BLOWING IN THE WIND

Dried nuts between seanses !
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱۳
 

 

 

 

ـ  قسم می خورم قلی خان رو دیدم . با همین دو تا چشم خودم : یه دست بلیزر خوش دوخت تنشون بود ؛ " گولوش " ( 1 ) هم داشتن ؛ رفتم بپرسم تو این هوا چرا گولوش پاشونه که ...
-  باشه جابر جان ، باشه . حالا اون قمه رو بده من . داری پیرمرد بیچاره رو سکته میاریا !
-  آخه زنازاده میگه دروغ میگی . دروغ می گم ؟ پس این چیه ؟
-  بده ببینم ، آخه عیب نیست اینو دست بگیری ؟
چشمکی به " اندازه " زدم و تمام قد ایستادم جلوی جابر تا کلفت ، شاطر بیچاره را از در پشتی رد کند .
-  که اینطور ، گفتی خود قلی خان اینو داد بهت ؟ 
-  آره ، خودشون دادن ، قبل اینکه تو کوچه ی کبریت فروشا گمشون کنم . چیه نکنه شمام باورت نمیشه ؟
قمه را گذاشتم پشت در و کول جابر را گرفتم بین شست و سبابه ؛
-  چرا عمو ، چرا . حالا بیا برسونمت خونه . سر راه نون هم بگیریم برات ؛ گفتی چند تا میخواستی ؟
-  چهار تا .
-  باشه ، باشه . بیا اینم هدیه ی خان . گمش نکنیا !
-  نه آقا ، مگه از جونم سیر شدم .

                       ***

می خواستم از میان بر کوچه ی کبریت فروشان ، راه برگشت به خانه را کوتاه کرده باشم ، فقط همین . آن قوطی کبریت دست جابر هم ، گو اینکه از آن مدل های قدیمی بود که با کشیدن به هر سطحی آتش می گیرند و دیگر مثلشان پیدا نمی شود ، چه چیزی را ثابت می کرد ؟

" شاید در " شیطان بازاره " خریده باشد یا مثلا در زیرزمین خانه شان فراموش شده بوده یا جایی کف رفته یا چه میدانم ، هر یای دیگری ؛ جابر که هیچوقت عقل درست و درمانی نداشته ؛ بچه های تخس محل هم آنقدر گفتند " آ جابر در مین دنکه ، آ جابر هوا مین شون " ( 2 ) ، تا تتمه ی شعور نداشته اش به فال فنا رفت . حتی معلوم نیست جابر قلی خان را وقتی زنده بود دیده باشد : جد مادری اش کوتوال کوشک " ریم باد " قلی خان بوده ؛ که چی ؟
به فرض که همه ی " گالش " های ( 3 ) صد و ده سال به بالایی که گاه گدار در قهوخانه ی " وادی " به پستم خورده اند ، راست گفته باشند که قلی خان از این عمارت اربابی برای نگهداری شعبده هایش استفاده می کرده ، اما حالا که دیگر سالهاست اثری از آثار کوشک نیست ؛ به جایش وسط شهر ، همین شیطان بازاری نشسته که دوشنبه ها محل تلاقی " گیل " ( 4 ) و " گالش " و " کلا یی " ( 5 ) می شود با : برنج و کولی شور و ماهی دودی و کره گوسفندی و ماست چکیده و مرغ محلی و جوجه خروس و عسل و " خوج " ( 6 ) و فندق و گل ختمی و گاوزبان و گلپر و گزنه . "

همینطور مظمظه کنان از کناره کانال بالا آمدم وسط بازار روز . همیشه پرسه زدن و چک و چانه کشیدن با کاسب های خرده پا و کولی وش این بازار مکاره را دوست داشتم و علی رغم میل مادر بزرگ که اینکار را کسر شان به حساب می آورد و خرید از بازار روز را وظیفه ی اندازه یا کلفت و نوکرهای دیگر می دانست ، این ناخنک زدن ها را هر دوشنبه تکرار می کردم .
خلاصه ، مشغول لاسیدن با یک جفت چشم سبز ، بین پلکهای کبود کاسبی شده بودم که جوجه خروسی را از زنبیلش داده بود دستم و داشت ضمن نشان دادن زیر و بالایش ، در توضیح " آب خروس " و فواید و مرجح بودنش به خروسهای پیر ، فصلی دلچسب پردازش می کرد ؛ که دیدمش . قسم می خورم با همین دو چشم سرم دیدمش : یک دست بلیزر خوش دوخت سرمه ای و طوسی به تن و گولوش به پا .
- تو این آفتاب ، گولوش پوشیدی پدربزرگ ؟
نگاهی به پاهایش کرد و لبخند شیرینی به رویم زد ؛ بعد با دود سیگارش اشاره کرد که دنبالش بروم .
- چی گفتی ؟
- هیچی ؟
- اوهوی ، آب خروسه کجا می بری ؟
- ها ؟ ... آها !
جوجه خروس را گذاشتم در دامن کاسب و خیز برداشتم تا پدربزرگ را که سر می خورد سمت کوچه ی کبریت فروش ها گم نکنم .

-------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت :

( 1 ) پاپوشی ارزان از جنس لاستیک یک تکه که در قدیم افراد تهیدست در فصول بارانی به پا می کردند و ایضا افراد متمول ، روی کفشهای چرمی اعلاشان برای خیس و آلوده نشدن به گل و شل !

( 2 ) یعنی : آقا جابر تو دروازه جا نمی شود و آقا جابر روی هوا می پرد .

( 3 ) چوپان و دامدار در گویش ساکنین البرز میانی ، جبهه شمالی .

( 4 ) کشاورزان شالیکار ساکن جلگه در بیه پیش .

( 5 ) کشاورزان گندم و جو کار ساکن کوه در بیه پیش .

( 6 ) میوه ای جنگلی به شکل گلابی ؛ بسیار خوش طعم و آبدار اما سفت . شاید به همین خاطر " سنگه خوج " هم می گویند .

 


 
comment نظرات ()

 
دو دیگر
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸
 

 

 

صیادان ِ خلاء

 

 

آبی ِ اسپید در هزیمت از نورانی :

ماهی های خواطر مستورند ؛

دستی تا استخوان جویده

و نخی نامرئی ،

سربازهای خشت و دل را

با دل ، و روده ی مرغ تسلیح می کند ؛

که در این قمار اگر گاهی

گاهی کار به زورآزمایی ترازوها رسید ،

روشن بشود

آبی ِ اسپید .

 

 

                                                         آبان 93


 
comment نظرات ()

 
خواب زمستانی !
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢
 

 

 

می خواستم چیزی درباره « خواب زمستانی » نوری جیلان بنویسم ؛

اما تصادف ازدحام با حالی که نیست و ... پس بیخیال شدم .

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید .


 
comment نظرات ()

 
دو شعر شبانه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
 

 

 

 

تنانگی

 

 

رختِ خوابِ من

هر روز ِ زمستان لباس می پوشد و شب

ــ خسته از تقلایی بیهوده ــ

به معبدِ بخاری خاکستر !

آه ، که اگر اتفاق اهلی زوزه ها نمی آمد

آواز باد را چه می تارید

تا استخوانهایم بوزد ؛

تا همان رختِ خواب هنوز

لباس است .

 

 

 

 

 

 

در ارتفاع ِنقض

 

 

 

اعجاز پرده ی سپید پنجره :

ریسه ی سیاه ماه ؛

و بر این نمط

در این نامه

دستانم

بی تابانه

گیسو می شود .

                                                   

                                         آبان 93

                                              

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
کمک اولیه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
 

 

 

1-  برای خالی کردن دهانی پرشده از سوزنهای ته گرد - البته بدون خونریزی و آسیب رساندن به دستگاه گوارش - می بایست از یک آهنربای قوی استفاده کرد .

 

2 -  نقاب منطق :  پوششی کارا برای استتار جنون .

 

3 -  وقتی قائل به تاویل باشیم ، دیگر چیزی نشانه ی چیزی نخواهد بود .

 


 
comment نظرات ()

 
بازرگانی
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦
 

 

 

گفت :  « مشق نام لیلا می کنی ؛ خاطر خود را تسلا می کنی .

   چون میسر نیستت از کام او ؛ عشق بازی می کنی با نام او . »

 

 

گفتم :  « ای مجنون شیدا نیست این ؛ گر نویسم نامه بهر چیست این ؟ »

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
دلگرمی
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
 

 

ــ   «  با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز

       نرگس مست تو را عربده جو می بینم .  »

 

ــ   «  غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک

             خار را سوزن تدبیر و رفو می بینم .  »

 


 
comment نظرات ()

 
پیر سنگی
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥
 

 

 

موهایم را 

           در آسیاب می سپید کنم

که هر چه را

             ـ گر چه سخت و درشت ـ 

باز ،

نرم و سوده می فرستد .

 


 


 
comment نظرات ()

 
سالگرد اسب
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱
 

 

 

چند سال پیشتر از اینها ، گویا قدری خاک در باد پاشیده بودیم در این مایه ها که :  شرب و اکل فرزانه فقط از خون و بدن خویش تواند بود  !

و امسال ــ  که سالگرد اسبانه ی ما باشد ــ  خود ملک الشعراء فرانسه آمد گفت ؛  چی گفت ؟  در گوش من ...  ای بابا . (  توی این به قول مادربزرگ کابینتی که نشسته ایم دارند شش و هشت شتری حواس پرت کنی پخش می کنند ! )

باری ، پل والری در یکی از دویست و شصت و خورده ای دفترچه اش نوشته :

 مار دم خودش را می گزد . اما فقط پس از یک دوره ی طولانی جویدن است که او در چیزی که دارد می بلعد طعم مار را تشخیص می دهد .  بنابراین ، مار این کار را متوقف می کند .  ولی پس از مدتی ، چون چیز دیگری برای خوردن پیدا نمی کند ، جویدن را از سر می گیرد .  بعد به مرحله ای می رسد که سرش را در دهانش می گیرد .  این چیزی است که او «  تئوری معرفت »  می نامد . 

(  به انتخاب استیون ویسپر از یادداشتهای سال 1944 با ترجمه ی رضا رضایی . )

یعنی اینکه کشک !  یعنی اینکه خوابی که دیدیم تعبیر ندارد :  به فرض که لغت لغت ها یا همان لغز معروف به قلابمان گیر کند و زبان برایمان بشود اسب درساژ ؛  دست یابی به تمامی معرفت توهمی بیش نیست .  یعنی  :  معرفت ناپیمودنی است .

بعد گوته آمد :

در گفت و شنودهای چند نفره ، سخنرانی ها چنان راحت از هر سو نوسان دارند که هر کس ، تنها خود را در گفته ی خود یا دیگران می شنود .  مگر نه اینکه هر کس خود را در یک کتاب جستجو می کند ؟  و اگر اقتداری داشته باشد ، فرا افتاده در کتاب و آمیخته با آنچه برایش بیگانه است ، خود را باز می یابد .  پس سعی بیهوده ای است که با نوشته هایت گرایش از پیش جای گرفته در انسان را دگرگون کنی .  اما ، کمینه می توانی آنرا تائید کنی :  در شیوه ی اندیشیدن انسان .  و یا اگر هنوز بکر مانده است :  در این یا آن یکی غرق اش کنی .

الغرض :  به قول الیاده درخت از کهن الگوهای شایعی است که نماد ستون کیهانی است :  یک رابط .  و شاید زبان همان درخت معرفتی است که وسوسه می کند .  اما بعد رابطه :  آگاهی کران ندارد .

............................................................................

کیف یأتی نظم لی والقافیه  ـــــــــــ   بعد ما ضاعت اصول العافیه

ما جنون واجد لی فی الشجون  ـــــ   بل جنون فی جنون فی جنون

                                                                         (  مولای رومی  )

 

 



 
comment نظرات ()

 
بهاریه
نویسنده : ایلیا شوییلی - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢
 

 

-  کوس ناموس ،

                      تو بر کنگره ی عرش .

-- زنیم !

-  علم عشق ،

                    تو بر بام ...

-- سماوات بریم ؟

-  شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش

              گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم !


 
comment نظرات ()