BLOWING IN THE WIND

هفتاد مَن دروغ ِ تصوير ناشدني
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

                            

                            

                             « براي آرمان و آريان :  پلنگان در به دري كه ماهشان مستور است ,

                                                                 كه اين نوشته را نمي فهمند . »    

 

              

 

لب هايم در مازهاي پشت گردن سيد گير كرده بود .  ‏‎

ــ به چي نگاه مي كني ...  پد سسگ ؟! ...

... و من خيره به آن چشم هاي قير گون سرنوشتم را رصد كردم . چشم ها ؟

سعيد به ته استكان هاي  كف دست اش ابريشم مي كشيد :   اِ , آقا شماييد ؟ بفرماييد ... بفرماييد ... خيلي خوش اومديد !

... و در اغذيه فروشي دو دختر را براي فروش برهنه  مي كردند . دخترك من ــ  پيشكشي سعيد  ــ دماغ فيل داشت , با چشم هايي به سياهي ملكوت .  سعيد تا غلام گرد پله هاي زير زمين همراهيمان كرد و ...

 مارپيچي بي انتها را پايين مي رفتيم . مار پيچ ؟ نه !  سرگيجه بود . حس سرگيجه , از سنگيني هواي  زيرزمين :  بوي رسوب تنباكو سوخته اي كه سال ها ازعدم پاش آن دالان شده  و محبوس مانده بود ...

كبودي هاي بي عينك اش بين من و دخترك تاب مي خورد :  آقا چهل تا پله بيشتر نيست . پيداش مي كنيد . طناب ... طناب هم هست . محض احتياط . هه هه ... چيزي هم اگه خواستيد ... مي دونيد كه ... ما اين بالا ... هر چند , فكر نكنم به چيزي احتياج پيدا كنيد ... خوش باشيد !

... و سيگاري در جاي خالي دندان نيش اش فرو كرده بود و مرا غرق سياهي چشم هاي دخترك . جرات نمي كردم  به دخترك ام دست بزنم . در نگاه  و رفتاراش يك جور اطاعت برده وار و يك جور بي تفاوتي بود كه فكر مي كردم اگر دست اش را بگيرم چندش تماس ناگهاني يك تكه  يخ  با پس گردن ,  اعصابم را تسخير خواهد كرد . درِ زيرزمين , بي صداي غژي به سنگيني سُرم داد .  هركس , تنها يك بار دفن شده يا در بند هاي مخصوص  ــ محض يادآوري  ــ  مماس ميان دو تخته  سنگ  خوابانده  شده  باشد ,  سُر خوردن  در سنگيني را مي فهمد .   

طناب را مي چرخيدم . چهار , چهل , چهارصد , چهار هزار , چهار صد ... پله ها تمامي نداشت .  سرم بزرگ شده بود .  ديگر احساسي نداشتم , اما فلز برسنگ هم چنان مكرر بود .  تكراري كه تجسم مي يافت .  بي طنين و معلق ,  و فضا را چگال تر مي كرد .  نمي دانستم هنوز در چشم هاي دخترك پايين مي روم  يا  فقط صداي پاي خود را فرو مي بلعم . هراس خفقان بود تا دم نزنم تا ماده  زياده  نشود  تا ... و هم چنان با معده اي هيجان زده در سياهي ملكوت سقوط  كنم .

بيرون , درون را مي فشرد . هركس تنها يك بار محاط در جيوه  ره  سپرده باشد , رد تعادل فشار را مي فهمد . دل آشوبه ام پاي دري كه  ناي  بازكردنش را نداشتم بالا آمد .  درِ دخمه ي  سيد  ــ  كه در سياهي اش حيران خواهم ماند كه سرم  بر زانوي دخترك مفت چنگ اش خواهد شد كه ميان تاريكي يكسان كننده اش دم از نگاري خواهم زد  ــ  كه مقبره ام  شد .

ــ  نترسيد . اينجا كسي كاري به كارتون نداره ... چرا معطليد ؟ ... بريد تو  ...  فقط مواظب سرتون باشيد , اينجا سقفش كوتاهه !

... و اقتدار دست هاي دخترك بر پشت ,  سُرم داد درون گور .  معده ام اما , آرام مي شد و ذهنم شفاف . خنكاي هواي سبك دخمه ي سيد , آميخته به بوي  كاهگل حالم آورده بود .  پنجه هايي قدرتمند  مچ دستم را پايين كشيد .  كف اتاق گٍلي بود و  نمور .  زمزمه دخترك در گوشم پيچيد :  بياييد اينجا ... يك كم استراحت كنيد تا نوبتتون برسه !   بر تشكچه اي نازك دراز كشيدم و دخترك سرم را بر زانو گرفت .  علف تازه  بريده و شير ماسيده  بيني ام را انباشت .

ــ  اين ديگه كي بود ؟  نوبت چي ؟

ــ  اسمش سيدِ ... آدم خوبيه ,  و آهسته تر : به كارش وارده !

ــ  چشمام ... چشمام دارن مي تركن .

ــ  از هواي اينجاست ... نترسيد ... عادت مي كنن ... فعلاً چشماتونو ببنديد ... ببنديد .

در آن تاريكي مطلق چيزي براي ديدن نبود ؛ از همان لحظه اي كه در سنگيني سُريده بودم , اما چشم ها به عادت مي خواست چيزي بيابد .  طول مدتي كه در زير زمين  كورمال مي كردم , چشم هايم آزمندانه باز مانده بود :  حتي  يك پلك !   هم گذاشتمشان , كه  درد از حد رفته بود  و هم مي شد كل وقايعي كه از شهوت ساكت كردن معده اي  با مغز گوسفند  و چشم هاي بي عينك صاحب اغذيه فروشي  به دخمه ي سيد كشيده  بود  را رويايي بپندارم .

ــ  بلند شيد ! ...  بلند شيد . نوبت شماست .

هيجان به معده ام زد  :  نوبت چي ؟ ... چي مي گي ؟ ... من ... من بايد برم ... بايد برم بيرون .

 ... و  برآيند ضعف و يخ دست هاي دخترك تقلايم را بي ثمر كرد .  ذره اي نجنبيدم .

ــ  لازم نيست تكون بخوريد ... فقط نفس بكشيد ... نفس ... بكشيد .

و لوله اي نيين به لب هايم چسبيد . اولين دم انقباض ناگهاني معده  شد . تهوع ...

ــ  نترسيد ... فقط نفس بكشيد ... نفس ... بكشيد .

... و نوازش سرانگشتان سوزان اش آرامم مي كرد تا خود را به جذبه ي لوله اي نيين بسپارم كه درون ام را فرا مي كشيد و معلق مي كرد .  اندكي بعد : نه سرانگشتان دخترك بود , نه بوي علف , نه بوي گِل و نه بوي شير ...

مي آميختم با بوي علف ,  با بوي كاهگل نم خورده , با بوي شير و حيران در سياهي ملكوت غوطه مي خوردم .  بي ترس , بي آرزو , بي رؤيا ...

در سياهي چشم هاي دخترك بيدار مي شدم ؛ به خواب مي رفتم ؛ سقوط مي كردم ؛ مي ـ مر ـ دم . تمامي توان بي جسمم را كشيدم بيخ گوش سيد تا از آن چشم ها , از صاحب آن چشم ها بپرسم .

لب هايم اما در مازهاي پشت گردن اش گير كرده بود .  سيد فرياد مي كشيد :  به چي نگاه مي كني ... پدسسگ ؟!  ... مي گم به چي نگاه مي كني ؟ ...

... و فرياد اش خفه بود تا آرامش گور ام را نياشوبد .  هر كس تنها يك بار بيدار شده در خوابي , ايستاده بر بالين خود فرياد كمك كشيده و پاسخي نه ديده باشد , خفه فرياد زدن را مي فهمد .

ــ  ... آب نمك ...  آب نمك بزن ... مي گم آب نمك بزن بهش .

...  و بلور هاي نمكِ آرنج نبض شدند : هان ! اي قلب مرده , دگربار و ديگرباره .  

سرنوشتم را رصد كرده بودم  :  زآن پس زندگي ام به وصف آن چشم ها مي گذشت در خوابي كه مي نوشتم . چشم هايي كه بسياراني در آن سرنوشت ها ديده بودند : جهان را , انعكاس جهان را . چشم هاي من اما هيچ ويژگي نداشت :  نه تركمني و تاتاري , نه مخمور و غمگين , نه استهزا گر يا كه وحشي , نه زشت يا كه زيبا . مراقب , هر دم يا كه هر جا , تنها مراقب بودند . مراقب نه , كه در كمين بودند . آن چشم ها كمين مي كشيدند .  هر كس تنها يك بار , بر كوهستان هاي الموت , تك افتاده و بي مقصد , به دنبال هيچي پي زده باشد , چشم هاي كمين كِش را مي فهمد .

ــ  اينو بخوريد ... فشارتون خيلي پايينه ... بدنتون سرد شده ...

ــ  ممنون ... اسمت چيه ؟

ــ  اسم ؟ ... نمي دونم !

ــ  يعني چي !  اسم نداري ؟

ــ  نه !  ...  مگه اهميتي داره ؟... من كه هميشه با شمام ... لازم نيست صدام كنيد ...

ــ  مي دوني ...  فكر كنم اشتباه شده ... من اشتباهي اومدم اينجا ... گفتم اسمتو بدونم ... همينطوري ... متوجهي كه ... شايد بعد‏اً باز همديگه رو ديديم ...

ــ  همه اول همينو مي گن . اما بعد ...

ــ  اما بعد چي ؟  همه كي ان ؟ 

ــ  ما اينجا مي مونيم ؟

ــ  چرا چرند مي گي ؟  كي گفته اينجا مي مونيم ؟  هه ... تو رو نمي دونم ... ولي من همين الان مي زنم بيرون ... فهميدي ... همين ...

ــ  بي فايده است ... من پشت سرتون طناب رو جمع كردم .

ــ  چه كار كردي ؟ 

ــ  گفتم كه  ... طناب رو با خودم آوردم ... آقا گفت كه ديگه لازمش نداريد .

ــ  آقا به گور ...

...  و لب هاي سوزان دخترك بر كف دست ام فرمان سكوت بود .  چه بي حاصل از پي راه بيرون , بارها و بارها پَرسيدم و با دست هاي دخترك و  نمك در رگ , تن نيمه جانم را به گور بازگرداندم .  چه بي حاصل براي فهم بيداري يا رويا بر چشم هايم دست مي بردم .  ديگر بيهوده بود . چشم هاي قيرگون سرنوشت ام را هم ديگر نديدم .  توصيفي چنان نخ نما كه بر گذشته از هر استعاره اي به بدويت خويش باز گشته بود :  خود , آن شده بودم .  تنها لوله ي نيين بود و غوطه هاي بي ترس و بي رويا در آستانه ي اختيار و نمك .

...  و تا وعده ي بعد , شمشير دو دمي از ناكجا پيدا مي شد و رقص كنان زخمي مي زد و در ناكجا ناپديد تا بوي خون , فش فش زبان دو سر جانور شود .  بي اندوه و افسوس يا احساس رنجي سرنوشتم را تاب مي آوردم كه وجوب زخم را دريافته بودم :  هر فرو شد زبان جانور تشنه به خون در زخم ها رهايي را نزديك تر مي كرد كه طناب آريانا  ــ  نامي كه دخترك ام را صدا زدم  ــ  به عدم رسيده بود  .

...  و در سياهي يكسان كننده ي ملكوت با دخترك ام و بوي كاهگل در مي آميختم و نوري براي گناه , براي بلوغ , براي مرگ نبود .   

  

 

 

 

 

 

          

 

 


 
comment نظرات ()

 
لالايی
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

نوازش جارو ،

             شهوت آسفالت

                         و

                      سپیده :

                                دم

                                رخوتناک مرگ .


 
comment نظرات ()