BLOWING IN THE WIND

افسانه ي آفرينش به روايت يك ورنه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٥
 

 

 

 

 

                                   فصل پاياني ــ آزادي

 

 

ذي روحي به چشم نمي آمد . باربد آيا خود زنده بود ؟ نمي دانست . كه مي توانست دانست . برهوت بود با روشنايي مبهم و كنون تك درختي در چشم انداز . براي رسيدن به اينجا روزها رفته بود , شايد سالها يا سده ها و واپسين بازمانده ي نسل خنياگران كهن با تني در آستانه ي فروپاشي . فروپاشي از شك : نكند مجاز باشد ! نكند در روياي كسي ديگر باشم !   شكي بجا كه ديگر بي اهميت مي نمود . صحنه همانگونه بود كه بايد مي بود . سالها و سده ها وصف آن در مغز استخوانهايش حك شده و باربد به وظيفه گاه هويدا كردن اسرار , گاه تصعيد از تركها نقل كرده بود تا روان هاي خواستار به رعشه در آيد . اما ترسي بودش هنوز ؛ ناكجايي كه چون دانه هاي شن از ترك ها بيرون مي ريخت و استخوان هايش را رنجور مي كرد : اگر فرصت نيابم ! فرصت ! نيابم ! فرصت !   باربد اما از وظيفه ي فرو شدن به مرداب تن نمي توانست زد كه آخرين بود كه خود دشواري وظيفه بود :  « و آبراكاس آس نور مرداب بود . آبراكاس آس زل به حبابي شناور بر اقيانوس بود گاه مرگ آفتاب . » و باربد در كاسه ي چشمش غوطه مي خورد .

هفت روز همه نوع شكنجه بر تنش آزمودند اما شب ها در سلولش نمي يافتند تا دست آخر لب هايش را دوختند . اما اين كافي نبود كه هفتمين شب نه باربد ديدند و نه سلول . تنها شطح نجوا گونه اي مانده بود آمده از ناكجا كه كم كم اوج مي يافت كه مي گسترد كه غليظ مي شد كه زمين را بر مي گرفت . باربد پا در رويايش گذاشته بود .

نگاهش تك درخت را نوازش كرد . به گاه آمده بود و ديگر چشم اندازي نبود كه به مركز رسيده بود . نشست . انگشتانش كه بر تاول هاي پا لغزيد حسي تازه دراستخوان هايش منتشر شد . تنش مه آلود شده بود : توده ي بي شماري از ذرات كه به شعله اي دروني روشن بودند . بر جهيده بود از مرزهاي ترس و اكنون او را تنها دشواري وظيفه بود . وظيفه اي كه بايد به انجام مي رسيد . تازه درخت را در بر گرفت . بايد آنرا سازي مي كرد كه ذرات شعله ور ,  آن مي دانستند  بي حضور ذهن . شروع به نوازش كرد . ساعت ها , سال ها , سده ها تا تازه درخت شكل مطلوب را دريابد . بعد شعله هايي از روده ها در هم پيچيدند و تابيدند و تازه سازش را زه زدند .

ساعت ها در تمركزي فوق العاده زخمه زد , شايد هم سال ها يا سده ها تا آن صدا را شنيد : آوايي ظريف كه گويي از چيزي زيبا ترك گيري مي كرد . آواز لطيف زن به وضوح دو آواز در زمان از همان دوري ناكجاي باربد پيش می آمد : افسون زني كه پايش لغزيد و دستش به زمين ساييد . زميني كه باربد سال ها , سده ها بر آن آواره گشته بود تا نسيم اين اخگر ناشناخته به قلبش بوزد تا باربد صداي درونش را بشنود . شعله ها يك به يك در فضا فرا مي پاشيدند و ناپديد مي شدند و صداي آواز اوج مي گرفت .

باربد و سازش شعله كشيدند در اوج آواز و پرده ي مه آلود چشم آبراكاس آس محو شد . باربد از پس روزن قطره هاي ارضايش را ديد كه بر زمين آن برهوت ريخت و انجام كنجكاوي آبراكاس آس : شاخه ي فرو رفته در مردم چشمش استخوان پشت جمجمه را سوراخ كرده بود كه مايعي بي رنگ از آن مي جوشيد و از لاله ي گوش هايش در عدم مي چكيد .

آنگاه كه ماه به بدر بر مي آيد از ميله هاي سلولم , در مي يابم كه :

« ... اكنون سكوت بايد كرد

تا آرام به خواب رود

خاطره ي آن صدا كه شنيديم و

نفهميديم ,

آن صدا كه من از دستش دادم و نشنيدمش ... » *

مردم شهر بعد آن نمايش مضحك شب ها صداي آواز باد آورده ي زني را از ناكجا مي شنيدند . اما سال ها و سده ها ست كه سكوت شده آن آواز در پرده ي تكرار . سال ها و سده ها ست كه مرگ آبراكاس آس از ياد ها رفته و آزادي نيز هم . **

 

 

 

 

                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

* ــ بخشي از شعري سروده ي فرناندو پسوآ ( 1935 ــ 1888 ) .

 

** ــ اين روايت از افسانه ي آفرينش ميان يادداشت هاي يك بندي محكوم به حبس ابد در زندان مركزي سونورا  ــ به جرم اصرار بر داستان پردازي و دروغ بافي و تشويش اذهان عمومي ــ پيدا مي شود . او خودش را به سقف سلولش حلق آويز كرده بود .  

 

 

 

       

 


 
comment نظرات ()

 
افسانه ی آفرينش به روايت يک ورنه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

 

 

           flash back ــ زندان ــ امير آباسِ هايکو شده   

 

باز پرس ورني هاي پوست سوسمارش را لبه ميز روي هم جفت كرد و بر صندلي

شاهوارش يله شد . امير آباس نشسته در مخروطی زرد رنگ قطرات خون جمع

شده بين لب و دندان ها را با دردي كه از پرده ی پاره ی گوش چپ به ا نتها ي

زبا نش مي ريخت فرو خورد . تاريكي روبرويش گفت : حالا بازم مزخرف بگو .

اميرآباس درد سنگين شده را از روي سينه اش بلند كرد و دو مشكي مشتعلش 

دوخته شد به تاريكي روبرو .

از وقتي اميرآباس به اتهام عدم حضور زير نظر بود سالي مي گذشت و هفته اي از

باز داشتش در قصر كه نگهبان هايش در طول آ ن هفت شب شطح  نجوا گونه ای

شنيده بودند كه از جرز هاي سلول مخصوص نگهداري نارنجي ها ــ اصطلاح بندي

هاي خطرناك در قصر ــ صعود مي كرد ولی خودش را در سلول نديده بودند و اين

بها نه كافي بود تا تمام خلاقيت بازپرس براي ابداع انواع شكنجه صرف شود.

بازپرس با نوك انگشت انگشتر دست راستش انحناي زير سبيلش را لمس كرد و

گفت: بالاخره اعتراف مي كني .

«...سِري از انگشت كوچك دست چپ بالا آمد و دور شقيقه ها پيچيد, بعد در امتداد

مهره ها پايين آمد و نشست بين دو كتف جايي كه دست به آن نمي رسيد تا من

كرگدن شده باشم ... فقط اين چشم ها اين چشم ها كه هيچ كاردي, هيچ كاردي

كورشان نمي تواند... »

بازپرس براي رهايي از فشاري كه به اعصابش وارد مي شد به ناخن هايش سوهان

مي كشيد . فشاري كه بيشتر ناشي از دو شعله ي صورت امير آباس بود كه بازپرس

تاب ديدنشان را نداشت تا آن كلمات ؛ دست آخر هم عصب هاي بازپرس وا داد :

خشمش را به نخ جراحي گره زد و لب هاي امير آباس را برای هميشه دوخت .

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
افسانه ي آفرينش به روايت يك ورنه *
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

 

 

 

                                       فصل نخست ــ عدم

 

 

برهوت . روشنايي مبهم . نه سايه , نه سراب . تنها وضوح . وضوح چشم انداز تا قدرت چشم , و روزها رفته بود يا سال ها يا سده ها و اكنون آخرين باربد , آخرين بازمانده ي نسل خنياگران كهن , آخرين درمانگر آنجا بود و دانه هاي شن صداي بي رمق گام ها يش را از كف پاتاوه ها مي شنيدند . آن بكارت , آن تمركز فوق العاده و نفس و قلبي كه ديگر نمي شنيدشان و شك , شكي آمده از ناكجا كه از حصارهاي محدود كننده ي افكارش مي گريخت :  نكند مَجاز باشد ! نكند در روياي كسي ديگر باشم !  و اين خوره به مغز استخوانش زده بود تا ترس كه درك كرده بود از وسوسه ي فرو شدن به مرداب گريز نمي تواند :  « ... و آبراكاس آس** نور مرداب بود . آبراكاس آس زل به حبابي شناور بر اقيانوس بود گاهِ مرگ آفتاب . » و مردمك هايش گوي شيشه اي را باز مي تاباند كه باربد در آن غوطه زن بود .

روزها گذشته بود , يا سال ها يا سده ها از نمايش مضحكي كه انجامش قتل عام يارانش شد و زندان . زنداني كه چون جذام در تن و روان باربد نشست : يك چشم , تمامي ناخن ها , هفده دندان و هفتاد شكستگي در استخوان ها و سوختگي هاي پر شمار بر پوست و دست آخر برش گوش هايش يادگاران اعترافات نكرده اش بود بر تن و ضجه هاي ياران آندم كه چهار پاره مي شدند يا به روغن داغ می گداختند , هنگامي كه بر عطششان سرب مذاب سرازير و به چشمانشان ميل سرخ كشيده مي شد يا ... كابوس هميشه ي روانش شد .  توده ي هيمه به بلنداي سي دست واپسين نمايش را انتظار مي برد و مردم به شعاع سيصد دست ايستاده به تماشا . تماشاي قدرت . قدرتي كه قرار بود آتش را مغلوب كند . مشعل ها به پرواز در آمدند به برافروختن .

نوري به چشم نمي آمد اما , روشنايي مبهمي بود كه از درون همه چيز شعله مي كشيد . بار فضايي چگال تر را حس مي كرد و فشار نگاهي نگران را بر دوش . نه سايه اي , نه سرابي , تنها وضوح چشم انداز بود تا قدرت چشمش . ( آه , گم شده ام ! از كدام طرف ؟ كدام طرف ؟ كدام ؟ ) و دانه هاي سرد شن ياري رسان پاهايي شد كه ديگر پاتاوه نداشت .

سردٍ معجزه نيامد و باربدي ميانه ي شراره ها همچنان بر اثبات ادعايش زخمه زد . زخمه مي زد و فرياد مي زد و ناله مي كرد و ضجه مي كشيد و همراه سازش با خاكستر مي آميخت . محافظان تا فرو خفتن شعله ها ي سركش و محو شميمِ سوختِ گوشت مانع نزديكي جمعيت شدند و دامن زنِ يك شايعه :  تل هيمه را بر حوضي سياه و بد بو گذاشته بودند !  او باربد نبود !    شك در اصالت نوازنده و حوض سياه از بار شكستِ ادعاي جدال با آتش نكاهيد و حكم ارتداد باربدها صادر شد و شكارچيان انسان كمر به انقراض نسل آن درمانگران بي ادعايِ تن و روان بستند .

ذي روحي به چشم نمي آمد . باربد آيا خود زنده بود ؟ نمي دانست . كه مي توانست دانست ...

 

 

            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* ــ  ورنه به فتح واو يا ورنيه به كسر واو : كوه نشينان غرب سلسله جبال البرز كه بعد از ورود آريايي ها به فلات ايران به اين نام خوانده شدند و آن را معني داستان سرا , دروغپرداز , شيطان پرست يا شيطان صفت باشد . ( شايد هنوز در كنام هاي بازمانده ي حسن صباح بر منطقه ي الموت می زیند . شايد . )

 

** ــ خدايي با نيمه اي اهريمني در آيين غنوسي .

 

 


 
comment نظرات ()