BLOWING IN THE WIND

« ... خواندن یاد بگیر یا از کوه بالا برو . » *
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

 

 

 

 

               ( 1 )                    

 

 

 سیاکوه میان مه ،

چان به دوشی دشتی می خواند . ــ

اشباح فندق .

 

 

 

 

               ( 2 )

 

 

خارج جاده ی جمعه ، بر

ستیغ کسی کمانچه می کشد . ــ

بزها ، حلزون و من .

 

 

 

 

( 3 )

 

 

تا

خستگی ؛

سراشیبی را جا می گذارم با ،

غبار . ــ

آخ !

خاربن بادام کوهی و چنین گلهائی ؟

 

 

 

 

( 4 )

 

 

و اکنون

منم ،

بهاربی گاه . ــ

زالزالک های منتظر از زمین ...

 

 

 

 

                                     ٢/١١/٨٨ ،  روستای س‍أل بیگی ( سُهیل بیگی )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  دیالوگی از فیلم « HEIDI »  ،  کارگردان لوئیجی کومنچینی ، 1952 ، ایتالیا .

 

 

 

   

 


 
comment نظرات ()

 
بازی با مهره های شیشه ای ــ قسمت ششم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

      

«  اینها همه پَرسیدن در جهنم تحقیر و « خوارداشت » ؛ تجربه ای که حس اش معلول عاملی بیرون نیست :  برون افکنی های روح ، که دیگر برای خود احترامی قائل نیست ؛ روحی متنفر از خویش …

 

 

ماهی رفت در بیابان .  فولکلوری سرشار از جانوران وحشی  ــ  که البته ندیدمشان تا به حال ــ  و باطل السحر . فقط نمی دانم چرا کسی که شبها به ساعت معین ــ  دو ، بعد نیمه شب  ــ  دزدگیر می زند ، دعائی به گردن ماشین اش آزمایش نمی کند به جای تصورخلوت شبی دریده با دستبری به خود :  می ببینی که بر جایم هنوز .

از برجک نگهبانی خبر رخنه ی حصار را با دیده بانی جفتی نر و ماده ، ــ  به زعم خودش گرگ ــ  چماق و چراغ قوه بدست می آورد . دشت بانان امکانش را منتفی نکرده اند ؛ اگر « دشت را همه بارش عشق » بگیرد شاید ، به چشم من هم بیایند . اما همکار زمینی آقای «  باجگیر » گفته که ایشان کفش دروغگوئی ما را وارونه نعل می کرده تا اعلام خبر دیدم ، بشود گریز تنهائی برجک .

سنفونی سگهای آبادی ، عو ، عوعو ، عوعو ، عوووو ، می کشد به حاشیه ی دشت : ما می  تر سیممم . برای هم اند این پاسبانان شب : دور بادِ و دور شو شبگردان و دزدان ؛ کدام شبگرد ، کدام دزد ؟  ( حالیا ، ساکت شدند ) توهمات من ! ، تا برف زمستان نیاورد از گرگ ، خبری نیست اما من ــ که سگ پاسبان باشم  ــ  به دروغ می گویم که بر در لانه ، پنجه ها سائیده اند ــ تا گردن کج نواله نکرده تا ، توهم وظیفه نشده باشد . وظیفه که پارس ــ ترساندن شد ، فقط شرط لازم آبادی ؛ فایده اش را که کفایت نمی کند وقتی ، مفعول عمل خود  شده باشی . بیخود نواله شان را خرج می کنند . ماشین که نیستیم ؛ مستراح هم می خواهیم اما ، وظیفه شناس نه اند جان من ، خطا اینجاست که اعضای ارکستر فلارمونیک قریه « چرب و شیرین » می خورند و خوابشان می گیرد ، که قبل بی هشی بر در لانه هاشان قفل دو زبانه می زنند .

من از تاریکی هراسانم اما ، در را قفل نمی کنم ؛ کلید بر در حتی ، بهانه ی چراغ روشن .  می توانم صامت ، کشیک کش مهمانهای ناخوانده باشم :  تتاران و وحوش مرجحند به تاریکی ؛  و وقت خواب نرمش کنم ! .

دزدی که شبرو نباشد قاطر است .  چا ، چا چا ، چ چ چا ، چا چا …  دی ، بی ، بُب ، کی ، دی بی بُب کی :  روز  که پیروز می شود در را قفل کرده ، می روم دنبال کار . باقی هم بماند با حفاظ  ترسشان : کلید که پیش چشم پیداست . در لانه کیمیاگری می کنم گویا که به روز سر و کله خریداران خاکه طلا پیدا می شود . در کسوت خریدار اما ، نکند خیال دستبَری اکسیر زرکننده  بپزند ؟ چه زیرک است سگم :  جوهر جویند به بهانه ی صورت .  آنچه « من»  به دنبال اش باشد را نشانی می توانم داد ــ  اگر با میل نه گویم به اندکی ، تنها اندککی شکنجه گفته شده باشد اما ، آنچه مرا می جوید چون کنم ؟

همجنس بازمی خواند :  «  امروز در این شهر چو من یاری نی / آورده به بازار و خریداری نی ؛  آنکس که خریدار بدو رایم نی / وانکس که بدو رای خریدارم نی  »  .  مس :  تاریک و بی فضیلت اما ، غریزه ی این دزدان به ذات چه بویاست :  عشق به دنبال عاشق می گردد ؛ اکسیر به دنبال مس و گر نه ،  اثبات قدرت چون کند ؟  زر  ــ  اکسیر نمی فهمد که چیست .  ( ــ   اگه کیمیا ئی بود که لا شک قفل می زد بر درش  )  و برای زیرکترینانتان  ــ  های بیابانی ها !  ــ  حساب روی ساعت خواب می گذارم .

  

 

… تنفر:  خود آگاهی ِ زر ــ عاشقی کور، پی نوری که به دنبال تاریکی می رود اما ،  بس تاریکی ها که نور بدان راه نیافته ست .  گر جذبه را یارای خم کاری نور نبود باری ، جوالدوز « خوارداشت » که هست ؛ روزنگشای : هلا ! ای دل مسین ِ مسکین ، آنگاه که به سنگ فلاسقه زر شدی ، خود را دوست خواهی داشت . »

 

24/9/88  ، ماشین سازی  ــ‌  سامان ِ ایلیا


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت پنجم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

 

 

     «  سرسگ بچرخانی به تواترمی دود به دنبالانش پارس می کند . بازی مهره ی اسب را عوض ادامه بدهی :  دمی دار با ساز بم صدا ولوله اش ماردور بدن که پیچ نتی را می دمد و می دود بر تندرخت  مشعل صاعقه بالاتر وبالا می درد . »

ــ  قضیه :  چند خرآبیکاررا قرار بود با « کلمسیر » نابود کنند تا کسی غیر از نگهبان نشنود .

ــ  قراربود محل مختصات گذاشت پیدایش کنیم برای بی نظمی فضا ایجاد امکان بشود شیرزنی که بین راه سوار کردیم ومی گفت دارم بلورسال یا دست ؟

ــ  اینجا ام نه نه ؟

ــ  ها ؟ بله تا نگرآن کشیک صبح باشی گرگ تونمی یاد .

ــ  حالا یه بار دیدی شانس ما .

ــ  نه با باد

و

.

.

« ساعت پنهان پارس پیرامون محدوده حتی به عروسی سری کشید . »

ــ  اسلحه گیرشکار .

ــ  پا به اصرارسمت شمال بفرستد .

ــ  شمام هی هلی برد کنید مسخره نیست ؟

ــ  پنج دقیقه پرواز صدا کنیم محل قرارمی .

« حواس به حال باشد :  این دنبال صدا کردن و مختصات سنجی راه به ده می بری ازاول اگریارآی صدای تو کار بیاری فضائی باشد با چاشنی های فعال. »

 

 

 

30/8/88 ، ماشین سازی  

 


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت چهارم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

 

   « اگر حقیقت زن باشد ...» را غیر از چوب رانی فیلسوفان اهل جزمیت به جرم خامی در عشقبازی و هنر کامجوئی  ــ  تاریخ سکس فوکو مستدل اش می کند ــ  تأویلی دیگر کنیم :

حقیقت گائیدنی است .

اما خود ــ مردی کو؟ : مائی که معتقد به قدیم بودن میل هستی به تعین میل شناسنده ایم ــ  که حادث است ــ  به شناخت ، مردی نمی یابیم که اراده ی هستی با اراده ی خویش فرمان کند . جویندگان ــ  مانند همین پدرجد خودِ ما که در ینگه ی دنیا طلا جو بوده گویا ــ  منتظر به آشکارگی علامت گنج اراده کرده ی هستی ؛ حال بار بشود ، نشود ، تمام باشد یا که «  لمس بی مزه » ...

اما آن مردان اندک شمار و غریب که گاهی از سر تفنن و نه نیاز، آن مستحاضه می خواهند : نزدشان حقیقت غایت نیست ؛ فاحشه ای است نیازمند : از سر لطف حقیقت را ارضاء می کنند و  ارضاء شده ــ  چیزکی افزود و ذوقی حاصل آمد ــ  می گذرند از حقیقت و ــ  مگر انسان محتمل باید بیشترباشد ؟ ــ  از خود گذشته مُقام می کنند در مرگ .

خوب جناب « هاید » ، تأویل سیاهچاله مقرون به صواب است یا این اتفاق ؟ ــ گفته ی نیچه بیشتر بازی زبانی است و شاید خیلی به مادینگی اساطیری حکمت مرتبط نباشد . ــ  بیشینه ایضاح « رام کردن زن سرکش » با شلاق : کلمه ی حقیقت در زبان آلمانی با حرف تعریف مؤنث به کار می رود ، مثل کلمه ی خورشید که اتفاقاً در بسیاری زبانها مذکر است . ــ زبان فارسی اما زبانی هرمافرودیت نیست ؟ .

باری به هر جهت ، برای ما که خیلی درد آمد . ترس عمیق فرویدیمان از عقیمی و خود کمینه کو همرازی سوزنگر یا « هرمینه ای » مشتاق .  درد آمد . درد عنینی اما آتش باید زنی خویش را که لیبیدو مرکز نپذیرد ؛ چرخان شود به روال کوانتومی . (  به جمعی ما را گذر افتاد . ظریفی گفت : اگر زن باشم ، با تو خوش است به بازارشدن و با فلان جماع  ، گو صد بار. ــ هیبت فلانی درگرفته بود یا صدق اش ؟! )

 اما شکارچی منتظر است به ایمان  ــ به معنای  که گوری اش ــ  تا شکار گذر کند . ــ «  از هر کرانه رها کرده ام تیر دعا /  باشد که زان میانه یکی کارگر شود » اما « ... هر که تیر دورتر انداخت ، محروم تر ماند . از آن که ، خطوه ای می باید که به گنج برسد » . شکار ، اما نه با دام . ــ وین مختاری ، اراده کردن می خواهد : شکار را انتخاب کن ، بزن و بلنبان ؛ نه در تاریکی ، نه به رندی کارگری هر کران . ــ  احتمال نشود . 

گو اینکه گفته آمده است در حدیث دیگران که صرف ایمان ، نواله ی گاه ریزترک ، گاه چربتر  نصیب می کند ؛ اما سؤال که نه ، مسئله این است که در مصرف انرژی باید بهینه بود به فرمان آغا ! .  زندگی که فقط خوردن نیست .

 

21/8/88 ، ماشین سازی  

         


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت سوم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

 

 

    بدبینی عمیق و کینه جوئی از هستی ، اعتماد می آورد ؟  طبع ، خنده زن می گوید :   افکار سطحی و چرند ،  پرسش های بلاهت .  دلسوز به  خویش می گوید :   در طبایع عالی شده و ...  تضادی هست :  «  نکند تمامی زندگی بشر چیزی جز یک  لطیفه ی  زشت ،  یک جنین سقط شده بد طالع غیر طبیعی مادر نخستین ،  یا  یک  مصیبت  وحشیانه  و اسفناک طبیعی نباشد . »  و این شوخی تا به  کجاهای روان انسان  که گسترش و نفوذ نمی یابد  ــ  خنده ای به چشمان گرگ می گذرد ــ اما این نمودار سینوسی را نباید کناری گذاشت ؟ نباید از این مدل خروج کرد ؟ هر چند اصل تضاد و تقابل باشد .  مگر چیزی جز درون و بیرون وجود دارد ؟ آری ، مرز . مکان بی تصمیمی ، بودا . اما میل به چیز خاص بودن ؛ چرخ خود چرخ : خدائی ؟ شاید .

مشاهدگی افکار برای شخصیت زدائی از انسان است ؟  به چه هدف ؟  اصولاً بند بازی بر این مرز راهی به دهی می برد ؟ گریزی از تضاد هست ؟ ـ  بدون عرفان بازی و قس علی هذه  ـ  مگر تضاد نیست که فضا را معنا می دهد ؟ نقیضِ بودن  تضاد  و امکان  فضا .  اما جائی هست :  مرز ، وین  ندای طبع بدبین و کینه جوست .

اندککی روان پژوهی  وجودی لازم شد :  چه  اهمیت دارد  که شخص مورد نظر ریشش را خشک می زند یا تر . چیزی یادش نرفته ؛ کله شقی بیمار گونه و مقدسی  ـ  با معنائی اخلاقی  ــ  که همواره در تقابل با محیط پیرامون اش قرار می گرفته  و همه  دست به دست  سعی در شکستن  و انقیاداش داشته اند .  اما مهم این است که  ماهیتی  را اراده کرده  ــ  همان انتخاب ؛  اما در عوامل مؤثر بر این انتخاب باید درنگید ــ  و بسوی اش حرکت می کند . فقط مفعول نحوی اراده اینجا خود تخریبی ، خود آزاریی بدبین و مرگ ؟ 

آنک نابغه  ــ  همان دلسوز به خویش خودمان  ــ  و بررسیدن امکانات  پیش روی شخص مذبور :  با در نظر آوردن شوخ طبعی و انسان اخته ی امروز ، امکان وقوع بدبینِ کینه جو  یا  اگر  نمایشی تر بخواهند ، گرگ را  درون اجتماع و بورژوازی محتمل تر می دانیم .  با  این افزوده  که  چون خنده ی چشمان گرگ را دیده ، طنازی را جهت تعادل شاهین میل و رنج ،  نه اراده ای یا  انتخابی ، که  جبری  می داند :  هزل و خنده  در گرگ بذات  است و روانشناسی وجودی هم به کار نمی آید . خیر جناب هسه برای گرگان اجتماع خنده مقدر و محتوم است .  اگر انتخابی هست ،  قبل گرگ  شدن باید  شده باشد ؛  و گر نه انسانی که برای داشتن  نگاه خنده زن به هستی  ــ  گو رنج کش ــ  گرگ شدن  را اراده می کند که قوزی است  بر بالای قوز :  بدبینی و شکاکیت  لازم طبع گرگی اش ، خود مشکوک می شود :   گرگ  بودن  وسیله نباشد ؟  اینجاست که خنده  یادش  می رود و البته باز به  کشفی نمی رسد ، چراکه  وقتی  ماهیت هزل محتوم باشد ، آنگاه است  که آن جدیت هولناک  و پیله وار حادث می شود .

وقتی با حسی از تضاد دائم زندگی کنی  ـ  مصداق نیم کردار ـ  نه فقط تفکر، که تازه  کار آغاز  می شود :  شخصیت زدائی  ــ  همان فردیت پسامدرن ــ  تماشاگر  و تحلیل گر افکار بودن  تا  کوچک ترین  اجزاء و  رانه هایش ؛  و اینگونه بود که چرخ خود چرخ و جاودانگی اختراع شد :  فکری که فکر می آورد . حال این آوردن  بر خط باشد  یا حلقه ،  بر مسیر هذلولی بیاید  یا ابر ریسمانی  ــ  بسته  به هوشش یکی  را می گزیند  ــ  فرقی نمی کند .  چنین شخصی برای بند بازی آفریده شده ، با تکامل و رشد تمامی ملزومات و ابزار در درون اش :  سفسطه ، جدل ، دروغ بافی و داستان سرائی و ...  کنشش مهم نیست .  اهمیت بودن بر مسیر است .  می دانیم که ابر ریسمان را برمی گزیند که  جهت  ندارد ، بالا  و پائین ندارد .  چون مرز ، اما مرزی که مقسم چیزی نیست .  این  خروج کامل از عقلانیت انتقادی ،  فردیتی پسامدرن  ــ  کاش عبارت رسائی باشد  ــ   می پذیرد .  برای  خروج از نظم تضاد  و مدل سینوسی باید بر مرز حرکت کند و این مرز نه آن مرز است !

حکمران این  مرز  ــ  نمایشی  در سیرکی ایتالیائی :   زنی بر بند  با  بادبزن بزرگ حفظ تعادل در دست و چنان متمرکز که ...  و مردی  زیر پایش آرشه اش را به آتش می کشد ــ  بیرحمی است ؛ بیرحمی خدای گونه و حیوانی . در این نشئه دیگر نمی توان به حال خود دل سوزاند و در نتیجه از ضعف ها و کژی های دیگران  هم کین ستانی  نمی توان ؛ بیهوده است و مرگبار . این همان پلی نیست که به ابر انسان می رسد ؟ خنده یا جزمیت چرا .  کسی ظاهر می شود : بودا ؟ 

آی امان ،  ای داد ، ای بیداد  :  مگر قرار نبود  «  آنکه بر راه خود می رود کسی را نبیند »  ؟  دال ِ «  بازِ » قبل کسی  دلالت  به تکرار است  :  تضاد . مگر این راهی تازه یافته نبود ؟  مگر این امتداد اراده ی کودک خوب خانواده و منتخب اجتماع نیست که جایزه می برد : قدری علف شیرین و آبدار برای استحاله اش به گوسفند . هوش متوسط در جمع عقب افتادگان  ـ  دلیل این عقب افتادگی محل مناقشه نیست اکنون هر چند وجدان دست بردار نیست  ـ  چه فرهمند است اما در .... باز هم بدبینی در مغز استخوان می نشیند . غرور زخم خورده درد می کشد :  قرار بود این راه «  من » باشد . اما اینگونه تکرر خط واره  ـ  تکلیف دایره ای اش که یکسره شده  ـ  دیگر ملال آور است . همان ابر ریسمان بهتر نیست ؟ بی نهایت را چون خطی رونده در نظر آوردن مهمل نیست ؟  بی نهایت فقط در صورت دور امکان وقوع نمی یابد ؟ جالب شد :  بی نهایت چون یک امکان و نه جبر ! وزین منظر این نهایت قابل ارزش گذاری ـ  بی نهایت به مثابه ی فضا نه دال  ـ   نیست  .  برای پژوهنده ی ریاضیات و تحلیل گر هیچ چیز مهمتر از دریافت تناسبات نیست : انتخاب های ممکن و محتمل برای ماهیت دار شدن شخص بس بسیارند اما در تناسب با تعداد انسانهای مانده و رفته ، انتخاب هائی مشترک ناگزیر می شود . پس تحمل ملال خط ، وصل به بی نهایت نمی شود ؛ مگر اینکه اراده را حذف کند . خیر ، بودا ول کن معامله ی ما نیست . نکش ! درست است که کش می آید ولی کنده می شود ؛ زینهار!

اگر اراده کردن را نه چون بودا کینه جویانه و نه چون نیچه ذات زندگی ، بلکه محصول و نتیجه ی راهی که می رویم در نظر آوریم ، می توان از راههائی شخصی و بس شخصی به انتخابهای مشترک و اراده کردن رسید . راه خود را رفت و اگر کسی هم ظاهر شد سر به ندیدن زد . اما مگر راه برای ماهیت پذیرفتن اراده نمی شود ؟ نه . جواب منفی است . کسی راه خود را انتخاب نمی کند ؛ در راه انتخاب می کند . پس نابغه ـ هنرمندی که به راه خود می رود تفاوتی با یک نانوا ، یک کفاش ، بنا یا یک ... ندارد . تنها امکانی است بین امکانات و احتمالات دیگر که البته می تواند ماهیت بپذیرد . هر چند بدبین بگوید :  مسکنی یافت .

راه بنمایدت که چون باید رفت اما به رفتن اجباری نیست . اینجا انتخاب معنائی متفاوت دارد : فقط در« چون» امکان انتخاب است به معنای بعیدتراش .

راه خود رفتن یعنی : کسی نیابی که آتش افروزد و تو درد بی دردی را علاجی کنی به دست خویش ؛ کسی نیابی یعنی : دلداری دهنده ای ، راهنمائی و کمکی که احتمالات کمینه را با تو تحلیل کند و هشدارگوی انحراف از مسیر نیابی .  و ین گونه رفتن ظرفیت اندوهان  ـ  رنج کلیشه نشده ؟ ـ  هولناکی می طلبد . چه بیراه رفتن ، شکست ، سرخوردگی و هرگز نرسیدن احتمالات یکسانی است . به ازا ، وجد رسیدن هم ژرف تر می شود : کداممان کودکی نبودیم که بازی اکتشاف خوراکی ـ گنج پنهان شده ی مادرـ معشوق را نیازموده باشد .

 

20/8/88 ، ماشین سازی

         

 


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت دوم
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
 

 

 

 

       از نظرگاه فرویدی ، اگرهنر را در مقام خلقی انتقال یافته از شهوت ــ با سرکوبی اش

کاری نداریم ــ  ببینیم ، الهه ای است  فتان و گریزپای که  عشاق را چنان بر سر چشمه ی

 جاودانگی می برد که افتد و دانی .

هنرمندانند که رقت قلب و نازکی طبعشان مانع است ؛ که در واقع خود مخنثند . گرد معشوقه

 چرخان به کاسه لیسی و التجا . گو اینکه این لعبت هر از گاه نه از سر لطف ، که بلهوسانه

 یکی شان را  بار می دهد ،  اما مردی ندارند .  اینان همه  شورند  و  حس  ، عقل  ندارند .

 هنرمند را عقل باید تا شور را کلابه زند :  شور تنها ، همان تیر در تاریکی است  روانه از

 هرکران ، شاید که کارگر شود اما ، بندگی شیطان باید کردن  که کشیدن زه را به اندازه کند

 تدبیری تا تیر بر کنج نشیند . اینجا وحدت است : جائی که هووها موی هم نمی کشند که هیچ

، حجله ی می آرایند از برای هم تا که مردی ،  فیلسوف ــ شاعری برآید و کاری بکند . آهی

 شهوی ، جیغکی یا ...از یکی کافیست تا آن دیگر را سینه رگ کرده و گرمتر به همآغوشی .

 

می گفت : « از کجا که بحر از این ماهی در تعجب نباشد » .  سرفرو بردم تا کجا سر بر کنم

ندارد .  همه ی بحر در اوست و گر نه اگر فرو  شود کی سر بر کند . آنرا که خبر شد خبری

 باز می آید ؟  نه ! اشتباه نکنیم .  مقام وحی خود بودن یا کاتب  وحی  خود بودن یا هر دو را

 بهم داشتن ، مسئولیت است .  ارزشی ننگریم .  این هم امکانی  میان امکانات  دیگر و این

 معنی : آندم  که سفت  می زند مجال صحبت باشد ؟  صحبت اینجا  پرده  است  و  پارازیت .

اینجاست که  باید  همه  شور باشی  و حس .  حال می توانی وضع  حمل  کنی و بار عقل  را

 سبک . نه یاران ، پرهیز چیز بدی نیست . با فهم این که مردی در خرزه نیست تنها و باید که

 جمع وجود جماع کند . اسپرمها در تمام تن بگردند . گاه عشق بازی و تماشا نباید که اشتباه

 موسی  را  تکرار کرد  ــ گو از سر لطف  می خواست  وصف العیش  کند ــ  چه  جای لطف

است؟ کسی در بستر معشوق شریک می خواهد ؟   حکایت عنین و دوست سوزنگراش :

اثبات اینکه مردی نداری .

 

عنین  بودن هم  امکانی است اما مخنث  را با هنر چه کار ؟   فقط کین  ستانی خواهد کرد .

 فرض کنیم معادله ی فروید دو سویه باشد و لذت دریافت هنر برای مخاطب ، بر میل جنسی

 اش اثر کند : گوشه ی چشمی ، راندن انگشتی ، گره گشادن از گیسوئی یا که هجائی برای

 « شدن » .  اما آن عنین کینه جو که  فقط زهر می ریزد  و دندان کروچه می کند ، چگونه

 وصف العیش کند و لذت آفریند .

چه حکمت شگرفی داشتند آسیائیان قدیم و هندوان بالطبع ، آن تانترا یوگاشان . تف به ذات

 عقب افتاده ا ت واضع آنیما و آنیموس که استاد را هم به تنگ آورده بودی . فقط داشتن ؟

 برای چه اش مهم نیست ؟ نگفتی یا نتوانستی گفتن . داشتن اعتباری ، به چه درد می خورد

 ؟  هرمافرودیت ، آدم ـ حوای حقیقی ، دارائی حقیقی نظیرآن بیدل لب دریا و گر نه ، تصرف

 صرف که مخنثی است .  طرف کفران نعمت را ــ  نه به معنای مذهبی اش ؛  به معنی خلاف

 طبیعت رفتن و بهانه کردن  سیب .  کدام گناه ؟  فرض محال هم اگر محال نباشد ، کدام گناه

زشت تر از کفران نعمت ــ  غایت دانسته بود .

 اما صادق باشیم و مرد :  با آنکه  نرد عشق می بازی ،  در هم رفتن قند مکرر نیست ؟  هر

 چند صحبت و مغازله خطی است بینهایت که جهان را محو می کند اما در هنر کامجوئی ، یک

آن است : گاه جهیدن از خود و تکثیر شدن ، که هم جهان محو می شود و هم تو .  می میرد

 آن مرد و اینگونه است که خلق می کند و لذت می آفریند .

 

 

19/8/88 ، ماشین سازی 

 


 
comment نظرات ()

 
« بازی با مهره های شیشه ای » ــ قسمت اول
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
 

 

 

 

   حکایت ما شده است آغوش گیری آقا شیر علی و بو سعید و نقلی به مضمون :             

 

وقت گذریدن از هم دون خنارو می گفت :  سعی کن چیزهائی که در این نشئه گرفتی سهل

 

 ندهی ؛ گو اینکه به قول مهناز جون همه ی کلمات آزار  رسان « شین » دارند : شیشه ، 

 

 شیر ، شمشیر ، شنبلیله ، سنباده ، آبلیمو ! باری به هر جهت ، خنارو از فنون شاد زیستن 

 

 من الجمله فاق خایه نما و قانون جاذبه و تتلو و حقیقت می گفت و ما فوق تأثیر جفت جفت 

 

 کلندین و کلونازپام  ‍‍« تا نیابم آنچه در مغز من است  / یک زمانی سر نخوابم روز و شب » 

 

 می شنیدیم . زهی سعادت کشک . معترضه آن باشد که مستی شراب راستی نیارد . خلاصه 

 

 خنارو مشغول  خرامش  اقتدارش  بود و آینه  گردانی  می کرد  و  ما  برای گفت  ضربان 

 

خار خار  گلوخراشمان  گویا  زیاده روی کرده بودیم :  برای یک « خپه شو » از آدم و حوا 

 

شروع کردیم و تا کجا سر بر کنم . این بود که خفه شو را شنیدیم . کاسه های خون دوخته 

 

 به فالوسمان نفس می بریدیم و : هی !  ما مَردیم خرده شیشه بریز . بیچاره خنارو : هر چه 

 

 لامپ در راسته ی  لامپا  فروشان بود  را یک به یک  می ترکاند و ایراد را حواله ی زردی 

 

 شعله می کرد .  این بود که وقتی خیالش به مرگ ما راحت شد آینه را چرخاند و بیضتین 

 

 به دو دست ایستاده ،  بین فحاشی و خود زنی چشم می بست .  می سوخت و نمی دانست 

 

 ترکش لامپ و سوخت اش از یخ  ماست و ما هم نمی دانستیم که یخمان  موصوف نیچه 

 

نیست ، که تأثیر قرص فشار . باز همین بود که بجای تعبیر خوابمان که بودائیت در ازای 

 

 فاحشگی بود ، سری بر آئینه کوفت و بیضه های بیخ کن شده بر کف دست سراسیمه در 

 

 صور اسرافیل اش دمید که گه خوردم : اندوهت پس بگیر قحبه ی شاد نما !  

 

 

 

 

    


 
comment نظرات ()

 
برائت استهلال ؟
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

 

 

 

   مدتها بود که ناخودآگاه در ارتباطات رودررو نگاهم خیره ی دهان گوینده می شد و گویا این

 از علائم است . نه ، چیز مهمی نیست . یعنی بیماری کشنده ای نیست . فقط در سن و سال ما

 دیگر قابل  درمان  نیست . این هم از سبکسری ها و بلهوسی های هستی است  که  شوری  و

 اشتیاقی در انسان بکارد و ابزار و ملزومات  بروزاش را مخدوش یا که  پنهان  کند : نویسنده

 ای که از برقراری و تحلیل واقعیت ارتباط انسانی عاجز است ؛ و اگر این « اوتیست » بر آن

 کار عبث اصرار داشته باشد می بایست گونه ای جانشینی پدید آورد . (  بلا تشبیه گویا جائی

 خوانده بودم  که جناب  ناباکوف هم بعله ! )  اما زندگی  اوبژکتیو که سوبژکتیو نیست .  ( از

 کرامات شیخ ما عجب است ! ) گاهی که ارتباط ناگزیر می شود ،  بعد صرف مقدار متنابهی

 انرژی برای تمرکز ،  قضیه به درجه ای از تجرید و  تفرد می رسد کاین ره که تو می روی

 به ترکستان هم نیست .  این ها را گفتم تا دلیل هم جواری این دو ترجمه  باشد .  مکالمه ی دو

 انسان .  چرا که در طبیعت  هم همواره این دو در پس هم برایم حادث شده :  در زمزمه های

 روان بر تیغه ی دیوار ،  در مهمانی ها و حتی در گوشی همراهی که  مرحمتم شد .  حالا نه

اینکه بخواهم مدل کائوسی باشم که محاط اش هستم . شایدعذر خواهی از کسی . شاید ...

 

 

مهتاب پائیزی ! *

 

گمانم می رود که می شناسمت

چگونه ، چرا ؟

نمی دانم .

نگاهت می کنم : اندوهان و مویه ات را

 دل خواسته ات تا

 سر به راهم درافکنی .

نیک می دانم که محتاجم و

می خواهم ات نیز

فرا سوی تمام آن رنج هائی

که در درون داری و

نهفتن نمی توانی .

کوشیده ای ، می دانم

بودنی که توان بودن ات نیست :

کوشیده ای که باطنم را دریابی .

اما کنون

ترکت خواهم کرد

ــ نه ، نمی خواهم رهایت کنم ــ

درک کن .

یاریم بپذیر و

آزاد شو

از تمام آن دردها که درون داشته ای و

نهفتن نمی توانی .

می کوشی که لمس اش کنی

لمس اش می کنی

می دانم .

 

 

 سلام **

 

زنگ دوباره ی تفریح

دوباره ابرهای بارانی به نواختن می آیند .

کسی نگفتت دخترک نفس نمی کشد ؟

هی ! منم : خیال تو

بگذار کسی سلامت گوید .

اگر متبسم باشم ، بی ایمانی

می دانم که خواهم پرید از این رویا .

نگاهم مدار که رام نشدنی ام

هی ! ماندنی نیستم .

زنده ی توام پس نهانم نمی توانی

فریاد مکن ...

ناگاه درمی یابم این خواب نیست

هی ! اینجایم هنوز

وان همه ، پس دیروز

رها شده است .

 

___________________________________________________

 

 

*  ترجمه ای آزاد ازآهنگ "  " Parisienne Moonlight (Lyrics & Music by Danny Cavanagh  )

از آلبوم " Judgement " محصول سال 1999 ، اثر گروه " Anathema " .

(  Parisienne  به معنای زنی با فطرت پاریسی است ! اما ترکیب این معنا با مهتاب در زبان فارسی احتمالاً چیز

لغوی می شد بنابراین « مهتاب پائیزی » گذاشتیم تا کفری شود که جهان را بیالاید . جالب شد ؛ مسمای این گروه هم

 هر آن چیزی است که مورد لعن و تکفیر قرار گرفته یا هر آن کسی که کلیسا مرتداش خوانده باشد . )

 

 

 

 

* *    ترجمه ی آزاد ازآهنگ "  hello  "   songwriter Amy Lynn Lee  & Ben Moody ) ) ازآلبوم

" Fallen " محصول سال 2003 ، اثر گروه  "  Evanescence " که مسمایشان زوالی تدریجی است .

 پر بیراه هم نیست : گو اینکه موسیقی ارائه شده توسط این دو گروه در مقوله کلی " ROCK " گنجانده می شود و

 اتفاقاً جزو بهترین ها هم هستند و گلی هم به گوشه ی جمالشان که هنوز راک می زنند اما نشان به سر آمدن زمانه

 آن و روز شمار زوال و محو تدریجی اش هم هستند . دیگر موزیک خوب کیمیاست .

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
« تمام معلمان من »
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

 

 « ... اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ، آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد . » * 

       

   نشسته ام ، و حالا جمعیت الهی به امید توئی را برانداز می کنم که می دانم عنقریب الهی

 به امید توئی  گفته ، سرپا  شده و می روند  با رد نیشخندی  بر جا .  پدربزرگ هم همان جا

 بر دروازه ی اِرم ،  با آن نگاه  کدر بی حالت ، در حالیکه  سِرُم از گوشه ی لب  تا شانه ی

 چپ اش کش می کشد ، حین سقوط  دانه ای بر دانه ی تسبیح کهر بایش فصلی را خاکستر

 می کند .

حالا دیگر راضی ام . حتی  زیر  قیمت . دیگر  نمی خواهمش :   هر روز صد و هفده هکتار

 برهوت در پردیس نو ، تیغ انداختن و چپه تراش کردن هر روزه ی سر و صورت و ابروها

 ،  دعا و دخیل و استغاثه ی هر روز و فحش و فضیحت و افتضاح ، همه روز و ...  چه بی

فایده . در این اتمسفر اشباع از « دِ دِ تِ »  و « تری تی اویل » آفت کش ، مگر دیگر ذی-

وجودی مانده ؟  فرض محال هم اگر محال نباشد ، برای شوالیه ی اردوی کک های کولی با

 این عضلات تحلیل رفته و اسلحه ی  زنگ زده ، گذر از آن  دیواره های الکترو منیه تیک و

رشته لیزرهای کائوتیک و برق فشار قوی تا تنبان پدربزرگ سیری است نامیسر که این هم

اگر فرض شود با لابیرنت آن برهوت چه کند ؟  

حالا دیگر می فهمم . انعکاس برکه : یکی نشسته بردو پا خود را برانداز می کرد و وقتی به

 خطوط تنبان می رسید به جای برآمدگی تا خوردگی می دید و سر و صورتی براق . این بود

 که هر روز  لاغرتر و رنگ پریده تر می شد و بی آنکه دست یا پائی بزند  در باتلاق سکوت

 ‍ژرفتر و ژرفتر . اما من  که  « ناریسیس » نبودم و « پیگمالیون » هم مجسمه ساز بود .

 بیشینه « پاریائی » با « شمشیر داموکلس » بر صحنه ی « ودویل » مرحمتی پدر بزرگ:

خیلی  سعی کرده بودم مستحکم  و با  وقار به نظر بیایم اما به فرمانده  که  رسیدم خنده ها

اوج گرفت . وقتی برگشتم لگدی حواله ی مخرج مشترک پاهای « جیم » کردم که به هدف

 ننشست چون خودش را فرز عقب کشیده بود .

--  نه بابا ! این واقعیه ها .

نفهمیدم چه می گوید ولی جری تر شدم و حمله ور . اما بی فایده بود : هر چه انرژی داشتم

بالا می آوردم و به جا خالی هایش  می فرستادم و مدام به جای اول برمی گشتم .  اینگونه

 حقیرتر جلوه می کردم .  با دستها و زانوان  بر زمین  خرخر کنان  کوتاه آمدم . نزدیک بود

بزنم زیر گریه که گفت :

--   می تونستم لباس بپوشم   ( صورتش  را  پائین آورد  و  با  دست  چپ اشاره کنان  به

جمعیت ) و سرتو جدا کنم .

راست ایستاد و شصت چپ اش را فرو برد زیر کمربند و زل زنان به نوک چکمه اش گفت :

--  تو دروغی ، فریبی و انگشت سبابه ی راستش عمود بر زمین چند بار بالا و پائین رفت.

فریاد زدم :

--  ولی من ثبت شدم : 130122157  و خیره فرمانده شدم  تا  تائیدم کند . اما فرمانده لب

 پائین اش را درلب بالائی فشرد ، هنّی کرد و سرش را چپ و راست : نه .

--  پس این چیه ؟ این شماره ... ثبت ... من این ...

--  ولی هنوز سیستم اونو قبول نکرده . جدی می گم . می خوای امتحان کن : ببین می تونی

 یه غذا باهاش بگیری ؟

--  ولی من ... من ...

احساس زبونی : مرّ و گس . چشمهایم پر آب شده بود . آب برکه ی تصویر . پس به این

 خاطر می خندیدند .

نمی دانست این کارکرد منطقی ذهنی مغبون است یا به سطح آمدن حباب خاطرات که کف

 می شوند و کم کم ناپدید . هر چه بود موثر بود :

--  برار ، تو نخوای ازدواج کنی ؟

--  فکر می کنی برای شروع سوال خوبیه ؟

-- ....

--  البته تمکن مالی و توانائی و مردی و اینا دارما !

--  خوب تا آخرشو خوونی ها .

--  ....

--  منم خوونم . از قیافت خوونم برار.

--  اینا رو از اون مسافره یاد گرفتم . یادته که ؟ دون ژوانی بود واسه خودش .

--  کی ؟

--  همونی که چتر خونه ی دامادشون بود دیگه .  سوراخ کنده بود توی تشک ابریش .

--  آها ، یادم آ . یادم آ .

--  می گفت اینقدر توش اَشپل ریختم مورچه گذاشته !

--  خیلی تیز بو .

--  هووم . فقط نمی دونم چرا پاهاشو از زانو به پائین می تراشید .

--  این کار کنه برار ؟

--  آره ، ولی لازم نیست . راحت باش . در ضمن سر و صداش هم اذیت می کنه .

--  همین خوبه دِ . خوام چن تا گنده شو ول دم !  

 

---------------------------------------------------------------------------------------- 

 

*  فراسوی نیک وبد ، پاره ی 146 .


 
comment نظرات ()

 
سیماچه
نویسنده : ایلیا شوییلی و دوک - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
 

 

دشتِ شور

  ش ع ر ؟

عطفِ خَم هایِ حضور 

       مجاز ِ مَنی

                   است و گر

نقض ِ ماده بود می

                     داشت تو !

ــ «حقیقت ؟»

ــ تَذبذُب .

 


 
comment نظرات ()