپر مي زند را مي دوزد به چشمهاي كاج

زي و به سليس ترين لهجه آكسفوردي كه توان دارد حاصل سي و دو سال  آزگار

غور و مكاشفه و تفكرات فيلسوفانه اش را بيرون داده يا در واقع مكرر مي كند : 

Do you want to play the selected game ?! " "

وضعيت جديد ذهن زي به  سرعت به موضع مألوف باز مي گردد چرا كه سر از

سؤال  ايكس در نياورده  يا  كمينه  كلماتي كه حتي در لهجه  آكسفوردي هم  قابل

شناسايي اند را نشنيده است . گونه هاي داغ زي رنگ گرفته و او خيره به ليوان

قهوه ي سياه  يا همان حفره ي معروف  درون ذهنش انگشت  مياني بي اراده ي

دست چپ را چهار بار بر منحني هاي نماد بي نهايت رياضي دور سينه هاي بي

پستان بندش مي سراند تا حاصل اين ضرب مرور سي و دو سال انتظاري باشد

كه بر سطح قهوه ي تلخ اش باز تابيده و يخ مي كند .

------------------------------------------------------------------                                

            

وقتی داستان را پست می کردم یکی از افسانه های کهن مایانی با یادم آمد که بی راه نبود به اینجا ،

 پس خلاصه اش را آوردم :

«   انسان [ که از خاک و نور بود ] تنها بود با اندوهی تلخ در دل نشسته ...

 حیوانات گردش آمده و گفتند : 

غم انسان بر ما گران آید . تو را چه می شود ؟ چیزی بگو .هر آنچه خواهی بازگو تا برآوریم ...

انسان گفت :  اگردیدگانی تیز بین می داشتم ...

کرکس درآمد :   بینایی ام برای تو ...

انسان گفت :  اگر بازوانی نیرومند می داشتم ...

پلنگ درآمد :   چون من نیرو یابی ...

انسان گفت :   کاش اسرار زمین برمن ...

مار درآمد :   بیا تا نشانت دهم ...

پس حیوانات همه به راه خود رفتند و انسان نیز بار هدایا بر دوش به راه خود ...

جغد گفت :   انسان اکنون بسیار می داند و بسیار می تواند اما من نگرانم ...

گوزن گفت :  انسان را آنچه می خواست بخشیدیم ، او دیگر غمین نخواهد بود ...

جغد گفت :   نه ، نه . او را در درون حفره ای بس عمیق دیدم از شوری شگرف که کس را یارای

پر کردن آن نیست  و همین  حفره غمگین اش  خواهد  کرد .  این شور تندتر و تندتر خواهد شد و

روزی خواهد آمد که زمین گوید :   چیزی ، دیگر نمانده تا به توبخشم .  »

                                 

 

 


 
comment نظرات ()