( 1 )
سیاکوه میان مه ،
چان به دوشی دشتی می خواند . ــ
اشباح فندق .
( 2 )
خارج جاده ی جمعه ، بر
ستیغ کسی کمانچه می کشد . ــ
بزها ، حلزون و من .
( 3 )
تا
خستگی ؛
سراشیبی را جا می گذارم با ،
غبار . ــ
آخ !
خاربن بادام کوهی و چنین گلهائی ؟
( 4 )
و اکنون
منم ،
بهاربی گاه . ــ
زالزالک های منتظر از زمین ...
٢/١١/٨٨ ، روستای سأل بیگی ( سُهیل بیگی )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دیالوگی از فیلم « HEIDI » ، کارگردان لوئیجی کومنچینی ، 1952 ، ایتالیا .
نظرات ()
« اینها همه پَرسیدن در جهنم تحقیر و « خوارداشت » ؛ تجربه ای که حس اش معلول عاملی بیرون نیست : برون افکنی های روح ، که دیگر برای خود احترامی قائل نیست ؛ روحی متنفر از خویش …
ماهی رفت در بیابان . فولکلوری سرشار از جانوران وحشی ــ که البته ندیدمشان تا به حال ــ و باطل السحر . فقط نمی دانم چرا کسی که شبها به ساعت معین ــ دو ، بعد نیمه شب ــ دزدگیر می زند ، دعائی به گردن ماشین اش آزمایش نمی کند به جای تصورخلوت شبی دریده با دستبری به خود : می ببینی که بر جایم هنوز .
از برجک نگهبانی خبر رخنه ی حصار را با دیده بانی جفتی نر و ماده ، ــ به زعم خودش گرگ ــ چماق و چراغ قوه بدست می آورد . دشت بانان امکانش را منتفی نکرده اند ؛ اگر « دشت را همه بارش عشق » بگیرد شاید ، به چشم من هم بیایند . اما همکار زمینی آقای « باجگیر » گفته که ایشان کفش دروغگوئی ما را وارونه نعل می کرده تا اعلام خبر دیدم ، بشود گریز تنهائی برجک .
سنفونی سگهای آبادی ، عو ، عوعو ، عوعو ، عوووو ، می کشد به حاشیه ی دشت : ما می تر سیممم . برای هم اند این پاسبانان شب : دور بادِ و دور شو شبگردان و دزدان ؛ کدام شبگرد ، کدام دزد ؟ ( حالیا ، ساکت شدند ) توهمات من ! ، تا برف زمستان نیاورد از گرگ ، خبری نیست اما من ــ که سگ پاسبان باشم ــ به دروغ می گویم که بر در لانه ، پنجه ها سائیده اند ــ تا گردن کج نواله نکرده تا ، توهم وظیفه نشده باشد . وظیفه که پارس ــ ترساندن شد ، فقط شرط لازم آبادی ؛ فایده اش را که کفایت نمی کند وقتی ، مفعول عمل خود شده باشی . بیخود نواله شان را خرج می کنند . ماشین که نیستیم ؛ مستراح هم می خواهیم اما ، وظیفه شناس نه اند جان من ، خطا اینجاست که اعضای ارکستر فلارمونیک قریه « چرب و شیرین » می خورند و خوابشان می گیرد ، که قبل بی هشی بر در لانه هاشان قفل دو زبانه می زنند .
من از تاریکی هراسانم اما ، در را قفل نمی کنم ؛ کلید بر در حتی ، بهانه ی چراغ روشن . می توانم صامت ، کشیک کش مهمانهای ناخوانده باشم : تتاران و وحوش مرجحند به تاریکی ؛ و وقت خواب نرمش کنم ! .
دزدی که شبرو نباشد قاطر است . چا ، چا چا ، چ چ چا ، چا چا … دی ، بی ، بُب ، کی ، دی بی بُب کی : روز که پیروز می شود در را قفل کرده ، می روم دنبال کار . باقی هم بماند با حفاظ ترسشان : کلید که پیش چشم پیداست . در لانه کیمیاگری می کنم گویا که به روز سر و کله خریداران خاکه طلا پیدا می شود . در کسوت خریدار اما ، نکند خیال دستبَری اکسیر زرکننده بپزند ؟ چه زیرک است سگم : جوهر جویند به بهانه ی صورت . آنچه « من» به دنبال اش باشد را نشانی می توانم داد ــ اگر با میل نه گویم به اندکی ، تنها اندککی شکنجه گفته شده باشد اما ، آنچه مرا می جوید چون کنم ؟
همجنس بازمی خواند : « امروز در این شهر چو من یاری نی / آورده به بازار و خریداری نی ؛ آنکس که خریدار بدو رایم نی / وانکس که بدو رای خریدارم نی » . مس : تاریک و بی فضیلت اما ، غریزه ی این دزدان به ذات چه بویاست : عشق به دنبال عاشق می گردد ؛ اکسیر به دنبال مس و گر نه ، اثبات قدرت چون کند ؟ زر ــ اکسیر نمی فهمد که چیست . ( ــ اگه کیمیا ئی بود که لا شک قفل می زد بر درش ) و برای زیرکترینانتان ــ های بیابانی ها ! ــ حساب روی ساعت خواب می گذارم .
… تنفر: خود آگاهی ِ زر ــ عاشقی کور، پی نوری که به دنبال تاریکی می رود اما ، بس تاریکی ها که نور بدان راه نیافته ست . گر جذبه را یارای خم کاری نور نبود باری ، جوالدوز « خوارداشت » که هست ؛ روزنگشای : هلا ! ای دل مسین ِ مسکین ، آنگاه که به سنگ فلاسقه زر شدی ، خود را دوست خواهی داشت . »
24/9/88 ، ماشین سازی ــ سامان ِ ایلیا
نظرات ()
« سرسگ بچرخانی به تواترمی دود به دنبالانش پارس می کند . بازی مهره ی اسب را عوض ادامه بدهی : دمی دار با ساز بم صدا ولوله اش ماردور بدن که پیچ نتی را می دمد و می دود بر تندرخت مشعل صاعقه بالاتر وبالا می درد . »
ــ قضیه : چند خرآبیکاررا قرار بود با « کلمسیر » نابود کنند تا کسی غیر از نگهبان نشنود .
ــ قراربود محل مختصات گذاشت پیدایش کنیم برای بی نظمی فضا ایجاد امکان بشود شیرزنی که بین راه سوار کردیم ومی گفت دارم بلورسال یا دست ؟
ــ اینجا ام نه نه ؟
ــ ها ؟ بله تا نگرآن کشیک صبح باشی گرگ تونمی یاد .
ــ حالا یه بار دیدی شانس ما .
ــ نه با باد
و
.
.
« ساعت پنهان پارس پیرامون محدوده حتی به عروسی سری کشید . »
ــ اسلحه گیرشکار .
ــ پا به اصرارسمت شمال بفرستد .
ــ شمام هی هلی برد کنید مسخره نیست ؟
ــ پنج دقیقه پرواز صدا کنیم محل قرارمی .
« حواس به حال باشد : این دنبال صدا کردن و مختصات سنجی راه به ده می بری ازاول اگریارآی صدای تو کار بیاری فضائی باشد با چاشنی های فعال. »
30/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()
« اگر حقیقت زن باشد ...» را غیر از چوب رانی فیلسوفان اهل جزمیت به جرم خامی در عشقبازی و هنر کامجوئی ــ تاریخ سکس فوکو مستدل اش می کند ــ تأویلی دیگر کنیم :
حقیقت گائیدنی است .
اما خود ــ مردی کو؟ : مائی که معتقد به قدیم بودن میل هستی به تعین میل شناسنده ایم ــ که حادث است ــ به شناخت ، مردی نمی یابیم که اراده ی هستی با اراده ی خویش فرمان کند . جویندگان ــ مانند همین پدرجد خودِ ما که در ینگه ی دنیا طلا جو بوده گویا ــ منتظر به آشکارگی علامت گنج اراده کرده ی هستی ؛ حال بار بشود ، نشود ، تمام باشد یا که « لمس بی مزه » ...
اما آن مردان اندک شمار و غریب که گاهی از سر تفنن و نه نیاز، آن مستحاضه می خواهند : نزدشان حقیقت غایت نیست ؛ فاحشه ای است نیازمند : از سر لطف حقیقت را ارضاء می کنند و ارضاء شده ــ چیزکی افزود و ذوقی حاصل آمد ــ می گذرند از حقیقت و ــ مگر انسان محتمل باید بیشترباشد ؟ ــ از خود گذشته مُقام می کنند در مرگ .
خوب جناب « هاید » ، تأویل سیاهچاله مقرون به صواب است یا این اتفاق ؟ ــ گفته ی نیچه بیشتر بازی زبانی است و شاید خیلی به مادینگی اساطیری حکمت مرتبط نباشد . ــ بیشینه ایضاح « رام کردن زن سرکش » با شلاق : کلمه ی حقیقت در زبان آلمانی با حرف تعریف مؤنث به کار می رود ، مثل کلمه ی خورشید که اتفاقاً در بسیاری زبانها مذکر است . ــ زبان فارسی اما زبانی هرمافرودیت نیست ؟ .
باری به هر جهت ، برای ما که خیلی درد آمد . ترس عمیق فرویدیمان از عقیمی و خود کمینه کو همرازی سوزنگر یا « هرمینه ای » مشتاق . درد آمد . درد عنینی اما آتش باید زنی خویش را که لیبیدو مرکز نپذیرد ؛ چرخان شود به روال کوانتومی . ( به جمعی ما را گذر افتاد . ظریفی گفت : اگر زن باشم ، با تو خوش است به بازارشدن و با فلان جماع ، گو صد بار. ــ هیبت فلانی درگرفته بود یا صدق اش ؟! )
اما شکارچی منتظر است به ایمان ــ به معنای که گوری اش ــ تا شکار گذر کند . ــ « از هر کرانه رها کرده ام تیر دعا / باشد که زان میانه یکی کارگر شود » اما « ... هر که تیر دورتر انداخت ، محروم تر ماند . از آن که ، خطوه ای می باید که به گنج برسد » . شکار ، اما نه با دام . ــ وین مختاری ، اراده کردن می خواهد : شکار را انتخاب کن ، بزن و بلنبان ؛ نه در تاریکی ، نه به رندی کارگری هر کران . ــ احتمال نشود .
گو اینکه گفته آمده است در حدیث دیگران که صرف ایمان ، نواله ی گاه ریزترک ، گاه چربتر نصیب می کند ؛ اما سؤال که نه ، مسئله این است که در مصرف انرژی باید بهینه بود به فرمان آغا ! . زندگی که فقط خوردن نیست .
21/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()
بدبینی عمیق و کینه جوئی از هستی ، اعتماد می آورد ؟ طبع ، خنده زن می گوید : افکار سطحی و چرند ، پرسش های بلاهت . دلسوز به خویش می گوید : در طبایع عالی شده و ... تضادی هست : « نکند تمامی زندگی بشر چیزی جز یک لطیفه ی زشت ، یک جنین سقط شده بد طالع غیر طبیعی مادر نخستین ، یا یک مصیبت وحشیانه و اسفناک طبیعی نباشد . » و این شوخی تا به کجاهای روان انسان که گسترش و نفوذ نمی یابد ــ خنده ای به چشمان گرگ می گذرد ــ اما این نمودار سینوسی را نباید کناری گذاشت ؟ نباید از این مدل خروج کرد ؟ هر چند اصل تضاد و تقابل باشد . مگر چیزی جز درون و بیرون وجود دارد ؟ آری ، مرز . مکان بی تصمیمی ، بودا . اما میل به چیز خاص بودن ؛ چرخ خود چرخ : خدائی ؟ شاید .
مشاهدگی افکار برای شخصیت زدائی از انسان است ؟ به چه هدف ؟ اصولاً بند بازی بر این مرز راهی به دهی می برد ؟ گریزی از تضاد هست ؟ ـ بدون عرفان بازی و قس علی هذه ـ مگر تضاد نیست که فضا را معنا می دهد ؟ نقیضِ بودن تضاد و امکان فضا . اما جائی هست : مرز ، وین ندای طبع بدبین و کینه جوست .
اندککی روان پژوهی وجودی لازم شد : چه اهمیت دارد که شخص مورد نظر ریشش را خشک می زند یا تر . چیزی یادش نرفته ؛ کله شقی بیمار گونه و مقدسی ـ با معنائی اخلاقی ــ که همواره در تقابل با محیط پیرامون اش قرار می گرفته و همه دست به دست سعی در شکستن و انقیاداش داشته اند . اما مهم این است که ماهیتی را اراده کرده ــ همان انتخاب ؛ اما در عوامل مؤثر بر این انتخاب باید درنگید ــ و بسوی اش حرکت می کند . فقط مفعول نحوی اراده اینجا خود تخریبی ، خود آزاریی بدبین و مرگ ؟
آنک نابغه ــ همان دلسوز به خویش خودمان ــ و بررسیدن امکانات پیش روی شخص مذبور : با در نظر آوردن شوخ طبعی و انسان اخته ی امروز ، امکان وقوع بدبینِ کینه جو یا اگر نمایشی تر بخواهند ، گرگ را درون اجتماع و بورژوازی محتمل تر می دانیم . با این افزوده که چون خنده ی چشمان گرگ را دیده ، طنازی را جهت تعادل شاهین میل و رنج ، نه اراده ای یا انتخابی ، که جبری می داند : هزل و خنده در گرگ بذات است و روانشناسی وجودی هم به کار نمی آید . خیر جناب هسه برای گرگان اجتماع خنده مقدر و محتوم است . اگر انتخابی هست ، قبل گرگ شدن باید شده باشد ؛ و گر نه انسانی که برای داشتن نگاه خنده زن به هستی ــ گو رنج کش ــ گرگ شدن را اراده می کند که قوزی است بر بالای قوز : بدبینی و شکاکیت لازم طبع گرگی اش ، خود مشکوک می شود : گرگ بودن وسیله نباشد ؟ اینجاست که خنده یادش می رود و البته باز به کشفی نمی رسد ، چراکه وقتی ماهیت هزل محتوم باشد ، آنگاه است که آن جدیت هولناک و پیله وار حادث می شود .
وقتی با حسی از تضاد دائم زندگی کنی ـ مصداق نیم کردار ـ نه فقط تفکر، که تازه کار آغاز می شود : شخصیت زدائی ــ همان فردیت پسامدرن ــ تماشاگر و تحلیل گر افکار بودن تا کوچک ترین اجزاء و رانه هایش ؛ و اینگونه بود که چرخ خود چرخ و جاودانگی اختراع شد : فکری که فکر می آورد . حال این آوردن بر خط باشد یا حلقه ، بر مسیر هذلولی بیاید یا ابر ریسمانی ــ بسته به هوشش یکی را می گزیند ــ فرقی نمی کند . چنین شخصی برای بند بازی آفریده شده ، با تکامل و رشد تمامی ملزومات و ابزار در درون اش : سفسطه ، جدل ، دروغ بافی و داستان سرائی و ... کنشش مهم نیست . اهمیت بودن بر مسیر است . می دانیم که ابر ریسمان را برمی گزیند که جهت ندارد ، بالا و پائین ندارد . چون مرز ، اما مرزی که مقسم چیزی نیست . این خروج کامل از عقلانیت انتقادی ، فردیتی پسامدرن ــ کاش عبارت رسائی باشد ــ می پذیرد . برای خروج از نظم تضاد و مدل سینوسی باید بر مرز حرکت کند و این مرز نه آن مرز است !
حکمران این مرز ــ نمایشی در سیرکی ایتالیائی : زنی بر بند با بادبزن بزرگ حفظ تعادل در دست و چنان متمرکز که ... و مردی زیر پایش آرشه اش را به آتش می کشد ــ بیرحمی است ؛ بیرحمی خدای گونه و حیوانی . در این نشئه دیگر نمی توان به حال خود دل سوزاند و در نتیجه از ضعف ها و کژی های دیگران هم کین ستانی نمی توان ؛ بیهوده است و مرگبار . این همان پلی نیست که به ابر انسان می رسد ؟ خنده یا جزمیت چرا . کسی ظاهر می شود : بودا ؟
آی امان ، ای داد ، ای بیداد : مگر قرار نبود « آنکه بر راه خود می رود کسی را نبیند » ؟ دال ِ « بازِ » قبل کسی دلالت به تکرار است : تضاد . مگر این راهی تازه یافته نبود ؟ مگر این امتداد اراده ی کودک خوب خانواده و منتخب اجتماع نیست که جایزه می برد : قدری علف شیرین و آبدار برای استحاله اش به گوسفند . هوش متوسط در جمع عقب افتادگان ـ دلیل این عقب افتادگی محل مناقشه نیست اکنون هر چند وجدان دست بردار نیست ـ چه فرهمند است اما در .... باز هم بدبینی در مغز استخوان می نشیند . غرور زخم خورده درد می کشد : قرار بود این راه « من » باشد . اما اینگونه تکرر خط واره ـ تکلیف دایره ای اش که یکسره شده ـ دیگر ملال آور است . همان ابر ریسمان بهتر نیست ؟ بی نهایت را چون خطی رونده در نظر آوردن مهمل نیست ؟ بی نهایت فقط در صورت دور امکان وقوع نمی یابد ؟ جالب شد : بی نهایت چون یک امکان و نه جبر ! وزین منظر این نهایت قابل ارزش گذاری ـ بی نهایت به مثابه ی فضا نه دال ـ نیست . برای پژوهنده ی ریاضیات و تحلیل گر هیچ چیز مهمتر از دریافت تناسبات نیست : انتخاب های ممکن و محتمل برای ماهیت دار شدن شخص بس بسیارند اما در تناسب با تعداد انسانهای مانده و رفته ، انتخاب هائی مشترک ناگزیر می شود . پس تحمل ملال خط ، وصل به بی نهایت نمی شود ؛ مگر اینکه اراده را حذف کند . خیر ، بودا ول کن معامله ی ما نیست . نکش ! درست است که کش می آید ولی کنده می شود ؛ زینهار!
اگر اراده کردن را نه چون بودا کینه جویانه و نه چون نیچه ذات زندگی ، بلکه محصول و نتیجه ی راهی که می رویم در نظر آوریم ، می توان از راههائی شخصی و بس شخصی به انتخابهای مشترک و اراده کردن رسید . راه خود را رفت و اگر کسی هم ظاهر شد سر به ندیدن زد . اما مگر راه برای ماهیت پذیرفتن اراده نمی شود ؟ نه . جواب منفی است . کسی راه خود را انتخاب نمی کند ؛ در راه انتخاب می کند . پس نابغه ـ هنرمندی که به راه خود می رود تفاوتی با یک نانوا ، یک کفاش ، بنا یا یک ... ندارد . تنها امکانی است بین امکانات و احتمالات دیگر که البته می تواند ماهیت بپذیرد . هر چند بدبین بگوید : مسکنی یافت .
راه بنمایدت که چون باید رفت اما به رفتن اجباری نیست . اینجا انتخاب معنائی متفاوت دارد : فقط در« چون» امکان انتخاب است به معنای بعیدتراش .
راه خود رفتن یعنی : کسی نیابی که آتش افروزد و تو درد بی دردی را علاجی کنی به دست خویش ؛ کسی نیابی یعنی : دلداری دهنده ای ، راهنمائی و کمکی که احتمالات کمینه را با تو تحلیل کند و هشدارگوی انحراف از مسیر نیابی . و ین گونه رفتن ظرفیت اندوهان ـ رنج کلیشه نشده ؟ ـ هولناکی می طلبد . چه بیراه رفتن ، شکست ، سرخوردگی و هرگز نرسیدن احتمالات یکسانی است . به ازا ، وجد رسیدن هم ژرف تر می شود : کداممان کودکی نبودیم که بازی اکتشاف خوراکی ـ گنج پنهان شده ی مادرـ معشوق را نیازموده باشد .
20/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()
از نظرگاه فرویدی ، اگرهنر را در مقام خلقی انتقال یافته از شهوت ــ با سرکوبی اش
کاری نداریم ــ ببینیم ، الهه ای است فتان و گریزپای که عشاق را چنان بر سر چشمه ی
جاودانگی می برد که افتد و دانی .
هنرمندانند که رقت قلب و نازکی طبعشان مانع است ؛ که در واقع خود مخنثند . گرد معشوقه
چرخان به کاسه لیسی و التجا . گو اینکه این لعبت هر از گاه نه از سر لطف ، که بلهوسانه
یکی شان را بار می دهد ، اما مردی ندارند . اینان همه شورند و حس ، عقل ندارند .
هنرمند را عقل باید تا شور را کلابه زند : شور تنها ، همان تیر در تاریکی است روانه از
هرکران ، شاید که کارگر شود اما ، بندگی شیطان باید کردن که کشیدن زه را به اندازه کند
تدبیری تا تیر بر کنج نشیند . اینجا وحدت است : جائی که هووها موی هم نمی کشند که هیچ
، حجله ی می آرایند از برای هم تا که مردی ، فیلسوف ــ شاعری برآید و کاری بکند . آهی
شهوی ، جیغکی یا ...از یکی کافیست تا آن دیگر را سینه رگ کرده و گرمتر به همآغوشی .
می گفت : « از کجا که بحر از این ماهی در تعجب نباشد » . سرفرو بردم تا کجا سر بر کنم
ندارد . همه ی بحر در اوست و گر نه اگر فرو شود کی سر بر کند . آنرا که خبر شد خبری
باز می آید ؟ نه ! اشتباه نکنیم . مقام وحی خود بودن یا کاتب وحی خود بودن یا هر دو را
بهم داشتن ، مسئولیت است . ارزشی ننگریم . این هم امکانی میان امکانات دیگر و این
معنی : آندم که سفت می زند مجال صحبت باشد ؟ صحبت اینجا پرده است و پارازیت .
اینجاست که باید همه شور باشی و حس . حال می توانی وضع حمل کنی و بار عقل را
سبک . نه یاران ، پرهیز چیز بدی نیست . با فهم این که مردی در خرزه نیست تنها و باید که
جمع وجود جماع کند . اسپرمها در تمام تن بگردند . گاه عشق بازی و تماشا نباید که اشتباه
موسی را تکرار کرد ــ گو از سر لطف می خواست وصف العیش کند ــ چه جای لطف
است؟ کسی در بستر معشوق شریک می خواهد ؟ حکایت عنین و دوست سوزنگراش :
اثبات اینکه مردی نداری .
عنین بودن هم امکانی است اما مخنث را با هنر چه کار ؟ فقط کین ستانی خواهد کرد .
فرض کنیم معادله ی فروید دو سویه باشد و لذت دریافت هنر برای مخاطب ، بر میل جنسی
اش اثر کند : گوشه ی چشمی ، راندن انگشتی ، گره گشادن از گیسوئی یا که هجائی برای
« شدن » . اما آن عنین کینه جو که فقط زهر می ریزد و دندان کروچه می کند ، چگونه
وصف العیش کند و لذت آفریند .
چه حکمت شگرفی داشتند آسیائیان قدیم و هندوان بالطبع ، آن تانترا یوگاشان . تف به ذات
عقب افتاده ا ت واضع آنیما و آنیموس که استاد را هم به تنگ آورده بودی . فقط داشتن ؟
برای چه اش مهم نیست ؟ نگفتی یا نتوانستی گفتن . داشتن اعتباری ، به چه درد می خورد
؟ هرمافرودیت ، آدم ـ حوای حقیقی ، دارائی حقیقی نظیرآن بیدل لب دریا و گر نه ، تصرف
صرف که مخنثی است . طرف کفران نعمت را ــ نه به معنای مذهبی اش ؛ به معنی خلاف
طبیعت رفتن و بهانه کردن سیب . کدام گناه ؟ فرض محال هم اگر محال نباشد ، کدام گناه
زشت تر از کفران نعمت ــ غایت دانسته بود .
اما صادق باشیم و مرد : با آنکه نرد عشق می بازی ، در هم رفتن قند مکرر نیست ؟ هر
چند صحبت و مغازله خطی است بینهایت که جهان را محو می کند اما در هنر کامجوئی ، یک
آن است : گاه جهیدن از خود و تکثیر شدن ، که هم جهان محو می شود و هم تو . می میرد
آن مرد و اینگونه است که خلق می کند و لذت می آفریند .
19/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()
حکایت ما شده است آغوش گیری آقا شیر علی و بو سعید و نقلی به مضمون :
وقت گذریدن از هم دون خنارو می گفت : سعی کن چیزهائی که در این نشئه گرفتی سهل
ندهی ؛ گو اینکه به قول مهناز جون همه ی کلمات آزار رسان « شین » دارند : شیشه ،
شیر ، شمشیر ، شنبلیله ، سنباده ، آبلیمو ! باری به هر جهت ، خنارو از فنون شاد زیستن
من الجمله فاق خایه نما و قانون جاذبه و تتلو و حقیقت می گفت و ما فوق تأثیر جفت جفت
کلندین و کلونازپام « تا نیابم آنچه در مغز من است / یک زمانی سر نخوابم روز و شب »
می شنیدیم . زهی سعادت کشک . معترضه آن باشد که مستی شراب راستی نیارد . خلاصه
خنارو مشغول خرامش اقتدارش بود و آینه گردانی می کرد و ما برای گفت ضربان
خار خار گلوخراشمان گویا زیاده روی کرده بودیم : برای یک « خپه شو » از آدم و حوا
شروع کردیم و تا کجا سر بر کنم . این بود که خفه شو را شنیدیم . کاسه های خون دوخته
به فالوسمان نفس می بریدیم و : هی ! ما مَردیم خرده شیشه بریز . بیچاره خنارو : هر چه
لامپ در راسته ی لامپا فروشان بود را یک به یک می ترکاند و ایراد را حواله ی زردی
شعله می کرد . این بود که وقتی خیالش به مرگ ما راحت شد آینه را چرخاند و بیضتین
به دو دست ایستاده ، بین فحاشی و خود زنی چشم می بست . می سوخت و نمی دانست
ترکش لامپ و سوخت اش از یخ ماست و ما هم نمی دانستیم که یخمان موصوف نیچه
نیست ، که تأثیر قرص فشار . باز همین بود که بجای تعبیر خوابمان که بودائیت در ازای
فاحشگی بود ، سری بر آئینه کوفت و بیضه های بیخ کن شده بر کف دست سراسیمه در
صور اسرافیل اش دمید که گه خوردم : اندوهت پس بگیر قحبه ی شاد نما !
نظرات ()
مدتها بود که ناخودآگاه در ارتباطات رودررو نگاهم خیره ی دهان گوینده می شد و گویا این
از علائم است . نه ، چیز مهمی نیست . یعنی بیماری کشنده ای نیست . فقط در سن و سال ما
دیگر قابل درمان نیست . این هم از سبکسری ها و بلهوسی های هستی است که شوری و
اشتیاقی در انسان بکارد و ابزار و ملزومات بروزاش را مخدوش یا که پنهان کند : نویسنده
ای که از برقراری و تحلیل واقعیت ارتباط انسانی عاجز است ؛ و اگر این « اوتیست » بر آن
کار عبث اصرار داشته باشد می بایست گونه ای جانشینی پدید آورد . ( بلا تشبیه گویا جائی
خوانده بودم که جناب ناباکوف هم بعله ! ) اما زندگی اوبژکتیو که سوبژکتیو نیست . ( از
کرامات شیخ ما عجب است ! ) گاهی که ارتباط ناگزیر می شود ، بعد صرف مقدار متنابهی
انرژی برای تمرکز ، قضیه به درجه ای از تجرید و تفرد می رسد کاین ره که تو می روی
به ترکستان هم نیست . این ها را گفتم تا دلیل هم جواری این دو ترجمه باشد . مکالمه ی دو
انسان . چرا که در طبیعت هم همواره این دو در پس هم برایم حادث شده : در زمزمه های
روان بر تیغه ی دیوار ، در مهمانی ها و حتی در گوشی همراهی که مرحمتم شد . حالا نه
اینکه بخواهم مدل کائوسی باشم که محاط اش هستم . شایدعذر خواهی از کسی . شاید ...
مهتاب پائیزی ! *
گمانم می رود که می شناسمت
چگونه ، چرا ؟
نمی دانم .
نگاهت می کنم : اندوهان و مویه ات را
دل خواسته ات تا
سر به راهم درافکنی .
نیک می دانم که محتاجم و
می خواهم ات نیز
فرا سوی تمام آن رنج هائی
که در درون داری و
نهفتن نمی توانی .
کوشیده ای ، می دانم
بودنی که توان بودن ات نیست :
کوشیده ای که باطنم را دریابی .
اما کنون
ترکت خواهم کرد
ــ نه ، نمی خواهم رهایت کنم ــ
درک کن .
یاریم بپذیر و
آزاد شو
از تمام آن دردها که درون داشته ای و
نهفتن نمی توانی .
می کوشی که لمس اش کنی
لمس اش می کنی
می دانم .
سلام **
زنگ دوباره ی تفریح
دوباره ابرهای بارانی به نواختن می آیند .
کسی نگفتت دخترک نفس نمی کشد ؟
هی ! منم : خیال تو
بگذار کسی سلامت گوید .
اگر متبسم باشم ، بی ایمانی
می دانم که خواهم پرید از این رویا .
نگاهم مدار که رام نشدنی ام
هی ! ماندنی نیستم .
زنده ی توام پس نهانم نمی توانی
فریاد مکن ...
ناگاه درمی یابم این خواب نیست
هی ! اینجایم هنوز
وان همه ، پس دیروز
رها شده است .
___________________________________________________
* ترجمه ای آزاد ازآهنگ " " Parisienne Moonlight (Lyrics & Music by Danny Cavanagh )
از آلبوم " Judgement " محصول سال 1999 ، اثر گروه " Anathema " .
( Parisienne به معنای زنی با فطرت پاریسی است ! اما ترکیب این معنا با مهتاب در زبان فارسی احتمالاً چیز
لغوی می شد بنابراین « مهتاب پائیزی » گذاشتیم تا کفری شود که جهان را بیالاید . جالب شد ؛ مسمای این گروه هم
هر آن چیزی است که مورد لعن و تکفیر قرار گرفته یا هر آن کسی که کلیسا مرتداش خوانده باشد . )
* * ترجمه ی آزاد ازآهنگ " hello " songwriter Amy Lynn Lee & Ben Moody ) ) ازآلبوم
" Fallen " محصول سال 2003 ، اثر گروه " Evanescence " که مسمایشان زوالی تدریجی است .
پر بیراه هم نیست : گو اینکه موسیقی ارائه شده توسط این دو گروه در مقوله کلی " ROCK " گنجانده می شود و
اتفاقاً جزو بهترین ها هم هستند و گلی هم به گوشه ی جمالشان که هنوز راک می زنند اما نشان به سر آمدن زمانه
آن و روز شمار زوال و محو تدریجی اش هم هستند . دیگر موزیک خوب کیمیاست .
نظرات ()
« ... اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ، آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد . » *
نشسته ام ، و حالا جمعیت الهی به امید توئی را برانداز می کنم که می دانم عنقریب الهی
به امید توئی گفته ، سرپا شده و می روند با رد نیشخندی بر جا . پدربزرگ هم همان جا
بر دروازه ی اِرم ، با آن نگاه کدر بی حالت ، در حالیکه سِرُم از گوشه ی لب تا شانه ی
چپ اش کش می کشد ، حین سقوط دانه ای بر دانه ی تسبیح کهر بایش فصلی را خاکستر
می کند .
حالا دیگر راضی ام . حتی زیر قیمت . دیگر نمی خواهمش : هر روز صد و هفده هکتار
برهوت در پردیس نو ، تیغ انداختن و چپه تراش کردن هر روزه ی سر و صورت و ابروها
، دعا و دخیل و استغاثه ی هر روز و فحش و فضیحت و افتضاح ، همه روز و ... چه بی
فایده . در این اتمسفر اشباع از « دِ دِ تِ » و « تری تی اویل » آفت کش ، مگر دیگر ذی-
وجودی مانده ؟ فرض محال هم اگر محال نباشد ، برای شوالیه ی اردوی کک های کولی با
این عضلات تحلیل رفته و اسلحه ی زنگ زده ، گذر از آن دیواره های الکترو منیه تیک و
رشته لیزرهای کائوتیک و برق فشار قوی تا تنبان پدربزرگ سیری است نامیسر که این هم
اگر فرض شود با لابیرنت آن برهوت چه کند ؟
حالا دیگر می فهمم . انعکاس برکه : یکی نشسته بردو پا خود را برانداز می کرد و وقتی به
خطوط تنبان می رسید به جای برآمدگی تا خوردگی می دید و سر و صورتی براق . این بود
که هر روز لاغرتر و رنگ پریده تر می شد و بی آنکه دست یا پائی بزند در باتلاق سکوت
ژرفتر و ژرفتر . اما من که « ناریسیس » نبودم و « پیگمالیون » هم مجسمه ساز بود .
بیشینه « پاریائی » با « شمشیر داموکلس » بر صحنه ی « ودویل » مرحمتی پدر بزرگ:
خیلی سعی کرده بودم مستحکم و با وقار به نظر بیایم اما به فرمانده که رسیدم خنده ها
اوج گرفت . وقتی برگشتم لگدی حواله ی مخرج مشترک پاهای « جیم » کردم که به هدف
ننشست چون خودش را فرز عقب کشیده بود .
-- نه بابا ! این واقعیه ها .
نفهمیدم چه می گوید ولی جری تر شدم و حمله ور . اما بی فایده بود : هر چه انرژی داشتم
بالا می آوردم و به جا خالی هایش می فرستادم و مدام به جای اول برمی گشتم . اینگونه
حقیرتر جلوه می کردم . با دستها و زانوان بر زمین خرخر کنان کوتاه آمدم . نزدیک بود
بزنم زیر گریه که گفت :
-- می تونستم لباس بپوشم ( صورتش را پائین آورد و با دست چپ اشاره کنان به
جمعیت ) و سرتو جدا کنم .
راست ایستاد و شصت چپ اش را فرو برد زیر کمربند و زل زنان به نوک چکمه اش گفت :
-- تو دروغی ، فریبی و انگشت سبابه ی راستش عمود بر زمین چند بار بالا و پائین رفت.
فریاد زدم :
-- ولی من ثبت شدم : 130122157 و خیره فرمانده شدم تا تائیدم کند . اما فرمانده لب
پائین اش را درلب بالائی فشرد ، هنّی کرد و سرش را چپ و راست : نه .
-- پس این چیه ؟ این شماره ... ثبت ... من این ...
-- ولی هنوز سیستم اونو قبول نکرده . جدی می گم . می خوای امتحان کن : ببین می تونی
یه غذا باهاش بگیری ؟
-- ولی من ... من ...
احساس زبونی : مرّ و گس . چشمهایم پر آب شده بود . آب برکه ی تصویر . پس به این
خاطر می خندیدند .
نمی دانست این کارکرد منطقی ذهنی مغبون است یا به سطح آمدن حباب خاطرات که کف
می شوند و کم کم ناپدید . هر چه بود موثر بود :
-- برار ، تو نخوای ازدواج کنی ؟
-- فکر می کنی برای شروع سوال خوبیه ؟
-- ....
-- البته تمکن مالی و توانائی و مردی و اینا دارما !
-- خوب تا آخرشو خوونی ها .
-- ....
-- منم خوونم . از قیافت خوونم برار.
-- اینا رو از اون مسافره یاد گرفتم . یادته که ؟ دون ژوانی بود واسه خودش .
-- کی ؟
-- همونی که چتر خونه ی دامادشون بود دیگه . سوراخ کنده بود توی تشک ابریش .
-- آها ، یادم آ . یادم آ .
-- می گفت اینقدر توش اَشپل ریختم مورچه گذاشته !
-- خیلی تیز بو .
-- هووم . فقط نمی دونم چرا پاهاشو از زانو به پائین می تراشید .
-- این کار کنه برار ؟
-- آره ، ولی لازم نیست . راحت باش . در ضمن سر و صداش هم اذیت می کنه .
-- همین خوبه دِ . خوام چن تا گنده شو ول دم !
----------------------------------------------------------------------------------------
* فراسوی نیک وبد ، پاره ی 146 .
نظرات ()
دشتِ شور
ش ع ر ؟
عطفِ خَم هایِ حضور
مجاز ِ مَنی
است و گر
نقض ِ ماده بود می
داشت تو !
ــ «حقیقت ؟»
ــ تَذبذُب .
نظرات ()