BLOWING IN THE WIND

« تقديم به آيدا كه درك زيبايي هايش در آيينه بودن نمي خواهد »
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩
 

 

 

 

                                     پايان نامه ي يونگ

 

 

ـــ خدا بيامرزتتون . آدم ...

شش روز و بيست و سه ساعت و پنجاه و چهار دقيقه و چهل و هفت ثانيه ي پيش بود كه بسته ي كوچك كاغذ روغني را آوردي . بغض كرده بودي از مهابت حرف آخر و باز شاهد بودم : ژله ي بنفشی كه از فشار خنده يا كه شايد گريه مي لرزيد و دور مي شد . ايراد , ذهن اروتيكم نيست ؛ طاق شده ديگر طاقتم . مي خواهم به سردردم دستمال ببندم . اين گره لعنتي روي بسته هم باز نخواهد شد مگر پير دندانم را بيرون بكشد .

بعد ظهر بود . باغ ملي بود كه « ش » تكيه كرده بر آرنجهاي چسبيده به ميز مرمر ليوان بزرگ شربت تمشك اش را پك مي زد . كسي را انتظار نمي كشيد . « م » هم كه آمد هنوز منتظر كسي نبود .

به روال چند نگاه دزدانه و نمايش دندانها . « ش » شيفته ي خصوصيات زنانه ي اين جوان بود .

( مردي با نيمكره ي راست . هوم... اگه سمت چپ نشست بايد منتظر صدور افعال خلاقانه اش باشم ! ولي سمت راستم مثل يه حيوون دست آموز منفعل مي شه . )

در شهر شايع شده بود تركيب « م » و « ش » شيطاني شده و لرزه هاي خفيفي به تن عرشه می اندازد . دليلي كافي تا اين تركيب دو نفره هيچگاه حادث نشود و هميشه با پيدا شدن شخصي ثالث عرشه از خطر واشكافي و فرو پاشي بجهد ؛ و اين بار موش كور بود با معارف كلفتي در دست . هر دو سر به نديدن زدند ولي موش كور از رو نرفت و داد زد : هي , سلام . به طرفش سر تكاندم و زير لب گفتم : يعني باز شما دو نفر !  « م » سر بر نياورده لنديد : باز خواهر روحاني . خواهر روحاني وصف بزرگوارانه اي بود براي صورتي كه فقط دو دانه ي سياه عدس در قاب مشكي عينكش ديده مي شد .  بلند شدم : بفرماييد اينجا , يه صندلي ديگه ميارم .

خواهر روحاني ــ دو دانه عدس معارف را با احتياط روي مرمر گذاشت : قصد مزاحمت نداشتم . « م »

در آمد كه : ولي مرگ حريف لايقيه براي مبارزه . ولي را گفته بود كه يعني دنباله ي بحث را گرفته .

« ش » صندلي را طرف چپ « م » گذاشت و گفت : البته , به شرطي كه مرعوبش نشده باشي . دو دانه عدس سريع دستها يش را كشيد زير مرمر .

ـــ همين ترس از مرگه كه مجبورمون مي كنه دست به عمل بزنيم .

ـــ بهتره خودمونو در اين ترسي كه مي گي غرق كنيم . فشار ترس وقتي از يه حدي بگذره خودش ناپديد مي شه .

ـــ اونوقت ديگه به مرگ فكر نمي كنيم . ها ؟

ـــ نه , اونوقت ديگه به ترس فكر نمي كنيم . به همين خاطر قدمهامون رو محكم تر بر مي داريم .

ـــ قدم محكم ؟! هه ... مضحكه .

همدلانه گفتم : كاملا درسته و نشستم . خواهر روحاني سرفه اي روحاني بيرون انداخت . هر دو نگاهش كرديم .

ـــ ببنيد , اين اراده ي خداونده ( انگشتهايش را روي مرمر حلقه كرد ) مرگ ترس نداره . توجه كنيم كه

مرگ تنها يه سفره . سفر به دنيايي بهتر ... هر چند ... اصلا به نظر شما مرگ يعني چي ؟  « م »

انگشت اشاره اش را به سمتي مجهول گرفت و گفت : يه سوال اساسي . شانه زدم و دو دانه عدس

ادامه داد : مرگ ما اعمال بدمونه .  « م » چشمهايش را گشاد كرد و نگاه اهريمني اش را بر سر وصورت خواهر روحاني ريخت .  دو دانه عدس سرش را پايين انداخت و زمزمه كرد : منظورم گناهامونه , اوناست كه بايد ما رو بترسونه .  « م » لبخند زنان گفت : مرگ يعني پايان , همين . در طول زندگي هم بارها اتفاق مي افته و آدمارو وحشتزده مي كنه , چون هر بار مي بينن باز برگشتن به همون جايي كه بودن . اهريمن به طرف خواهر روحاني اش برگشت و ادامه داد : در ضمن فكر نكنم خداي شما خيلي پاي بند اخلاق باشه .   شاخ , بر سر دو دانه عدس در حال جوانه زدن بود . اشاره كرد به معارف كلفتش : آدما با اينكه راه راست معلومه باز به خطا مي رن . چرا ؟ خوب بخاطر شيطان و وسوسه هاشه ديگه و شادان به نتيجه گيري اش تكيه داد .

ـــ چند وقت پيش شنيدم زيست شناسا گفتن ژن y تا ده هزار سال ديگه از بين مي ره .  دو دانه عدس روي مرمر ضرب گرفته بود . « م » رو به خواهر روحاني گفت : اونوقته كه كره ي مادر تمام و كمال متعلق به شما مي شه . سرش را نزديك آورد و زمزمه كرد : البته اگه تا اون موقع يه بمب اتمی كلك بشريتو نكنده باشه . خواهر روحاني هم رنگ لبو شده بود : بهتره از اين افكار احمقانه دست بردارين . همه چي دست خداونده . اونه كه تعيين مي كنه ... « م » فاتحانه حرفش را بريد : زياد دلتونو خوش نكنيد . جهش ژنيتيكي رو نمي شه ناديده گرفت و چشمكي حواله ي لبو كرد .  لبو سر پا شد در حاليكه سرش را چپ و راست مي تكاند و هنوز نمي دانست با دستهايش چه كند .

ـــ واقعا كه و بدون خداحافظي رفت ...  سمت راست « م » خالي بود .  بايد بلند مي شد .  

ـــ يا شايد تبديل به يه موجود هرمافروديت بشيم . شايدم مثل مارا قبل تولد فرزندامون جنسيتشونو

تعيين كنيم .

ـــ حيف كه موش كور نذاشت به بحثمون ادامه بديم . نيشخندي تحويل هم داديم و « م » رفت تا معارف قطور را به موش كور بسپارد .

روز هفتم است . درستش روز ششم , ساعت بيست و سوم , دقيقه ي پنجاه و نهم , ثانيه ي سي و هفتم و بغض كرده ام از مهابت حرف آخر . كاغذ روغني پاره شده تا وقتي بازيچه ي باد مي شود عنوان « سفر به شرق » را ببينم . ببينم و بغضم نتركد . دبه كند .  اعضاي اتحاديه در سرم مي چرخند دور آن مجسمه ي سفالي تا بعد گذر سه ثانيه ي ديگر دريابم : هفت روز رفته كه من مرده ام .   سه , دو , يك .

                                                                      باز نويسی فروردين ۸۵

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
« ... و من دلم براي تمامي زنهاي جهان تنگ مي شود . »١
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩
 

 

 

 

مرشد گفته بود , مار گريتا هم تكرار .

و خوزه چه مي توانست كرد غير اين كه دمش بر كول گذارد و همانجا بنشيند .

 

 

 

                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

1ــ بخشي از شعري بدون عنوان سروده ي دنيس تا نوويچ .

 

 

                             

پ ن 1 :   ... و دل ما نيز هم ...

پ ن 2 :    ــ اسم سه تا مارو بگو .   ( 1ــ مار كبري   2ــ مار جعفري   3ــ مار مولك )

پ ن 3 :    version هاي ديگر پ ن 2 در آرشيو كتابخانه ي عمومي سونورا موجود مي باشد .   

 

 


 
comment نظرات ()

 
( برای ربابه ، بانويی بر بلندای قله ی سمام ، به لطافت مه )
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٤
 

 

 

مرا ياد فراموشی شدی :

گوش سپرده به سرود برکه

در شب آن خلسه .

 

 


 
comment نظرات ()

 
انسانی بس انسانی
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳
 

 

 

۱ ــ زمين لرزه که رفت ، کودک می گريست

مادر فرار کرده بود .

 

۲ ــ مرگ مادر را به سبزه سيزدهمين روز گره زد .

 

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ۱ : امير آباس هايکو شده ، ادامه .

پ.ن ۲ : مقداری آسيب جدی ! وارد آمده ، کمی حوصله کنم رد کنه !

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
Locomotive Breath
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
 

      

    In the Shuffling madess
of the locomotive breath,
runs the all time loser,
headlong to his death.
He feels the piston scraping
steam breaking on his brow
old Charlie stole the handle and the
train won't stop going
no way to slow down.
He sees his children jumping off
at stations one by one.
His woman and his best friend
in bed and having fun.
Crawling down the corridor
on his hands and knees
old Charlie stole the handle and
the train won't stop going
no way to slow down.
He hears the silence howling
catches angels as they fall.
And the all time winner
has got him by the balls.
He picks up Gideons Bible
open at page one
old Charlie stole the handle and
the train won't stop going
no way to slow down

    

 


 
comment نظرات ()

 
احترام به سنت
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱
 


نو بهار است در آن كوش كه خوشدل باشي


                  كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي


من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش¹


                   كه تو خود داني اگر زيرك وعاقل باشي


 


 


 


 


نفس لوامه :  پس پيش به سوي عشق و حال . آنك قله ي سمام سونورا در پيش و آنك « اسباب² و آلات » در بقچه !


نفس ترسنه :  اي واي يه Drug damage   ديگه , خدا به خير بگذرونه .


نفس مطمأنه :  چه سود از اين لذتهاي حقير . اگه اونقدر انرژي برات مونده باشه كه بتوني كانالت رو عوض كني و برگردي باز همون آشه و بخور بپا كاسَت نيفته .


 


 


 


1ــ در صورت اتمام اشربه ي بورژوايي مي توان دمي به خمره ي دست ساز عمو « ك » زد كه هم چپه هم زندان رفته است هم با مطالعه .


زن ِ عمو « ك »  :  پدر !  يه صدايي از تو موتور خونه ميادا .


 


2ــ در گويش ساكنين غرب سونوراي شمالي به چيز خوب گويند :  « اسبابش خبه » .


 


 


پ.ن 1 ــ عينك آفتابي فراموش نشود .


پ.ن 2 ــ  صاحب كافه روما حق داره بگه « مذبذب » , نمي دونم اين كتاني ارزون رو بخرم يا نخرم .


 





 
comment نظرات ()