به وهمم هم نمی رسید ،
که " گرمه باد " را
اینهمه حرف باشد با
این تن که منم .
وقت تنگ میفشاردم و
از صیقل اراده هنوز مانده دو دانگی .
نظرات ()
خیلی زود !
نظرات ()
ـــ « گِرا گِرتــِـمَه ؛ » ١
تاب ؟
تن ِ تب کرده ، اما نه آبدار :
برشته ، خشک ،
خشخاشی .
تاب !
تب بر حتی علاوه نمی شود ؛
بریانی :
قُــل با قُــل جگر ــ اش ؛ [ جگرتو جیگر ! ]
بدرود ؛
آسایشگاه اعصاب و نسوج .
راست ــ اش ، زور ــ اش
خیـــلی بـــرزور است بدر ِ من
و گر نه این گرداب سنگیــن
باد بــیــد لـرزان ما نبود .
ـــ « گرا گرتمه . »
از کدامین تاب حرف میزنی ؟
تابِ دلغشه ی مرموز تاب عباسقلیخانی ،
فرا و فرازتر تا
شاید که فرود آید از ÷شت برادر ؛
تا آن وقت « چقلی بخوریم » ٢ ؟
« هوا لواطه ! »
ـــ « گران ِ بی دوء . » ٣
یا نکند
بر ــ ات داشته هوا که :
لیلای منکجائی ؟
خیلی خوب خانم ،
داد نزن !
به هر حال من را اینجا رد می کنم
اگر چه ،
شما ، خوش ــ نا ...
ـــ « گران بی دو . گران بی دو . »
بوعطا و سلمک ــ ام را گو که شور آمد ، که واج ۴ !
نه ، عزیزکم ؟
« بــِـزرّان ، [ اَره ] بــــِـزرّان ،
آی عازیـــزکم . »
تا در تب و تاب طیب ، شما
سرخوشان مست دل از دست ...
« بــــِــز ِرّانِمــَـه . » ۵
دلجوش کار ،
د ِ ــ ندارد اینجا .
بزران ،
آه هی ، بزران
کودک بازیگوش ؛
روی تاب .
شاید از فردا باز ...
ـــ « مـــَــر عـــِــلاجـــِــم ... » :
دوشهای مست دقت کنند ؛
دقت کنید لطفاً :
راه تاریک است ومقصد نابدید ؛
بر ــ دار دیدم :
سیاهی تا
چکانا ــ آب سبلت هایتان
مار نکرده کرم های ایوب ما را ،
همتی !
دست به دستم کنید شیر مادرانتان که
دست و دست کرده باشید از دست :
در گرداب سنگین یا که هایل یاکه یا
گردبادی ، گرانائی گران ،
گرُ ! ، گران گرُ
با نه دود .
١۴/٣/٩٠
خرم آباد ــ جینگیر آباد *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* همان جن ــ گیر !
١ ــ آتش گرفته ام با لفظ لکی .
٢ ــ همان چرخ خوردن .
٣ ــ آتش بی دود با لفظ لکی .
۴ ــ با آمدن که به قرینه ی لفظی محذوف است ، همان شور
و برانگیختگی با لفظ گیلکی گالشی .
۵ ــ بزرّان : با لفظ لکی کنایه از به صدا در آوردن زنگوله بخت .
بزرانمه ، کنایه ی از سر گذشتگی آب ؛ شاید !
نظرات ()
هه بنِا ، بنِا ! [ اَره ] نـــــــــــازارِم بنا ؛
نازارم کِردی ، [ شیرین ] شو نِـیـلم تنی یا .
اَر دوس به زانه ، مِه حــــــــــــالِم چویّنه ؛
نه زِلفَ مِیّ لِه ، نه خــــــــــــــال وَ سینه .
نظرات ()
ــ « حالی : درون پرده بسی فتنه ،
می رود تا آن زمان که پرده برافتد ... »
ــ « چه ها کنند ؟ »
ــ « چون حُسن ، عاقبتِ نه ی به رندی و
زاهدی است آن ؛
به که کار خود به عنایت ... »
ــ « رها کنند ؟ »
ــ « گر سنگ ازین حدیث بنالد ؟ »
ــ « عجب !
مدار ِ صاحب : دل ِ آن حکایت ؛
دل ِ خوش ،
ادا کنند ؟ »
نظرات ()
لافِ عشق و
گِلِه ، از یار .
ـــ « زهی لافِ دروغ ! »
نظرات ()
« ظلمات »
جأده پهن زیر ظلمات . سمت مخالف را برویم تا سه راهی دارائی ــ پارسی . آه ! غنیمتی است در این بیابان : لامپ های تنگستن ۴٠ وات .
لامپ اول :
تازه پشت لب اش سبز شده ؛ از درون دخمه ای آفتابه به دست بیرون می زند : می خواهد سبزی های دسته کرده ی باغ خانواده را تر و تازه کند .
لامپ دوم :
دست از بازی می کشد . آرام ، سرش را بالا می گیرد . خودش را با هییّه ی نفسی پس می کشد . دست چپ روسری مغز پسته ای اش را نگه می دارد تا دست دیگر موهای به اصطلاح بیرون افتاده اش را زیر لچک پنهان کند . بعد ، می آویزد به کودکی که به چشمان اش خاک می پاشد . بعد ؟ : موهای کودک را نوازش و از گوشه ی چشم دزدی می کند .
البته که این کنش ها غریزی نیستند . تک تکشان ، اکتساب از واکنش های مادری جوان به احساس شرم اند ، طابق بالنعل . اما این نمایشگری برای دخترک تنها بازی کودکانه ای است که نگاهی غریبه مجال ارائه اش می شود : شرمی ساختگی ، و ای وای که چه کامل و شیرین بازی می کند . چشمان اش زیر این نور ، سبز خواهد شد در عکس ؟
لامپ سوم :
بقالی سر سه راه . می خواهم دو نخ چراغ بگیرم . ظلماتی است امشب .
ــ سر و وضع غریبه شو نیگا . تا حرف نزده سرتو بالا نیاریا .
ــ بده در راه خدا . ( وارد می شود ) بده در راه خدا . ( با لبخندی دندان نما ) عمو سلام .
ــ سلام دائی . امری داشتی ؟
ــ گفتم یه سیگار بگیرم تا لب ترانزیت که می رم ، تنها نباشم . ( دو سکه برنزی بر کفه ی ترازو می چرخند . )
ــ بفرما بزرگوار . قابلی نداره . ( اول یک نخ سیگار و بعد دو عدد شکلات کشی )
ــ بزن .
ــ چی دائی ؟
ــ فندک بزن .
ــ خدمتت بزرگوار . ( روی آتش سیگار فوت می کند )
ــ اینارم با سیگار عوض کن .
ــ بروی چشم . خدمتت بزرگوار .
روی خط سفید : تا ترانزیت به ماشین هائی که نزدیک می شوند ، علامت می دهم .
لامپ چهارم :
چند سال پیش از مرگ عمه جان در طهران ، یادش آمد که زیر پل آزمایش بر بزرگراه فلج شده بود . انبوه ماشین ها ی سرعت گرفته در سراشیب سوت می شدند ، اما آن مزاحم دست بردار نبود :
« نکنه سرم کلاه بره . نکنه می خوان خفتم کنن . کجا قراره بریم ؟ »
« کنترل ؟ ؛ جواب این سوالو فقط وقتی می فهمم که پریده باشم وسط این خل مشنگا . »
می دوم . وسط اتوبان ، ماشین ها را دریب می کنم . عجبا ، حیرتا ، چه کیفی . شش ، هفت ، هشت ، آوخ ، نه ؛ اتوبوس جهانگردی . شنیده ام گویا احمق واکنش نشان می دهد و عاقل کنش : پس پرش جفت را عشق است که زمانی رکورد دارش بودم ... صدای شیپوری دور می شود . چشمانم را در رفوژ وسط باز می کنم .
ــ یعنی همه ی این فکر و خیالا وسط اون تخته و شلنگ اومد سراغت ؟
ــ اونا تحلیل بود جانم . اگه فکر و خیال بود که با اتوبوس جهانگردی رفته بودم . بعدشم ، اصلاً هر کی دروغ بگه ، خره !.
لامپ پنجم ( آویزان از پل پیاده رو ، نیمسوز می شود ) :
ــ حالا تخم داری برو وسط مرتیکه ی مشنگ . اصلاً مرده خایه می خواد چکار ، ها ؟ جون نداری بگوزی الدنگ . وایستا ، سر صبح که شغالا اومدن سر وقت دنبلانت بهت می گم ... اِ اِ ، نکنی ها . چیزتم خوردم جون داداش . خر نشی سر جدت دوباره .
از پایه ی وسط رفوژ بالا می روم و خودم را روی عرشه بالا می کشم . برمی گردم نیمه ی رفته را از روی پل پیاده .
لامپ ششم :
کلاهم را برعکس می کنم . لبخند ، گوشاگوش ؛ با فندکی خیالی چراغ دوم را می گیرانم . بزرگوار راست نخی را روی لت بسته ی بقالی می گیرد و می کشد . تشکر می کنم و بر آتش فوت می کنم . بر می گردم طرف پسرکی که تمام صورت براندازم می کند .
« پس چرا دستتو به کمرت نمی زنی ؟ مقلد شاش کف کرده های آبادی .»
« قیافشو . با اون کلاه مسخره ... » به راستی در دلش چه می گذرد ؟
چند قلاج پدر مادر دار می زنم توی صورتش و شکلاتی تعارفش می کنم که صد البته با پا می گیرد .
باید بروم سمت مخالف . نور لامپ سایه ام را وصل می کند به سگی آنطرف جأده . به موتوری علامت می دهم . ترکی دلش را زیر گوشم خراش می دهد . سگ دنبالم می آید . می دانم که کمی پائین تر دست انداز دارد . اما با این یکی نمی شود شوخی کرد : گویا یک پایش کوتاه است ؛ چون برای فشردن ته پدال گاز تراکتوراش یکبری شده . می زنم به شانه ی خاکی . سگ از کنارم رد می شود . سیاه نیست . برایش سوت می کشم . می ایستد . با نگاه یکبری نه می کند و پشت دیوار خرابه ای ناپدید می شود .
لامپ هفتم :
لازم نیست علامت بدهم . چراغ دود می کند زیر مخروط تنگستن . می زنم به دشت . « کی گفته باید حتماً از راه رفت و آمد ؟ گور بابای کفش های نو هم کرده . »
چه خوب که خدمات شهری شامل حال اهالی اینجا نیست . مالرو بین دم اسبی ها مشخص است . فقط باید لبه کلاه را مثل نظامی ها پائین بکشم ...
لامپ هشتم :
... تا طرف هر چه زل بزند نتواند چشمها را ببیند . پشت سرم در تاریکی فرو می رود و بعد : صدای آوازش اوج می گیرد تا فحش های آب نکشیده را از دیوار خانه ها بالا بکشد ؛ تا طی رساندن شام خانواده به خانه ، قوت قلبی بوده باشند از شر آل و اجنه و غریبه های نظامی .
« استاد درختی هم آیا به کودکی ، همینگونه تحریر خارج می کردند ؟ »
لامپ نهم ( منور الفکری ) :
زرد و قرمز . سقف پارگینگ کارگاه آتش گرفته . من هم با کنترل راه دورم هی ، خاموش و روشن اش می کنم . دزدگیر ، آژیر ، جغ جغ قفل مرکزی ، تا که من نیز در جنون آزادی و استقلالی که طبیعت از بطن به دهلیز اهالی روستا سرازیر می کند ، شریک شده باشم : این ضرباهنگ جانانه ی تخلیه گاز باروت خفیف ها ، کمری ها و 309 های لوله بلند ، چیزی کم ندارد ؟ بله ، صحیح است : ملودی با شکوه خلفسکی باجی جی جانف بر لیریک : « دزدمو گله می برم ؛ چوپون داره ، نمی ذاره » .
ــ ای قربون اون سر تراشیدت برم ، بز گر من . ای قربون اون چشای باباغوری و صدای انکرالاصواتت برم که حرف زدنتم ، سکوته . لامپ اضافی من !
ــ می گم با این همه هنر مندی که کردم ، نکنه بیرونش کنن ، ها ؟ من که مطمئن نیستم ولی بالا غیرتاً هر کی نیاد ، خره . به قلی گفتی ؟
ــ می گن دزده کفش ما رو برده یه جای دور . هزار شکر که در آن کفش پای من نبود جناب ناظم الاطباء .
ــ موندم تو این تاریکی چطور از این ور اومدی . بیا تو ، بیا تو دیگه . همینجا می خوابی ؟ ... آخه نمی گی می گیرن چپقتو چاق می کنن ...
ــ ای بابا ، حالا چه وقته اصول دین پرسیدنه ؟ ما رو که عنقریب ، یا به جرم پخش شب نامه ی اعتراض به وضع بهداشت روستا ، یا به خاطر بالا رفتن از دیوار خونه مردم در شبی مثلاً تاریک و طوفانی با قصد تجاوز به عنف ــ اینو بخاطر نریختن آبروی خونواده دختره قبول می کنم ــ دستگیری می کنن . برام کارت پستال کردی ، نکردیا . می خوام تو حبس مانیفسیت کنم ، ما تحت افلاطون . تو کفشاتو بچسب پدر آمرزیده . فعلاً ... راستی یکی باس حساب کنه ببینیم با اداره برق چن چندیم . اصلاً چیزی باقی می مونه ته جیبمون که واسه سیم زدن انگورا کارگر بگیریم یا باس خودم خوشه ها رو نخ کنم زیر آفتاب ... ( سلام علکم ) ... می دونی که شراب بهم نمی سازه . ضمناً زعفرون و نبات و قهوه و هلش ام پای توئه ها ... ( شوما بفرمائین . غریبی نکنین ، اینجا خونه ی مام نیست . بفرمائین . )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قولیست از فروید علیه الرحمة ؛ که می توان بر قانون خلاء منطبق اش کرد !
نظرات ()
( 1 )
سیاکوه میان مه ،
چان به دوشی دشتی می خواند . ــ
اشباح فندق .
( 2 )
خارج جاده ی جمعه ، بر
ستیغ کسی کمانچه می کشد . ــ
بزها ، حلزون و من .
( 3 )
تا
خستگی ؛
سراشیبی را جا می گذارم با ،
غبار . ــ
آخ !
خاربن بادام کوهی و چنین گلهائی ؟
( 4 )
و اکنون
منم ،
بهاربی گاه . ــ
زالزالک های منتظر از زمین ...
٢/١١/٨٨ ، روستای سأل بیگی ( سُهیل بیگی )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دیالوگی از فیلم « HEIDI » ، کارگردان لوئیجی کومنچینی ، 1952 ، ایتالیا .
نظرات ()
« اینها همه پَرسیدن در جهنم تحقیر و « خوارداشت » ؛ تجربه ای که حس اش معلول عاملی بیرون نیست : برون افکنی های روح ، که دیگر برای خود احترامی قائل نیست ؛ روحی متنفر از خویش …
ماهی رفت در بیابان . فولکلوری سرشار از جانوران وحشی ــ که البته ندیدمشان تا به حال ــ و باطل السحر . فقط نمی دانم چرا کسی که شبها به ساعت معین ــ دو ، بعد نیمه شب ــ دزدگیر می زند ، دعائی به گردن ماشین اش آزمایش نمی کند به جای تصورخلوت شبی دریده با دستبری به خود : می ببینی که بر جایم هنوز .
از برجک نگهبانی خبر رخنه ی حصار را با دیده بانی جفتی نر و ماده ، ــ به زعم خودش گرگ ــ چماق و چراغ قوه بدست می آورد . دشت بانان امکانش را منتفی نکرده اند ؛ اگر « دشت را همه بارش عشق » بگیرد شاید ، به چشم من هم بیایند . اما همکار زمینی آقای « باجگیر » گفته که ایشان کفش دروغگوئی ما را وارونه نعل می کرده تا اعلام خبر دیدم ، بشود گریز تنهائی برجک .
سنفونی سگهای آبادی ، عو ، عوعو ، عوعو ، عوووو ، می کشد به حاشیه ی دشت : ما می تر سیممم . برای هم اند این پاسبانان شب : دور بادِ و دور شو شبگردان و دزدان ؛ کدام شبگرد ، کدام دزد ؟ ( حالیا ، ساکت شدند ) توهمات من ! ، تا برف زمستان نیاورد از گرگ ، خبری نیست اما من ــ که سگ پاسبان باشم ــ به دروغ می گویم که بر در لانه ، پنجه ها سائیده اند ــ تا گردن کج نواله نکرده تا ، توهم وظیفه نشده باشد . وظیفه که پارس ــ ترساندن شد ، فقط شرط لازم آبادی ؛ فایده اش را که کفایت نمی کند وقتی ، مفعول عمل خود شده باشی . بیخود نواله شان را خرج می کنند . ماشین که نیستیم ؛ مستراح هم می خواهیم اما ، وظیفه شناس نه اند جان من ، خطا اینجاست که اعضای ارکستر فلارمونیک قریه « چرب و شیرین » می خورند و خوابشان می گیرد ، که قبل بی هشی بر در لانه هاشان قفل دو زبانه می زنند .
من از تاریکی هراسانم اما ، در را قفل نمی کنم ؛ کلید بر در حتی ، بهانه ی چراغ روشن . می توانم صامت ، کشیک کش مهمانهای ناخوانده باشم : تتاران و وحوش مرجحند به تاریکی ؛ و وقت خواب نرمش کنم ! .
دزدی که شبرو نباشد قاطر است . چا ، چا چا ، چ چ چا ، چا چا … دی ، بی ، بُب ، کی ، دی بی بُب کی : روز که پیروز می شود در را قفل کرده ، می روم دنبال کار . باقی هم بماند با حفاظ ترسشان : کلید که پیش چشم پیداست . در لانه کیمیاگری می کنم گویا که به روز سر و کله خریداران خاکه طلا پیدا می شود . در کسوت خریدار اما ، نکند خیال دستبَری اکسیر زرکننده بپزند ؟ چه زیرک است سگم : جوهر جویند به بهانه ی صورت . آنچه « من» به دنبال اش باشد را نشانی می توانم داد ــ اگر با میل نه گویم به اندکی ، تنها اندککی شکنجه گفته شده باشد اما ، آنچه مرا می جوید چون کنم ؟
همجنس بازمی خواند : « امروز در این شهر چو من یاری نی / آورده به بازار و خریداری نی ؛ آنکس که خریدار بدو رایم نی / وانکس که بدو رای خریدارم نی » . مس : تاریک و بی فضیلت اما ، غریزه ی این دزدان به ذات چه بویاست : عشق به دنبال عاشق می گردد ؛ اکسیر به دنبال مس و گر نه ، اثبات قدرت چون کند ؟ زر ــ اکسیر نمی فهمد که چیست . ( ــ اگه کیمیا ئی بود که لا شک قفل می زد بر درش ) و برای زیرکترینانتان ــ های بیابانی ها ! ــ حساب روی ساعت خواب می گذارم .
… تنفر: خود آگاهی ِ زر ــ عاشقی کور، پی نوری که به دنبال تاریکی می رود اما ، بس تاریکی ها که نور بدان راه نیافته ست . گر جذبه را یارای خم کاری نور نبود باری ، جوالدوز « خوارداشت » که هست ؛ روزنگشای : هلا ! ای دل مسین ِ مسکین ، آنگاه که به سنگ فلاسقه زر شدی ، خود را دوست خواهی داشت . »
24/9/88 ، ماشین سازی ــ سامان ِ ایلیا
نظرات ()
« سرسگ بچرخانی به تواترمی دود به دنبالانش پارس می کند . بازی مهره ی اسب را عوض ادامه بدهی : دمی دار با ساز بم صدا ولوله اش ماردور بدن که پیچ نتی را می دمد و می دود بر تندرخت مشعل صاعقه بالاتر وبالا می درد . »
ــ قضیه : چند خرآبیکاررا قرار بود با « کلمسیر » نابود کنند تا کسی غیر از نگهبان نشنود .
ــ قراربود محل مختصات گذاشت پیدایش کنیم برای بی نظمی فضا ایجاد امکان بشود شیرزنی که بین راه سوار کردیم ومی گفت دارم بلورسال یا دست ؟
ــ اینجا ام نه نه ؟
ــ ها ؟ بله تا نگرآن کشیک صبح باشی گرگ تونمی یاد .
ــ حالا یه بار دیدی شانس ما .
ــ نه با باد
و
.
.
« ساعت پنهان پارس پیرامون محدوده حتی به عروسی سری کشید . »
ــ اسلحه گیرشکار .
ــ پا به اصرارسمت شمال بفرستد .
ــ شمام هی هلی برد کنید مسخره نیست ؟
ــ پنج دقیقه پرواز صدا کنیم محل قرارمی .
« حواس به حال باشد : این دنبال صدا کردن و مختصات سنجی راه به ده می بری ازاول اگریارآی صدای تو کار بیاری فضائی باشد با چاشنی های فعال. »
30/8/88 ، ماشین سازی
نظرات ()