BLOWING IN THE WIND

قرباني و روايت يك ورنه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٤
 

 

 

 

نه ! كارد كند نشد . نه بره اي از راه رسيد . يقين را مي فشرد در دسته ي كارد . كله ام كه به مهره هاي گردن آويزان شد ، فشار دستهاي نيرومندش ستون مهره ها را خرد كرد . سنگفرش ، پيشاني و پاش خون بود بر چكمه هاي پاپا .

پاپا پيش از پيوستن به جرگه ي تجار الكترونيك كله پزي داشت . آفتاب نشسته ، دستهايش فرز مي شد و شب از نيمه نرفته حيوان در ديگ غل مي زد . سلام آفتاب ، سيلندري سفيدش را بر سر مي گذاشت و با نظافت و نزاكت كامل خدمت رندان مي كرد . تابلويي بزرگ هم سر در مغازه زده بود : ذبح شخصي ! مي گفت كشتارگاه ها كلني انواع ميكروبهاست و راساً عمليات تشريح را انجام مي داد . اين قضيه و ارايه آداب ادب و خدمات پس از فروشش مشتري ها را از سر و كول هم بالا مي برد : پذيرش سفارش ، تحويل در محل و ... خلاصه ، كسب و كارش سكه مي زد . اما روح پاپا مسخر بود به دردي دروني ، دردي كه با تعويض  شغل درمان نمي شد . چشمش به شمشير بر ديوار مي افتاد و قلبش مي چليد !  برخوردهايي كه در دوره ي دوم تجردش  بيشتر هم اتفاق مي افتاد : شمشير پيش از اين آخته ، در نيام آويزان از تمثال به قول خودش ژنرالي ، اخته شده بود و پاپا را طوري خيره مي كرد ، گويي به دشتي وسيع نظر مي اندازد . بعد هم آهي كشدار ميان تاب كوتاه شده ي سبيل هايش پرپر مي زد چرا كه ديگر از آن افتخارات نشاني نبود . اين گونه زنگوله هاي قافله ي عمر صدا مي كرد و پاپا براي تسكين دردش به ماليدن روغن جلا به قاب تمثال و غلاف شمشيرش و فتوحات در جهان مجازي شغل جديد بسنده كرده بود .

اما در تقدير هميشه بر يك پاشنه نمي چرخد . مردي به نام شيخ پشم الدين كشك ساب جولخي معروف به ابليسك كه نظر بازي و ازاله ي بكارت از كودكي خرد سال ، خايه هايش را قرباني ميل داغ كرده بود بر راه پاپا سبز شد . مدتي از دريچه ي دوستي معاشرش بود تا بالاخره رگ خواب پاپا دستش آمد . پشت داده به نقطه ضعف پاپا آنقدر از روزگاران حشمت و جبروت گفت تا مسخش كرد . لطايف الحيلي هم به كار مي زد ، و از آن جمله معجوني موسوم به دوغ وحدت : تركيب ماست چكيده ، آب معدني ، بنگ رنده شده و افزودنيهاي ناشناخته ي ديگري كه با يك بار چشيدن چنان باب طبع پاپا شد كه اگر هر شب دمي به خمره اش نمي زد ، خواب را بر خود حرام مي كرد .

تاثيرات دوغ وحدت و تعابير كشك سابِ جُوزاغند به دهان از امكان تكرار روزگار فخار پاپا را زير و زبر كرد . اوهامي كه شبها شيخ به حلقش مي ريخت آرام و قرارش برده بود . مغروقِ دوغ شده بود . دست و دلش به كار نمي رفت . ديگر آه هم نمي كشيد . لقلقه ي زبانش تنها احياي گذشته شده بود با سؤال هايي مدام : يعني مي شه ؟ ولي اگر دروغ گفته باشه ؟! و هر بار پچپچه ي پشم الدين در گوشش مي پيچيد : زبونش وولووله ي كرم شه هر كي دروغ گفته باشه !  روز به روز در طلب روزني به ديروز تحليل مي رفت ، تا يك روز ابليسك جولخي طاقي طاقتش را شنيد . دم مغتنم ديد و غريد : قرباني ! بايد يك قرباني بدهي . چشمهاي رك زده ي پاپا  دو دو مي زد .

_ بايد پسرت رو قرباني كني . اين تنها راهه . لرزشي بر مهره هاي پاپا سريد . چطور اين كار رو بكنم ؟ روزها با خود كلنجار مي رفت تا عاقبت دست به دامن آي چنگ روي رف چوبهاي بومادران را دسته كرد . جواب ديگ آمد و پاپا يقين كرد دوغ دروغ نگفته و بايد اين قرباني قابل را نذر مردان بزرگ كند ! همان روز به شش نفر از هم پالگي هاي قدر قدرتش قاصد فرستاد كه بدر ماه مهمان قلعه ايد .

آن شب هيچ ستاره اي در آسمان نبود . پاپا تحت تاثير مقدار متبابهي دوغ گفت : حاضر شو . دفاع منطقي و آميخته به طنزم گفت : من چشم از اين پيرمرداي پيزوريت آب نمي خوره . چند تا سور از گله دور . اينا عنقريب ِ ريغ رحمتُ سر بكشن ، اونوقت مي خواي تو رو نجات بدن ؟  لُنديد : اين فضوليا قد تو نيست . دفاع احساسي آميخته به بغضم گفت : به عذاب تانتال مي افتي ها ، آخه چرا من ؟ خنديد : كي بهتر از تو ؟ دفاع فيزيكيم  مغلوب دستهاي قدرتمند پاپا شد . خِرم را پاي باغچه كشيد و ...

درختهاي ياغچه و حوض از سقف زمين آويزان بودند و سگهاي قلعه با صداي بلند انجام وظيفه مي كردند . پاپا به مدد  ريه هاي سالمش پوست تنم را سالم كَند تا از آن جَغبوتي  هديه ي كشك ساب جُولخي كند براي راحتي نشيمنگاهش ، علاوه ي بيضه ها كه زيادي باه مي آورد . گوشت تنم اما تلخ بود و به مذاق مهمانها خوش نمي نشست پس سگها را ساكت كرد .

مهمانها كه رسيدند بخار از ترك جمجمه ام بيرون مي زد و چشمهايم ميان زبان و تكه هاي مغز و قلم در ديگ مي چرخيد . جگر سياه و سفيد و قلبم را كباب كردند و ميان همهمه ي استكانها و نقل فتوحاتشان به نيش كشيدند . سلام آفتاب ، توهم مهمانها به سر لشگري رسيده بود . از نقل صحنه هاي رزمشان ، گويي هم اكنون رزميده اند ، چنان كوفته بودند كه كله پاچه ي روغن افتاده را پيچيده در لقمه هاي بزرگ ، در سكوتي ژرف راهي حندق بلا كردند . پذيرايي شايان پاپا چنان مهمانها را مشعوف كرده بود كه دست آخر پرده از سر و سرشان با امور خفيه انداختند و طي حكمي اين افتخار را نصيب پاپا كردند : نامبرده در چهار چوب قلعه اش جاودانه زندگي خواهد كرد !

آري . آگاهيي كه در خواب هم با خود مي كشيدم اين همه را شاهد بود تا بعد جستجوي زياد ميرزا بنويسي بي سر و سامان بجويم و در جسمش حلول كنم  تا همگان تراوشات مسموم يك ذهن ماليخوليايي را با سرگذشت مني كه اكنون پاپا دستان مي تابد از روده هايش براي تار اشتباه نگيرند .  حال مي توانم بروم و پاپا را به حال خود واگذارم . هر چند او در عصر ارتباطات در قلعه اش تنها نمي ماند .

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
نتيجه ي اخلاقي' يك شوخي زمخت در حال استمراري
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥
 

 

 

 

حس كنجكاوي زن بالاخره كار دستش مي دهد . همه چيز مرد درست است و به قاعده . زن براي زخم قاعدگي اش مرهم مي جويد بنابراين تصميم مي گيرد دست به اكتشافي غريب بزند . سراغ دختر خاله ي هنرمندش مي رود و مقاديري سبزك مي گيرد . دختر خاله ي هنرمند به مخدر هاي گران قيمت دسترسي دارد چون به هنري بورژوايي مشغول است ولي به خاطر خست ذاتي اش يا به دليل در نظر گرفتن ظرفيت زن به همان يك سير سبزك بسنده مي كند .

مرد اصولا به آبگوشت علاقه مند است . بعد از صرف كاسه اي تريد حال مي آيد ، يعني كبوترش كره مي كند و ميان تشويق هاي ديوانه وار زن همراه باقي محتويات ديگ هشت نان سنگك را با انگشت شست زن لاجرعه سر مي كشد . مرد ساعت چهل و هفتم خواب را پشت سر مي گذارد . زن اما نگران نيست چون دليل اين خواب طولاني را بلع يك لوارده آبگوشت مي داند . فقط يك پارچ آب يخ خرج سر و صورت مرد مي كند . مرد وحشتزده از خواب مي پرد و بر آمدگي هاي روي سرش را مي مالد و آروغي پر ملاط در صورت خندان زن مي فشاند . زن هنوز نگران نيست كه مي داند هاضمه ي مرد با آبگوشت سازگاري كامل دارد . مرد درباره ي دويست و دو روش مهرورزي حرف مي زند و زن ديوانه وار تشويق مي كند .

مرد به كمانچه اش اشاره مي كند و خطاب به زن از جادوگر شهر اوز مي خواهد كه ويولونسل اش را بياورد . بعد به دختر خاله ي هنرمندش تلفن مي زند كه در آكسسوار صحنه چيزي شبيه افسار دارند يا نه ؟ و درباره ي رام كردن زن سركش سئوالاتي مي پرسد . بعد چشمان وغ زده اش را به زن مي دوزد و مي گويد كه او را سوار كند و به محل كنسرت برساند . نگراني زن از آنجا شروع مي شود كه ...

مرد هيچگاه بر نمي گردد و نويسنده را به اين نتيجه گيري غير اخلاقي مي رساند كه اين جماعت را جو به اندازه دهد .

 

 

 

 

              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

١ _ آوخ ! چه گونه بي لينك تو در دنياي مجازي بزيم ؟ رحمي بنما تا گشايشي ببري !

 

 

 


 
comment نظرات ()